دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۴۸۰

مولوی
ای دل بی قرار من راست بگو چه گوهری آتشیی تو آبیی آدمیی تو یا پری
از چه طرف رسیده ای وز چه غذا چریده ای سوی فنا چه دیده ای سوی فنا چه می پری
بیخ مرا چه می کنی قصد فنا چه می کنی راه خرد چه می زنی پرده خود چه می دری
هر حیوان و جانور از عدمند بر حذر جز تو که رخت خویش را سوی عدم همی بری
گرم و شتاب می روی مست و خراب می روی گوش به پند کی نهی عشوه خلق کی خوری
از سر کوه این جهان سیل تویی روان روان جانب بحر لامکان از دم من روانتری
باغ و بهار خیره سر کز چه نسیم می وزی سوسن و سرو مست تو تا چه گلی چه عبهری
بانک دفی که صنج او نیست حریف چنبرش درنرود به گوش ما چون هذیان کافری
موسی عشق تو مرا گفت که لامساس شو چون نگریزم از همه چون نرمم ز سامری
از همه من گریختم گر چه میان مردمم چون به میان خاک کان نقده زر جعفری
گر دو هزار بار زر نعره زند که من زرم تا نرود ز کان برون نیست کسیش مشتری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، نمایانگر گفتگوی عمیق و عرفانی میان سالک و دلِ خویش است. درون‌مایه اصلی اثر، عطشِ روح برای بازگشت به اصلِ خویش و رسیدن به مرتبه‌ی «فنا» است؛ فنایی که در اینجا نه به معنای نیستیِ محض، بلکه به معنای رهایی از قیدوبندهای مادی و پیوستن به دریای بی‌کرانِ حقیقتِ الهی است.

شاعر در این فضای شورانگیز، تضاد میانِ زیستِ عمومی و زیستِ عارفانه را ترسیم می‌کند. در حالی که موجودات عالم از نیستی و مرگ هراسان‌اند، روحِ عاشق با شتاب به سوی آن می‌دود. این قطعه، تصویری از تنهاییِ معنویِ عارف در میان مردم است؛ کسی که در بطنِ اجتماع حضور دارد، اما ماهیتِ وجودی‌اش، همچون طلای ناب در دلِ خاک، از نگاهِ نااهلان پنهان مانده و تنها در صورتی ارزشِ واقعی‌اش نمایان می‌شود که از این خلوتگاهِ دنیوی بیرون بیاید.

معنای روان

ای دل بی قرار من راست بگو چه گوهری آتشیی تو آبیی آدمیی تو یا پری

ای دل بی‌قرار من، حقیقت را برایم آشکار کن که تو چه وجود گران‌بهایی هستی؛ آیا از جنس آتش هستی یا آب؟ آیا آدمی هستی یا از تبار پریان؟

نکته ادبی: استفاده از استفهام انکاری و کلمات متضاد (آتش و آب) برای نشان دادن حیرت و ابهام در شناختِ ماهیتِ روح.

از چه طرف رسیده ای وز چه غذا چریده ای سوی فنا چه دیده ای سوی فنا چه می پری

از کدام دیار آمده‌ای و چه غذایی خورده‌ای که چنین مست شده‌ای؟ چرا این‌چنین مشتاقانه به سوی نیستی و فنا می‌شتابی؟

نکته ادبی: «چریدن» در اینجا استعاره از بهره‌مندی از تجربیات یا الطافی است که موجب مستی روح شده است.

بیخ مرا چه می کنی قصد فنا چه می کنی راه خرد چه می زنی پرده خود چه می دری

چرا پایه‌های وجودی خود را ویران می‌کنی و با عقل و منطقِ رایج می‌ستیزی؟ چرا حجابِ خود را می‌دری تا به حقیقتِ عریان دست یابی؟

نکته ادبی: «راه خرد زدن» به معنای زیر پا گذاشتن استدلال‌های عقلانیِ محدود در برابرِ عشقِ بی‌کران است.

هر حیوان و جانور از عدمند بر حذر جز تو که رخت خویش را سوی عدم همی بری

تمام موجودات از نیستی و مرگ گریزان‌اند، اما تو متفاوت هستی؛ چرا که با اشتیاق رخت و دارایی خود را به سوی عدم (مرگِ ارادی و پیوستن به خدا) می‌بری.

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ «مرگ اختیاری» در عرفان که تفاوتِ اساسیِ عارف با عامه مردم است.

گرم و شتاب می روی مست و خراب می روی گوش به پند کی نهی عشوه خلق کی خوری

تو با شتاب و مستی در حرکت هستی؛ دیگر چگونه ممکن است به پند و اندرز دیگران گوش دهی یا به طعنه و وسوسه مردم توجه کنی؟

نکته ادبی: «عشوه خلق» اشاره به بازی‌ها و فریب‌های دنیوی دارد که عارف از آن‌ها عبور کرده است.

از سر کوه این جهان سیل تویی روان روان جانب بحر لامکان از دم من روانتری

تو همچون سیلی که از کوهسارِ این جهان سرازیر شده، به سوی دریای بیکرانِ الهی در حرکتی؛ و در این مسیر، از نفسِ من نیز پیشی گرفته‌ای.

نکته ادبی: استعاره از جهان به «کوه» (مبدا) و خدا به «بحر لامکان» (مقصد) که نشان‌دهنده حرکتِ سیل‌آسای روح است.

باغ و بهار خیره سر کز چه نسیم می وزی سوسن و سرو مست تو تا چه گلی چه عبهری

ای شکوفه‌ی سرکشِ باغِ هستی، چرا مانند نسیم می‌وزی؟ تو که سوسن و سرو را نیز مستِ خود کرده‌ای، از چه گل و گیاهی هستی؟

نکته ادبی: تشبیه روح به نسیم و گلی ناشناخته برای تاکید بر لطافت و غیرزمینی بودنِ ماهیتِ آن.

بانک دفی که صنج او نیست حریف چنبرش درنرود به گوش ما چون هذیان کافری

صدای طبل و سازی که آهنگِ درست و هماهنگی ندارد، هرگز به گوشِ جانِ ما نمی‌رسد، چرا که مانندِ سخنانِ بیهوده‌ی کافران، پوچ و بی‌معناست.

نکته ادبی: اشاره به تمایز میان سماعِ عارفانه (موسیقیِ روح) و هیاهویِ بی‌محتوای دنیوی.

موسی عشق تو مرا گفت که لامساس شو چون نگریزم از همه چون نرمم ز سامری

آن عشقی که مانند موسی (ع) بر من تجلی کرد، فرمان داد که از «سامری» (نمادِ بت‌سازی و فریب) دوری کنم؛ حال چگونه از میان مردم نگریزم و از فریب‌های سامری‌وار بر حذر نباشم؟

نکته ادبی: تلمیح به داستان موسی و گوساله سامری، که نمادی از مبارزه با بت‌پرستی و دوری از گمراهی است.

از همه من گریختم گر چه میان مردمم چون به میان خاک کان نقده زر جعفری

من با اینکه در میان مردم زندگی می‌کنم، اما از همه گریزانم؛ درست مانند طلای نابی که در دلِ خاکِ معدن پنهان است.

نکته ادبی: تمثیلِ «طلا در معدن» برای نشان دادنِ تفاوتِ ماهویِ عارف با مردمِ عادی، حتی اگر در ظاهر با هم معاشرت کنند.

گر دو هزار بار زر نعره زند که من زرم تا نرود ز کان برون نیست کسیش مشتری

اگر طلا هم هزاران بار فریاد بزند که من ارزشمندم، تا زمانی که از دلِ معدن بیرون نیاید و عرضه نشود، کسی ارزشش را نمی‌داند و خریداری نخواهد داشت.

نکته ادبی: تکمیلِ تمثیلِ قبل؛ بیان اینکه ارزشِ معنویِ انسان تنها با رهایی از قیدِ «خاکِ تن» و ظاهر‌بینیِ جهان، آشکار می‌گردد.

آرایه‌های ادبی

استعاره و تمثیل سیل تویی روان روان / جانب بحر لامکان

تشبیه حرکتِ روح به سیل و خداوند به دریایی بی‌کران که مقصدِ نهاییِ هر وجودی است.

تلمیح موسی عشق / سامری

اشاره به داستان‌های قرآنی برای تبیینِ ضرورتِ دوری از بت‌های ذهنی و مادی در مسیرِ عشق.

تمثیل نقده زر در خاک کان

استفاده از وضعیتِ طلا در معدن برای توضیحِ جایگاهِ پنهانِ عارف در میانِ مردمِ عادی.

پارادوکس (متناقض‌نما) سوی فنا چه می‌پری

ترغیب به «فنا» که در نگاهِ عامه، نابودی است اما در نگاهِ شاعر، عینِ رسیدن به بقای حقیقی است.