دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۴۸۴

مولوی
خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستیی طوق قمر شکستیی فوق فلک نشستیی
کی دم کس شنیدیی یا غم کس کشیدیی یا زر و سیم چیدیی گر تو فناپرستیی
برجهیی به نیم شب با شه غیب خوش لقب ساغر باده طرب بر سر غم شکستیی
ای تو مدد حیات را از جهت زکات را طره دلربات را بر دل من ببستیی
عاشق مست از کجا شرم و شکست از کجا شنگ و وقیح بودیی گر گرو الستییی
ور ز شراب دنگیی کی پی نام و ننگیی ور تو چو من نهنگیی کی به درون شستیی
بازرسید مست ما داد قدح به دست ما گر دهدی به دست تو شاد و فراخ دستیی
گر قدحش بدیدیی چون قدحش پریدیی وز کف جام بخش او از کف خود برستییی
وز رخ یوسفانه اش عقل شدی ز خانه اش بخت شدی مساعدش ساعد خود نخستیی
ور تو به گاه خاستی پس تو چه سست پاستی ور تو چو تیر راستی از پر کژ بجستیی
خامش کن اگر تو را از خمشان خبر بدی وقت کلام لاییی وقت سکوت هستیی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، دعوتی شورانگیز به سفر از عالم کثرت و وابستگی‌های مادی به سوی وحدت و حقیقت است. شاعر مخاطب را تشویق می‌کند که با دست شستن از تعلقات دنیوی همچون مال، نام و ننگ، و با ورود به ساحت بیخودی و مستیِ عارفانه، از قید زمان و مکان رهایی یابد.

فضا و اتمسفر این شعر، فضایِ خلسه و وجدِ صوفیانه است که در آن عقلِ جزئی‌نگر رنگ می‌بازد و حقیقتِ هستی در آینه وجودِ «معشوق» تجلی می‌یابد. پیام نهایی، دعوت به خاموشی و سکوتِ آگاهانه است، چرا که در سلوک عارفانه، کلام تنها حجابی است که حقیقت را می‌پوشاند.

معنای روان

خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستیی طوق قمر شکستیی فوق فلک نشستیی

ای خواجه! اگر تو نیز همانند ما از خود بیخود و رها و مستِ عشق بودی، قید و بندهای چرخ گردون را از هم می‌گسستی و در جایگاهی فراتر از آسمان‌ها و عالم مادی جای می‌گرفتی.

نکته ادبی: بدیعی بودن فعلِ «بودیی» در پایانِ مصراع‌ها، نشانگر سبکِ خاصِ زبانی در اشعار کلاسیک برای تأکید بر شرطی بودن است.

کی دم کس شنیدیی یا غم کس کشیدیی یا زر و سیم چیدیی گر تو فناپرستیی

اگر تو به مقام فنا و نیستی از خویشتن رسیده بودی، دیگر به حرف و سخن مردم گوش نمی‌سپردی، بارِ غمِ کسی را بر دوش نمی‌کشیدی و در پی جمع‌آوری مال و ثروت دنیوی نبودی.

نکته ادبی: فناپرستی در اینجا به معنایِ پشت پا زدن به هستیِ مجازی برای رسیدن به حقیقت است.

برجهیی به نیم شب با شه غیب خوش لقب ساغر باده طرب بر سر غم شکستیی

نیمه‌شب از خوابِ غفلت برخیز و با آن پادشاهِ عالم غیب که مقامی بس ارجمند دارد، همراه شو؛ آنگاه پیاله شرابِ طرب و سرور را بر سرِ غم‌هایت بکوب و آن‌ها را نابود کن.

نکته ادبی: شه غیب استعاره از خداوند یا پیرِ راه است که از عالمِ معنا آگاه است.

ای تو مدد حیات را از جهت زکات را طره دلربات را بر دل من ببستیی

ای کسی که حیات‌بخشِ جانی و زکاتِ وجودت مایه آرامش است؛ آن گیسوی دلربایت را بر گردنِ دلِ من پیچیده‌ای و اسیرم کرده‌ای.

نکته ادبی: طره به معنای گیسو و زکات در اینجا استعاره از لطف و بخششِ بی‌دریغِ معشوق است.

عاشق مست از کجا شرم و شکست از کجا شنگ و وقیح بودیی گر گرو الستییی

عاشقِ مستِ حقیقی، کجا در بندِ شرم و خجالت و شکستِ ظاهری است؟ اگر تو از ازل (عهدِ الست) با خدا پیمان بسته بودی، اکنون در عشق، سرزنده، جسور و بی‌پروا بودی.

نکته ادبی: گرو الست اشاره به پیمانِ نخستینِ روح با پروردگار در عالمِ معنا دارد.

ور ز شراب دنگیی کی پی نام و ننگیی ور تو چو من نهنگیی کی به درون شستیی

اگر تو به شرابِ حقیقت مست شوی، دیگر در پی شهرت و اعتبار یا ترس از بدنامی نخواهی بود؛ و اگر روحِ تو همچون نهنگی عظیم در دریای بی‌کرانِ الهی باشد، چگونه می‌توانی در این دنیای کوچک و حقیر باقی بمانی؟

نکته ادبی: نهنگ نمادِ روحی است که به دریایِ هستیِ مطلق پیوسته و در برکه‌های کوچکِ دنیا نمی‌گنجد.

بازرسید مست ما داد قدح به دست ما گر دهدی به دست تو شاد و فراخ دستیی

آن معشوقِ مستِ ما بازگشت و پیاله را به دست ما داد؛ اگر او پیاله را به دست تو نیز بدهد، چنان سخی و بزرگ‌منش خواهی شد که دستت برای بخشش باز و گشاده خواهد بود.

نکته ادبی: فراخ‌دستی کنایه از بخشندگی و کرامتِ ناشی از سرشار بودنِ روح است.

گر قدحش بدیدیی چون قدحش پریدیی وز کف جام بخش او از کف خود برستییی

اگر قدح و جامِ او را می‌دیدی، از شوقِ آن مانند همان قدح به پرواز درمی‌آمدی و با تکیه بر دستی که آن جام را به تو بخشیده، از قیدِ وجودِ خویش رها می‌شدی.

نکته ادبی: برستن از خود به معنایِ گذشتن از «منِ خویشتن» و رسیدن به «او» است.

وز رخ یوسفانه اش عقل شدی ز خانه اش بخت شدی مساعدش ساعد خود نخستیی

از دیدنِ رخسارِ یوسف‌گونه‌اش، عقل از سرت می‌پرد و خانه دل را ترک می‌کند؛ در این حال، بخت و اقبال با تو همراه می‌شود و دیگر به بازویِ خود (توانِ خویش) تکیه نخواهی کرد.

نکته ادبی: رخ یوسفانه استعاره از نهایتِ زیبایی و کمالِ الهی است.

ور تو به گاه خاستی پس تو چه سست پاستی ور تو چو تیر راستی از پر کژ بجستیی

اگر در هنگامِ برخاستن برای سلوک، سستی می‌کنی، پس پاهایِ اراده‌ات ضعیف است؛ اگر مانندِ تیرِ راست هستی، پس چرا به دنبالِ پَرِ کج (حیلت و بهانه) می‌گردی تا از هدف باز بمانی؟

نکته ادبی: تیر و پر کنایه از استقامت در راه حق است.

خامش کن اگر تو را از خمشان خبر بدی وقت کلام لاییی وقت سکوت هستیی

خاموش باش و سخن مگو، که اگر از رازِ خاموشان آگاه بودی، می‌دانستی که زمانِ سخن گفتن، همان «لا» (نیستی و پوچی) است و زمانِ سکوت، همان «هستی» و حقیقتِ محض است.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ عرفانی: کلام حجابِ معناست و سکوت، ظهورِ حقیقت.

آرایه‌های ادبی

استعاره قدح/شراب

اشاره به عشق الهی و فیضِ ربانی که عقل را مست و خودیِ انسان را زائل می‌کند.

تلمیح گرو الست

اشاره به آیه «أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ» در قرآن که نماد عهدِ ازلیِ انسان با خداوند است.

مراعات نظیر تیر/پر/راست/کژ

استفاده از اجزای مربوط به تیراندازی برای تبیینِ مفهومِ استقامت و راستی در مسیر عشق.

پارادوکس وقت کلام لاییی وقت سکوت هستیی

تضاد میان کلام و سکوت که در آن کلام به معنای نیستی و سکوت به معنای هستی قلمداد شده است.