دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۴۶۵

مولوی
آمده ای که راز من بر همگان بیان کنی و آن شه بی نشانه را جلوه دهی نشان کنی
دوش خیال مست تو آمد و جام بر کفش گفتم می نمی خورم گفت مکن زیان کنی
گفتم ترسم ار خورم شرم بپرد از سرم دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی
دید که ناز می کنم گفت بیا عجب کسی جان به تو روی آورد روی بدو گران کنی
با همگان پلاس و کم با چو منی پلاس هم خاصبک نهان منم راز ز من نهان کنی
گنج دل زمین منم سر چه نهی تو بر زمین قبله آسمان منم رو چه به آسمان کنی
سوی شهی نگر که او نور نظر دهد تو را ور به ستیزه سر کشی روز اجل چنان کنی
رنگ رخت که داد روز رد شو از برای او چون ز پی سیاهه ای روی چو زعفران کنی
همچو خروس باش نر وقت شناس و پیش رو حیف بود خروس را ماده چو ماکیان کنی
کژ بنشین و راست گو راست بود سزا بود جان و روان تو منم سوی دگر روان کنی
گر به مثال اقرضوا قرض دهی قراضه ای نیم قراضه قلب را گنج کنی و کان کنی
ور دو سه روز چشم را بند کنی باتقوا چشمه چشم حس را بحر در عیان کنی
ور به نشان ما روی راست چو تیر ساعتی قامت تیر چرخ را بر زه خود کمان کنی
بهتر از این کرم بود جرم تو را گنه تو را شرح کنم که پیش من بر چه نمط فغان کنی
بس که نگنجد آن سخن کو بنبشت در دهان گر همه ذره ذره را بازکشی دهان کنی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در فضای عرفانی و شورانگیز اشعار مولوی سروده شده است و گفتگویی میان سالک و محبوب حقیقی (یا پیر طریق) را به تصویر می‌کشد. محور اصلی این کلام، دعوت به عبور از ظواهر فریبنده دنیا، ترک خودبینی و تسلیمِ جان در برابر حقیقتی است که در باطنِ انسان نهفته است. شاعر با زبانی توبیخ‌گر اما مشفقانه، مخاطب را به شهامت و صداقت در مسیر حقیقت‌جویی فرا می‌خواند تا از بندِ ترس‌ها و تعلقاتِ دنیوی رها شود و به مقامِ شهود برسد.

در نگاه شاعر، حقیقتِ الهی نه در آسمان‌ها و نه در قبله‌های صوری، بلکه در جانِ آدمی است و هرگونه تلاش برای جستجوی آن در خارج از خود، جز سرگردانی نتیجه‌ای ندارد. این کلام، در پی آن است که مخاطبِ خفته را با تلنگرهای عقلانی و نمادین بیدار کند تا با بذلِ جان و دل در راه حق، به گنجی دست یابد که برتر از تمامی تصوراتِ زمینی است.

معنای روان

آمده ای که راز من بر همگان بیان کنی و آن شه بی نشانه را جلوه دهی نشان کنی

تو به این دنیا آمده‌ای تا راز درونی مرا برای همه آشکار کنی و آن محبوبِ بی‌نام و نشان را با جلوه‌گریِ خود، به دیگران نشان دهی.

نکته ادبی: شه بی‌نشانه کنایه از خداوند یا حقیقت مطلق است که هیچ وصف و نامی بر او احاطه ندارد.

دوش خیال مست تو آمد و جام بر کفش گفتم می نمی خورم گفت مکن زیان کنی

دیشب خیالِ مستِ تو در حالی که جامی به دست داشت، نزد من آمد. به او گفتم که من اهلِ شراب نیستم، اما او پاسخ داد: از این امتناع، ضرر می‌بینی و خودت را زیان‌کار می‌کنی.

نکته ادبی: خیالِ مست کنایه از جذبه‌های الهی است که به صورتِ رویا یا الهام بر جانِ سالک وارد می‌شود.

گفتم ترسم ار خورم شرم بپرد از سرم دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی

به او گفتم می‌ترسم اگر این میِ عشق را بنوشم، شرم و حیای من از بین برود و آن‌گاه دست به سوی گیسوی تو ببرم و تو مرا از خود دور کنی.

نکته ادبی: جعد (گیسو) استعاره از پیچیدگی‌های جمالِ الهی است که دسترسی به آن نیازمندِ جسارتِ عاشقانه است.

دید که ناز می کنم گفت بیا عجب کسی جان به تو روی آورد روی بدو گران کنی

خیالِ محبوب وقتی دید که ناز می‌کنم و از پذیرشِ عشق طفره می‌روم، گفت: عجب کسی هستی! جانِ من به سمت تو آمده است، اما تو به آن بی‌اعتنایی می‌کنی و روی برمی‌گردانی.

نکته ادبی: روی گران کردن کنایه از بی‌اعتنایی و تکبرِ سالک در برابرِ دعوتِ الهی است.

با همگان پلاس و کم با چو منی پلاس هم خاصبک نهان منم راز ز من نهان کنی

من با همه مردم (به ظاهر) همرنگ و کم‌اهمیت هستم و با کسی مثل خودم نیز به همان شکلِ ساده رفتار می‌کنم، اما در باطن، من همان رازِ نهفته هستم؛ تو چرا می‌خواهی حقیقتِ مرا از من پنهان کنی؟

نکته ادبی: پلاس کنایه از لباسِ کهنه و نمادِ تواضع و سادگی است.

گنج دل زمین منم سر چه نهی تو بر زمین قبله آسمان منم رو چه به آسمان کنی

گنجِ حقیقت در دلِ خاکیِ من نهفته است، پس چرا سر بر زمین می‌سایی (سجده صوری)؟ من خود قبله حقیقیِ آسمانم، پس چرا رو به آسمانِ بیرون می‌کنی؟

نکته ادبی: شاعر به وحدت وجود اشاره دارد که حقیقتِ قدسی در جانِ انسانِ کامل جای دارد.

سوی شهی نگر که او نور نظر دهد تو را ور به ستیزه سر کشی روز اجل چنان کنی

به آن پادشاهِ حقیقی نگاه کن که به تو بصیرت و نورِ چشم می‌دهد. اگر بخواهی با او سرِ ستیزه و لجبازی داشته باشی، در روزِ مرگ، نتیجه‌ی این تقابل را خواهی دید.

نکته ادبی: روزِ اجل استعاره از روزِ قیامت یا لحظه مرگ است که پرده‌ها کنار می‌روند.

رنگ رخت که داد روز رد شو از برای او چون ز پی سیاهه ای روی چو زعفران کنی

خداوند به صورتِ تو زیبایی و آبرو بخشیده است، پس بخاطرِ او از این آبرو بگذر و آن را فدا کن؛ چرا برایِ یک امرِ ناچیز و سیاه (دنیای فانی)، چهره‌ات را از غم و اندوه به رنگِ زردِ زعفران درمی‌آوری؟

نکته ادبی: زعفران کنایه از چهره‌ی بیمارگونه و پژمرده‌ای است که ناشی از دلبستگی به دنیاست.

همچو خروس باش نر وقت شناس و پیش رو حیف بود خروس را ماده چو ماکیان کنی

مانند خروسِ نر، وقت‌شناس و پیشرو باش. حیف است که انسانِ حق‌جو مانندِ مرغِ خانگی (ماکیان) ترسو و منفعل باشد.

نکته ادبی: خروس در ادبیات عرفانی نمادِ بیداری، هشدار و بلندنظری است.

کژ بنشین و راست گو راست بود سزا بود جان و روان تو منم سوی دگر روان کنی

ظاهرت اگر نامنظم و کج است، اهمیت ندارد؛ مهم این است که حرفِ راست بزنی. چون جان و روانِ تو من هستم، پس چرا به سوی دیگری می‌روی؟

نکته ادبی: کژ نشستن کنایه از بی‌اعتنایی به آداب و رسومِ خشک و ریاکارانه است.

گر به مثال اقرضوا قرض دهی قراضه ای نیم قراضه قلب را گنج کنی و کان کنی

اگر طبقِ دستورِ الهی (اقرضوا)، اندکی از سرمایه‌ی خود را در راهِ حق انفاق کنی، خداوند آن بخشِ اندک و بی‌ارزشِ تو را به گنج و معدنِ بی‌پایان تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به آیه «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا» که به انفاقِ آگاهانه تأکید دارد.

ور دو سه روز چشم را بند کنی باتقوا چشمه چشم حس را بحر در عیان کنی

اگر دو سه روز چشمانت را بر زشتی‌ها ببندی و تقوا پیشه کنی، آن‌گاه چشمه‌ی بصیرتِ درونی‌ات به دریایی از حقیقت تبدیل می‌شود که آشکارا آن را می‌بینی.

نکته ادبی: بحر در عیان کنایه از شهودِ عرفانی و دیدنِ حقایقِ غیبی است.

ور به نشان ما روی راست چو تیر ساعتی قامت تیر چرخ را بر زه خود کمان کنی

اگر مانندِ تیر، مستقیم به سمتِ نشانِ ما حرکت کنی، می‌توانی کمانِ چرخِ گردون (فلک) را نیز با دستِ خود بکشی و بر آن مسلط شوی.

نکته ادبی: کمانِ چرخ استعاره از تسلط بر تقدیر و کائنات در سایه‌ی تقرب به حق است.

بهتر از این کرم بود جرم تو را گنه تو را شرح کنم که پیش من بر چه نمط فغان کنی

کرم و بخششِ خدا فراتر از جرم و گناهِ توست. برایت شرح خواهم داد که چرا پیشِ من این‌گونه با زاری و ناله سخن می‌گویی.

نکته ادبی: نمط به معنای روش و شیوه است.

بس که نگنجد آن سخن کو بنبشت در دهان گر همه ذره ذره را بازکشی دهان کنی

آن حقیقتی که باید گفته شود در دهان نمی‌گنجد؛ حتی اگر تمامِ ذراتِ عالم را به دهان تبدیل کنی، باز هم توانِ بیانِ آن راز را نخواهی داشت.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ زبان از توصیفِ کُنهِ ذاتِ حق.

آرایه‌های ادبی

استعاره گنج دل

اشاره به گوهرِ وجودی انسان که حقیقتِ الهی در آن نهفته است.

تلمیح مثال اقرضوا

ارجاع به آیه ۱۱ سوره حدید درباره قرض دادن به خداوند (انفاق در راه خدا).

تناقض (پارادوکس) کژ بنشین و راست گو

تضاد میان ظاهرِ آشفته و باطنِ حق‌گو که نشان‌دهنده اصالتِ محتوا بر صورت است.

تمثیل خروس و ماکیان

تقابل میان روحِ بیدار و شجاع (خروس) با روحِ ترسو و منفعل (ماکیان).

کنایه روی چون زعفران

اشاره به رنگِ زردِ صورت که نشان‌دهنده‌ی اندوه، بیماری یا ضعفِ معنوی است.