دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۴۸۲

مولوی
ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی وی که دل تو چون حجر هان که قرابه نشکنی
عشق درون سینه شد دل همه آبگینه شد نرم درآ تو ای پسر هان که قرابه نشکنی
هر که اسیر سر بود دانک برون در بود خاصه که او بود دوسر هان که قرابه نشکنی
آن صنم لطیف تو گر چه که شد حریف تو دست به زلف او مبر هان که قرابه نشکنی
تا نکنی شناس او از دل خود قیاس او او دگر است و تو دگر هان که قرابه نشکنی
چونک شوی تو مست او باده خوری ز دست او آن نفسی است باخطر هان که قرابه نشکنی
مست درون سینه ها بر سر آبگینه ها نیک سبک تو برگذر هان که قرابه نشکنی
حق چو نمود در بشر جمع شدند خیر و شر خیره مشو در این خبر هان که قرابه نشکنی
یا تبریز شمس دین گر چه شدی تو همنشین تا تو نلافی از هنر هان که قرابه نشکنی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل عرفانی، تمثیلی از لطافت و شکنندگیِ جان و دلِ سالک است که در مسیرِ عشق، به سانِ ظرفی بلورین و پربهاست. شاعر با تکرارِ هشداری دلسوزانه، آدمی را به مراقبت از این گنجینه‌ی درونی در برابرِ وسوسه‌ها، خودبینی‌ها و سطحی‌نگری‌ها فرا می‌خواند تا مبادا در اثرِ غفلت، آیینه‌ی جانِ خویش را بشکند.

مضمونِ محوریِ کلام، ضرورتِ هشیاری و احتیاط در ساحتِ عشق است؛ چرا که پیوندِ با امرِ قدسی، وضعیتی بسیار ظریف و حساس را پدید می‌آورد که هرگونه تکبّر، ادعا و سنجش‌هایِ عقلانیِ محدود، می‌تواند آن را به تباهی کشاند.

معنای روان

ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی وی که دل تو چون حجر هان که قرابه نشکنی

ای کسی که لبانت چون شکر شیرین است و قلبت مانند سنگ سخت، مراقب باش که ظرفِ بلورینِ جانت را نشکنی؛ (اشاره به لزوم تعادل در عینِ حفظِ ظرافت).

نکته ادبی: قرابه واژه‌ای معرب است که به کوزه‌های بزرگ شیشه‌ای برای نگهداری شراب گفته می‌شد و در اینجا نماد روحِ آدمی است.

عشق درون سینه شد دل همه آبگینه شد نرم درآ تو ای پسر هان که قرابه نشکنی

وقتی عشق در سینه‌ات جای گرفت، دلت مانند ظرفی شیشه‌ای و نازک می‌شود؛ پس ای پسر، به نرمی و با احتیاط رفتار کن تا آن ظرفِ جان را نشکنی.

نکته ادبی: آبگینه به معنای شیشه و بلور است و در ادبیات عرفانی نمادِ حساسیتِ روح است.

هر که اسیر سر بود دانک برون در بود خاصه که او بود دوسر هان که قرابه نشکنی

هر کس که گرفتارِ فکرِ خود است، بدان که از حقیقتِ عشق دور مانده است؛ به‌ویژه اگر کسی دارای دورویی یا تضاد درونی باشد، هشدار که ظرفِ جانت را نشکنی.

نکته ادبی: دوسر در اینجا کنایه از دورویی، نفاق یا گرفتار بودن در دوگانگیِ عقل و عشق است.

آن صنم لطیف تو گر چه که شد حریف تو دست به زلف او مبر هان که قرابه نشکنی

آن محبوبِ لطیف و زیبا اگرچه با تو هم‌نشین و یار شده است، اما دست از زیاده‌خواهی و تملکِ او بردار تا حرمتِ این دوستی حفظ شود و ظرفِ جانت را نشکنی.

نکته ادبی: صنم در اینجا نه به معنای بت سنگی، بلکه کنایه از معشوقی زیبا و دلرباست.

تا نکنی شناس او از دل خود قیاس او او دگر است و تو دگر هان که قرابه نشکنی

تا زمانی که ذاتِ آن محبوب را نشناختی، او را با معیارهایِ ذهنیِ خود قیاس نکن؛ زیرا او حقیقتی فراتر دارد و تو در جایگاهِ دیگری هستی، پس مراقب باش ظرفِ جانت را نشکنی.

نکته ادبی: تکیه بر اصلِ تمایزِ ذاتِ الهی از ادراکِ محدودِ بشری است.

چونک شوی تو مست او باده خوری ز دست او آن نفسی است باخطر هان که قرابه نشکنی

هنگامی که از عشقِ او مست شدی و از دستِ او باده نوشیدی، آن لحظه بسیار حساس و پرخطر است؛ پس هشیار باش که ظرفِ جانت را نشکنی.

نکته ادبی: مستی در اینجا استعاره از شورِ درونی و وجدِ عرفانی است که تعادلِ عقلانی را برهم می‌زند.

مست درون سینه ها بر سر آبگینه ها نیک سبک تو برگذر هان که قرابه نشکنی

در حالی که مستی در درونِ سینه‌ات است و بر رویِ این شیشه‌هایِ ظریفِ وجود حرکت می‌کنی، بسیار سبک‌بال و با احتیاط عبور کن تا ظرفِ جانت را نشکنی.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ حفظِ وقار و ادبِ حضور در عینِ مستیِ معنوی دارد.

حق چو نمود در بشر جمع شدند خیر و شر خیره مشو در این خبر هان که قرابه نشکنی

خداوند وقتی خود را در قامتِ انسان نشان داد، خیر و شر در هم آمیختند؛ پس در این رازِ بزرگ سرگشته و حیران نشو و مراقب باش ظرفِ جانت را نشکنی.

نکته ادبی: خیره شدن به معنای خیره سر شدن یا گیج و مبهوت ماندن از حکمتِ الهی است.

یا تبریز شمس دین گر چه شدی تو همنشین تا تو نلافی از هنر هان که قرابه نشکنی

ای شمسِ تبریز، اگرچه با تو هم‌نشین شدم، اما تا زمانی که ادعایِ هنر و فضیلت نکنی، مراقب باش که ظرفِ جانت را نشکنی.

نکته ادبی: نلافی از هنر در اینجا به معنای فخرفروشی نکردن و ادعایِ کمال نداشتن است.

آرایه‌های ادبی

نمادگرایی قرابه و آبگینه

استفاده از ظرف شیشه‌ای به عنوان نمادی از روح و دل انسان که بسیار شکننده و ارزشمند است.

ردیف هان که قرابه نشکنی

تکرارِ این عبارت در پایانِ هر بیت، نقشِ تاکید و هشدارِ دائمی به سالک را ایفا می‌کند.

تضاد شکر و حجر

مقابل هم قرار دادن شیرینیِ لب و سختیِ دل برای نشان دادن تضادهای درونی انسان.

کنایه دست به زلف او مبر

کنایه از پرهیز از تملک و زیاده‌خواهی در برابر محبوب.