دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۴۶۶

مولوی
ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیاده ای ای که چو آفتاب و مه دست کرم گشاده ای
صبح که آفتاب خود سر نزده ست از زمین جام جهان نمای را بر کف جان نهاده ای
مهدی و مهتدی تویی رحمت ایزدی تویی روی زمین گرفته ای داد زمانه داده ای
مایه صد ملامتی شورش صد قیامتی چشمه مشک دیده ای جوشش خنب باده ای
سر نبرد هر آنک او سر کشد از هوای تو ز آنک به گردن همه بسته تر از قلاده ای
خیز دلا و خلق را سوی صبوح بانگ زن گر چه ز دوش بیخودی بی سر و پا فتاده ای
هر سحری خیال تو دارد میل سردهی دشمن عقل و دانشی فتنه مرد ساده ای
همچو بهار ساقیی همچو بهشت باقیی همچو کباب قوتی همچو شراب شاده ای
خیز دلا کشان کشان رو سوی بزم بی نشان عشق سواره ات کند گر چه چنین پیاده ای
ذره به ذره ای جهان جانب تو نظرکنان گوهر آب و آتشی مونس نر و ماده ای
این تن همچو غرقه را تا نکنی ز سر برون بند ردا و خرقه ای مرد سر سجاده ای
باده خامشانه خور تا برهی ز گفت و گو یا حیوان ناطقی جمله ز نطق زاده ای
لطف نمای ساقیا دست بگیر مست را جانب بزم خویش کش شاه طریق جاده ای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، ترسیم‌گرِ حال و هوایِ عارفانه و شوریدگیِ عاشقی است که در برابرِ جمالِ بی‌مانندِ معشوق، سر به تسلیم فرود آورده و از قیدِ عقلِ جزئی و تعلقاتِ دنیوی رها شده است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌هایِ لطیف، معشوق را سرچشمه‌یِ تمامِ هستی و دلیلِ آفرینش می‌داند که همه‌یِ ذراتِ عالم، مشتاقانه به سویِ او در حرکت‌اند.

در این کلام، دعوت به بیداری و رهایی از بندهایِ ظاهری مانند خرقه و سجاده و رسیدن به معرفتِ درونی موج می‌زند. فضایِ حاکم بر شعر، فضایِ بزمِ عرفانی و مستیِ روحانی است که در آن، عاشق برایِ رسیدن به حقیقتِ بی‌نام و نشان، باید از عقلِ مصلحت‌اندیش عبور کرده و با دلی پاک و رها، به ساحتِ قدسیِ جانان قدم بگذارد.

معنای روان

ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیاده ای ای که چو آفتاب و مه دست کرم گشاده ای

ای کسی که از نظر لطف و زیبایی از هر دو عالم برتری؛ ای کسی که همچون ماه و خورشید، درهای کرم و بخشش را به روی همگان گشوده‌ای.

نکته ادبی: استفاده از 'زیاده‌ای' به معنای برتر و فزون‌تر است که در ادبیات کلاسیک برای تاکید بر کمالات محبوب به کار می‌رود.

صبح که آفتاب خود سر نزده ست از زمین جام جهان نمای را بر کف جان نهاده ای

در همان زمان که هنوز خورشیدِ حقیقت در جهانِ خاکی طلوع نکرده است، تو جامِ جهان‌نمایِ معرفت را در اختیارِ جانِ ما قرار داده‌ای.

نکته ادبی: جام جهان‌نما نمادی از آگاهیِ قلبی و بصیرتِ عرفانی است که فراتر از نورِ مادیِ خورشید است.

مهدی و مهتدی تویی رحمت ایزدی تویی روی زمین گرفته ای داد زمانه داده ای

تو هم هدایت‌گر هستی و هم هدایت‌یافته؛ تو خودِ رحمتِ خدایی. تو سراسر زمین را تسخیر کرده‌ای و عدالتِ زمانه را به اجرا درآورده‌ای.

نکته ادبی: مهدی و مهتدی در اینجا به جایگاهِ ولایت و هدایت‌گریِ معشوق اشاره دارد که صفتی ایزدی است.

مایه صد ملامتی شورش صد قیامتی چشمه مشک دیده ای جوشش خنب باده ای

تو مایه‌ی ملامت‌ها و سرزنش‌های فراوان و هم‌زمان باعثِ شورش و قیامتی در دلِ عاشقان هستی؛ تو هم چشمه‌ی اشکی و هم جوششِ شرابِ مست‌کننده.

نکته ادبی: تضاد میان ملامت و قیامت، و همچنین چشمه و خنب، نشان‌دهنده‌ی دوگانگیِ حالِ عاشق در فراق و وصال است.

سر نبرد هر آنک او سر کشد از هوای تو ز آنک به گردن همه بسته تر از قلاده ای

هرکس در برابرِ عشقِ تو سرکشی کند، به نابودی می‌رسد، چرا که همگان اسیرِ عشقِ تو هستند و قلاده‌یِ بندگیِ تو بر گردنِ همگیست.

نکته ادبی: قلاده استعاره از تعلّقِ ناگسستنیِ عاشق به محبوب است.

خیز دلا و خلق را سوی صبوح بانگ زن گر چه ز دوش بیخودی بی سر و پا فتاده ای

ای دل، برخیز و مردمان را به بزمِ صبحگاهی دعوت کن، اگرچه از شدتِ بی‌خودی و مستی، توانِ ایستادن نداری.

نکته ادبی: صبوح به معنای شرابِ صبحگاهی است که در عرفان کنایه از فیضِ الهی در وقتِ سحر است.

هر سحری خیال تو دارد میل سردهی دشمن عقل و دانشی فتنه مرد ساده ای

هر سحرگاه، خیالِ تو قصدِ وسوسه و رهبریِ دل را دارد؛ تو دشمنِ عقلِ خشک و منطق‌گرایی و فتنه‌ای برای افرادِ ساده‌دل.

نکته ادبی: خیالِ تو در اینجا به معنای حضورِ ذهنیِ معشوق است که عقل را به چالش می‌کشد.

همچو بهار ساقیی همچو بهشت باقیی همچو کباب قوتی همچو شراب شاده ای

تو برایِ ما مانندِ فصلِ بهاری، همچون بهشتِ جاودان، مانندِ غذایِ لذیذ برایِ جان و همچون شرابِ شادی‌بخش هستی.

نکته ادبی: تشبیهاتِ پیاپی (بهار، بهشت، کباب، شراب) گویایِ جامعیتِ معشوق در رفعِ نیازهایِ روحی و جسمیِ عاشق است.

خیز دلا کشان کشان رو سوی بزم بی نشان عشق سواره ات کند گر چه چنین پیاده ای

ای دل، برخیز و با وجودِ سختی‌ها به سوی بزمِ عرفانی که مکانی ندارد حرکت کن؛ عشق تو را به سواره‌نظامیِ عالمِ معنا می‌رساند، حتی اگر اکنون در عالمِ ظاهر، پیاده و ناتوان باشی.

نکته ادبی: بزم بی‌نشان اشاره به عالمِ غیب و مقامِ فنا دارد.

ذره به ذره ای جهان جانب تو نظرکنان گوهر آب و آتشی مونس نر و ماده ای

ذره‌ذره‌ی جهان با چشمِ اشتیاق به تو می‌نگرد؛ تو گوهرِ هستی‌بخشِ آب و آتش هستی و مونسِ تمامیِ موجودات، چه نر و چه ماده.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود دارد که تمامیِ هستی را در پیوند با محبوب می‌بیند.

این تن همچو غرقه را تا نکنی ز سر برون بند ردا و خرقه ای مرد سر سجاده ای

تا زمانی که این تنِ مادی را مانندِ کسی که در حالِ غرق شدن است کنار نگذاری، گرفتارِ بندِ خرقه و ظواهرِ سجاده‌نشینی خواهی بود.

نکته ادبی: خرقه و سجاده نمادهایِ زهدِ ظاهری و ریاکارانه هستند که مانعِ رسیدن به حقیقت‌اند.

باده خامشانه خور تا برهی ز گفت و گو یا حیوان ناطقی جمله ز نطق زاده ای

شرابِ معرفت را در سکوت بنوش تا از قید و بندِ سخن گفتن رها شوی؛ وگرنه تو نیز تنها حیوانی ناطق هستی که از سخن گفتن چیزی جز حرف‌هایِ پوچ نساخته‌ای.

نکته ادبی: حیوانِ ناطق تعریفی ارسطویی از انسان است که شاعر در اینجا آن را مقامی پایین‌تر از عاشقِ ساکت و عارف می‌داند.

لطف نمای ساقیا دست بگیر مست را جانب بزم خویش کش شاه طریق جاده ای

ای ساقی، لطف کن و دستِ مستِ افتاده را بگیر و او را به بزمِ خود بکشان؛ تویی که پادشاهِ راهِ این مسیرِ عرفانی هستی.

نکته ادبی: ساقی در اینجا استعاره از پیر و مرشد یا خداوند است که فیضِ معنوی را عطا می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره جام جهان‌نما

اشاره به بصیرت و آگاهیِ درونی که کلِ هستی را در خود نشان می‌دهد.

تضاد آب و آتش

بیانگرِ گستردگیِ حضورِ معشوق در اضدادِ عالم.

تلمیح حیوان ناطق

اشاره به منطقِ ارسطویی در تعریفِ انسان که شاعر آن را محدود می‌داند.

تشبیه همچو بهار ساقیی همچو بهشت باقیی

بهره‌گیری از تشبیهاتِ زیبا برای توصیفِ جامعیتِ معشوق.