دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۴۸۱

مولوی
با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی رو که بدین عاشقی سخت عظیم گولکی
ای تو فضول در هوا ای تو ملول در خدا چون تو از آن قان نه ای رو که یکی مغولکی
مستک خویش گشته ای گه ترشک گهی خوشک نازک و کبرکت که چه در هنرک نغولکی
گر تو کتاب خانه ای طالب باغ جان نه ای گر چه اصیلکی ولی خواجه تو بی اصولکی
رو تو به کیمیای جان مس وجود خرج کن تا نشوی از او چو زر در غم نیم پولکی
گفتم با ضمیر خود چند خیال جسمیان یا تو ز هر فسرده ای سوی دلم رسولکی
نور خدایگان جان در تبریز شمس دین کرد طریق سالکان ایمن اگر تو غولکی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از اشعار مولانا، با لحنی طنزآلود و در عین حال تند و ملامت‌گر، خطاب به کسانی است که به جای چشیدن حقیقت عشق و سلوک باطنی، خود را درگیر فضولی‌های بیهوده، تکبر کاذب و دانسته‌های خشک کتابی کرده‌اند. شاعر با زبانی بازیگوشانه و استفاده از پسوندهای تصغیر، این افراد را دعوت می‌کند تا از ظاهر خود مادی و کم‌ارزش دست بشویند و با اکسیر عشق، وجود خود را به طلا تبدیل کنند.

در بخش پایانی، شاعر از طریق تضاد میان دانش اندوخته در کتاب و شهود قلبی، راه رهایی را در پیوستن به پیر و مرشد الهی (شمس تبریزی) معرفی می‌کند. فضای شعر، فضایی سرشار از توبیخ نفس و دعوت به وارستگی است که در آن، هر آنچه رنگ منیّت و بیگانگی با حق دارد، به باد انتقاد گرفته می‌شود.

معنای روان

با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی رو که بدین عاشقی سخت عظیم گولکی

تو که با همه آدم‌ها فضولی می‌کنی و در برابر ما، ملول و خسته‌ای، برو که در این راهِ عشق، تو خیلی نادان و ساده‌لوحی.

نکته ادبی: پسوند 'کی' در واژگانی چون فضولکی و ملولکی، نشان‌دهنده‌ی 'تصغیر' است که در اینجا برای تحقیر و کوچک‌شمردنِ شخصیت مخاطب به کار رفته است.

ای تو فضول در هوا ای تو ملول در خدا چون تو از آن قان نه ای رو که یکی مغولکی

ای کسی که در امور بی‌فایده دخالت می‌کنی و نسبت به یاد خدا بی‌حوصله‌ای؛ از آنجا که تو از اصل و ریشه‌ی حقیقت نیستی، برو که مثل یک بیگانه و ناآشنا می‌مانی.

نکته ادبی: واژه 'مغول' در این سیاق به معنای کسی است که با فرهنگ و طریقتِ سالکان بیگانه است و اشاره‌ای تاریخی-کنایی به تازگی و ناآشنایی دارد.

مستک خویش گشته ای گه ترشک گهی خوشک نازک و کبرکت که چه در هنرک نغولکی

مستِ خودت شده‌ای و مدام تغییر حال می‌دهی (گاهی ترش‌رو و گاهی خوش‌رو)؛ تو با آن نازک‌طبعی و غروری که داری، این چه نادانی و بیگانگی عمیقی است که در کار خود داری؟

نکته ادبی: ترکیب 'نغولکی' واژه‌ای نادر است که در اینجا به معنای جهل، بیگانگی و دور بودن از حقیقت به کار رفته است.

گر تو کتاب خانه ای طالب باغ جان نه ای گر چه اصیلکی ولی خواجه تو بی اصولکی

اگر تو صرفاً یک کتاب‌خانه (مملو از اطلاعات) هستی، پس طالبِ باغِ روح نیستی؛ اگرچه در ظاهر اصل و نسب‌دار به نظر می‌رسی، اما در باطن، بی‌ریشه و بدون مبانیِ معرفتی هستی.

نکته ادبی: تقابل میان 'کتاب‌خانه' (نماد دانشِ خشک و صوری) و 'باغ جان' (نماد معرفتِ شهودی) هسته‌ی معنایی این بیت را شکل داده است.

رو تو به کیمیای جان مس وجود خرج کن تا نشوی از او چو زر در غم نیم پولکی

برو و وجودِ مسیِ خودت (ارزشِ ناچیزِ مادی) را در راهِ کیمیای جان خرج کن، تا اینکه از آن ارزش‌هایِ والایِ الهی محروم نمانی و در حسرتِ کمترین چیزها نمانی.

نکته ادبی: استعاره از 'کیمیا'؛ همان‌گونه که کیمیا مس را به طلا تبدیل می‌کند، عشق نیز جانِ آدمی را از مرتبه حیوانی به مرتبه انسانی و الهی ارتقا می‌دهد.

گفتم با ضمیر خود چند خیال جسمیان یا تو ز هر فسرده ای سوی دلم رسولکی

به ضمیرِ خودم گفتم که تا کی می‌خواهی درگیرِ این خیال‌هایِ مادی و جسمانی باشی؟ آیا تو از طرفِ هر آدمِ بی‌روح و سردی، پیام‌رسانی هستی که به قلبِ من می‌فرستی؟

نکته ادبی: اشاره به 'خیال جسمیان'؛ یعنی بند بودن به ظواهر و نیازهای تن که مانعِ پروازِ روح به عالمِ معناست.

نور خدایگان جان در تبریز شمس دین کرد طریق سالکان ایمن اگر تو غولکی

نورِ خداییِ شمسِ تبریزی، راهِ سالکان را چنان ایمن و روشن کرد که حتی اگر تو موجودی اهریمنی (غول) هم باشی، در پناهِ او به سلامت می‌رسی.

نکته ادبی: شمس دین، استعاره از خورشیدِ حقیقت و مرشدِ کامل است که می‌تواند حتی تاریک‌ترین و پلیدترین نهادها (غول) را تحتِ تربیتِ خویش تغییر دهد.

آرایه‌های ادبی

تصغیر (Diminutive) فضولکی، ملولکی، گولکی، مغولکی

استفاده از پسوند 'کی' در سراسر شعر برای تحقیر و کوچک شمردن غرور مخاطب و نشان دادن بی‌ارزشیِ منیّت.

استعاره کیمیای جان

تشبیه عشق و تربیتِ الهی به کیمیا که مسِ وجود (نفسِ اماره) را به طلا (جانِ پاک) تبدیل می‌کند.

تضاد و تمثیل کتاب‌خانه در برابر باغ جان

مقابل هم قرار دادنِ دانشِ صرفاً نظری و اکتسابی با معرفتِ قلبی و حضوری.

کنایه مس وجود

اشاره به ذاتِ ناخالص و مادیِ انسان پیش از تربیت و تهذیبِ نفس.