دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۴۶۴

مولوی
هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری می برمد از او دلم چون دل تو ز مقذری
هر هنری و هر رهی کان برسد به ابلهی نیست به پیش همتم زو طربی و مفخری
گر شکر است عسکری چون برسد به هر دهن زو نخورد شکرلبی فر ندهد به مخبری
گر قمر است و گر فلک ور صنمی است بانمک کان همه است مشترک می نبود ورا فری
آنچ بداد عامه را خلعت خاص نبود آن سور سگان کافران می نخورد غضنفری
مجلس خاص بایدم گر چه بود سوی عدم شربت عام کم خورم گر چه بود ز کوثری
لاف مسیح می زنی بول خران چه بو کنی با حدثی چه خو کنی همچو روان کافری
گر نبدی متاع زر اصل وجود بول خر جان خران به بوی آن برنزدی چرا خوری
مرد چو گوهری بود قیمت خویش خود کند شاد نشد به شحنگی هیچ قباد و سنجری
زر تو بریز بر گهر چونک بماند زیر زر برنجهید بر زبر آن سبک است و ابتری
ور بجهید بر زبر قیمت او است بیشتر بیش کنش نثار زر هست عزیز گوهری
ما گهریم و این جهان همچو زری در امتحان بر سر زر برآ که لا گر تو نه ای محقری
شهوت حلق بی نمک شهوت فرج پس دوک با سگ و خوک مشترک با خر و گاو همسری
نیست سزای مهتری نیست هوای سروری همت شاه و سنجری قبله گه پیمبری
عشق و نیاز و بندگی هست نشان زندگی در طلب تجلیی در نظری و منظری
آب حیات جستنی جامه در آب شستنی بر در دل نشستنی تا بگشایدت دری
در طرب و معاشقه در نظر و معانقه فرض بود مسابقه بر دل هر مظفری
نیست روش طرنطران بنگر سوی آسمان در تک و پوی اختران هر یک چون مسخری
روز خنوسشان ببین شام کنوسشان ببین سیر نفوسشان ببین گرد سرای مهتری
غارب و شارقان حق طالب و عاشقان حق در تک و پوی و در سبق بی قدمی و بی پری
گرم روی خور نگر شب روی قمر نگر ولوله سحر نگر راست چو روز محشری
جان تقی فرشته ای جان شقی درشته ای نفس کریم کشتیی نفس لئیم لنگری
رحم چو جوی شیر بین شهوت جوی انگبین عمر چو جوی آب دان شوق چو خمر احمری
در تو نهان چهارجو هیچ نبینیش که کو همچو صفات و ذات هو هست نهان و ظاهری
جوشش شوق از کجا جنبش ذوق از کجا لذت عمر در کمین رحم به زیر چادری
خلق شده شکار او فرجه کنان کار او در پی اختیار او هر یک بسته زیوری
شب به مثال هندوی روز مثال جادوی عدل مثال مشعله ظلم چو کور یا کری
عقل حریف جنگیی نفس مثال زنگیی عشق چو مست و بنگیی صبر و حیا چو داوری
شاه بگفته نکته ای خفیه به گوش هر کسی گفته به جان هر یکی غیر پیام دیگری
جنگ میان بندگان کینه میان زندگان او فکند به هر زمان اینت ظریف یاوری
گفت حدیث چرب و خوش با گل و داد خنده اش گفت به ابر نکته ای کرد دو چشم او تری
گوید گل که بزم به گوید ابر گریه به هیچ یکی ز یک دگر پند نکرده باوری
گفته به شاخ رقص کن گفته به برگ کف بزن گفته به چرخ چرخ زن گرد منازل ثری
گفته به عقل طیره شو گفته به عشق خیره شو گفته به صبر خون گری در غم هجر دلبری
گفته به رخ بخند خوش گفته به زلف پرده کش گفته به باد درربا پرده ز روی عبهری
گفته به موج شور کن کف ز زلال دور کن گفته به دل عبور کن بر رخ هر مصوری
هر طرفی علامتی هر نفسی قیامتی تا نکنی ملامتی گر شده ام سخنوری
بر سر من نبشت حق در دل من چه کشت حق صبر مرا بکشت حق صبر نماند و صابری
این همه آب و روغن است آنچ در این دل من است آه چه جای گفتن است آه ز عشق پروری
لاح صبوح سره فاح نسیم بره جاء اوان دره برزه لمن یری
انزله من العلی انشأه من الولا املاه من الملا فهمه لمن دری
زینه لوصله الحقه باصله نوره بنوره ایقظه من الکری
لیس لهم ندیده کلهم عبیده عز و جل و اغتنی لیس یرام بالشری
اکرمنا ابرنا طیبنا و سرنا حدثنا به ما نجی اخبرنا بما جری
طاب جوار ظله من علی مقله عز وجود مثله فی البلدان و القری
از تبریز شمس دین یک سحری طلوع کرد ساخت شعاع نور او از دل بنده مظهری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر بازتاب‌دهنده دیدگاه عرفانی و معرفت‌شناسانه است که در آن، تقابل میان «نفس» (هوی و هوس) و «جان» (حقیقت الهی) کانون توجه است. شاعر با زبانی تمثیلی، دنیا و دلبستگی‌های مادی را همچون غبار و نجاستی می‌بیند که مانع از درک حقیقت می‌شوند و انسان را در سطح غرایز حیوانی نگه می‌دارند.

در جای‌جای این منظومه، شاعر از مخاطب می‌خواهد که با چشم‌بستن بر زرق و برق‌های فریبنده دنیوی و عبور از ظواهر، به جست‌وجوی گوهر درونی خود بپردازد. کل هستی و پدیده‌های طبیعی، از چرخش اختران تا رویش گل و بارش باران، همگی نشانه‌هایی از تجلیات خداوند هستند که هر کدام در حال انجام مأموریت و فرمانِ الهی‌اند.

پایان‌بندی کلام با ستایش از شمس تبریزی، نشانگر این است که این مسیر پرمخاطره و این شهود عرفانی، تنها در پرتو عنایتِ پیر و مراد حقیقی به کمال می‌رسد؛ کسی که توانسته است در جان شاعر، آینه‌ای برای تجلی انوار الهی ایجاد کند.

معنای روان

هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری می برمد از او دلم چون دل تو ز مقذری

هر لذت و خوشی که در جهان، مایه سرگرمی افراد کوته‌فکر است، همان‌طور که تو از نجاست دوری می‌کنی، دل من نیز از آن بیزار است.

نکته ادبی: «مقذری» واژه‌ای کهن به معنای نجاست، ناپاکی و آلودگی است که استعاره‌ای برای لذت‌های پست دنیوی است.

هر هنری و هر رهی کان برسد به ابلهی نیست به پیش همتم زو طربی و مفخری

هر هنر و راهی که سرانجامش به نادانی و حماقت ختم شود، در برابر همت بلند من، هیچ ارزش و افتخاری ندارد.

نکته ادبی: «همت» در اینجا به معنای بلندنظری و قصد متعالی روح است.

گر شکر است عسکری چون برسد به هر دهن زو نخورد شکرلبی فر ندهد به مخبری

حتی اگر شکرِ بهترین نوع (عسکری) هم باشد، وقتی به دهان همه می‌رسد، لب‌های شیرین‌سخن (عاشقان واقعی) آن را نمی‌خورند و به آن اعتنایی نمی‌کنند.

نکته ادبی: «عسکری» منسوب به عسکر، نوعی شکر مرغوب است.

گر قمر است و گر فلک ور صنمی است بانمک کان همه است مشترک می نبود ورا فری

ماه زیبا باشد یا آسمان، یا هر زیباروی نمکین، همه این‌ها مشترک و عادی هستند و برای کسی که حقیقت را دیده، هیچ‌کدام فریفتگی و امتیازی ندارند.

نکته ادبی: «صنم» استعاره از معشوق دنیوی یا زیبایی‌های ظاهری است.

آنچ بداد عامه را خلعت خاص نبود آن سور سگان کافران می نخورد غضنفری

آن نعمتی که به عامه مردم داده می‌شود، خلعت خاص الهی نیست؛ همان‌طور که شیر، غذای سگان کافران را نمی‌خورد.

نکته ادبی: «غضنفری» به معنای شیر است که نماد انسان والا و آزاده است.

مجلس خاص بایدم گر چه بود سوی عدم شربت عام کم خورم گر چه بود ز کوثری

من مجلسی خصوصی و معنوی می‌خواهم، حتی اگر در نگاه ظاهربینان پوچ و عدم باشد؛ من شربت‌های همگانی (مفاهیم عامیانه) را نمی‌نوشم، حتی اگر از کوثر باشد.

نکته ادبی: «عدم» در اینجا به معنای نیستی و خلوت عرفانی است که در نظر دنیوی تهی می‌آید.

لاف مسیح می زنی بول خران چه بو کنی با حدثی چه خو کنی همچو روان کافری

وقتی ادعای مقام مسیحایی می‌کنی، چرا با نجاست و امور پست دنیوی همنشین می‌شوی؟ انس گرفتن با این پلیدی‌ها، مانند روان کافران است.

نکته ادبی: «حدث» به معنای آلودگی و مدفوع است که استعاره از گناهان و دلبستگی‌های پست است.

گر نبدی متاع زر اصل وجود بول خر جان خران به بوی آن برنزدی چرا خوری

اگر کالای زر (پول و ثروت) در اصلِ وجود، همانند نجاست نبود، چرا جانِ پست‌مایگان برای بوی آن، این‌چنین مشتاقانه به دنبالش می‌رود؟

نکته ادبی: شاعر با استفاده از تضادِ زر و نجاست، بی‌ارزشی ثروت در پیشگاه جان را نشان می‌دهد.

مرد چو گوهری بود قیمت خویش خود کند شاد نشد به شحنگی هیچ قباد و سنجری

انسان همچون گوهر است و خودش باید قیمت خود را تعیین کند؛ هیچ مقام ظاهری (شحنگی) یا قدرت دنیوی (قباد و سنجر) نباید او را شاد یا غمگین کند.

نکته ادبی: اشاره به نام‌های تاریخی برای حاکمان قدرتمند که در برابر ارزشِ جانِ عارف، ناچیزند.

زر تو بریز بر گهر چونک بماند زیر زر برنجهید بر زبر آن سبک است و ابتری

اگر زر (ثروت) را بر گوهر (ذات انسان) بریزی، اگر گوهر همچنان زیر زر بماند و بالا نیاید، سبک‌مایه و بی‌اصل و نسب است.

نکته ادبی: تمثیلی برای سنجش اصالتِ روح در برابر جاذبه‌های مادی.

ور بجهید بر زبر قیمت او است بیشتر بیش کنش نثار زر هست عزیز گوهری

اما اگر گوهر از زیر زر بیرون جست و رو آمد، ارزشش افزون‌تر است؛ آن را بیش از پیش گرامی بدار که گوهرِ عزیزی است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه روح متعالی باید بر ماده چیره شود.

ما گهریم و این جهان همچو زری در امتحان بر سر زر برآ که لا گر تو نه ای محقری

ما گوهر هستیم و این جهان مانند زری است که ما را می‌آزماید؛ اگر حقیر و پست نیستی، از بندِ دنیا رها شو و بر آن چیره شو.

نکته ادبی: «محقری» به معنای حقیر و پست بودن است.

شهوت حلق بی نمک شهوت فرج پس دوک با سگ و خوک مشترک با خر و گاو همسری

شهوت‌های شکم و اندام جنسی، بی‌مزه و ناچیزند؛ این امیال با سگ، خوک، خر و گاو مشترک است و در این‌ها با حیوانات هم‌ردیف می‌شوی.

نکته ادبی: اشاره به اشتراکِ غرایز حیوانی میان انسانِ غافل و حیوانات.

نیست سزای مهتری نیست هوای سروری همت شاه و سنجری قبله گه پیمبری

این‌ها شایسته بزرگی نیستند و آرزوی سروری ندارند؛ همتِ پادشاهان و پیامبران، چیزی فراتر از این امیال است.

نکته ادبی: «سنجری» اشاره به عظمت پادشاهی سلجوقیان دارد که در برابر منزلت معنوی ناچیز است.

عشق و نیاز و بندگی هست نشان زندگی در طلب تجلیی در نظری و منظری

عشق، نیاز و بندگی نشانه‌های حیات واقعی هستند؛ زندگی یعنی در طلب تجلی الهی بودن و به دنبال نگاه و منظری معنوی گشتن.

نکته ادبی: «تجلی» مفهومی عرفانی به معنای ظهور انوار خداوند در دل عارف است.

آب حیات جستنی جامه در آب شستنی بر در دل نشستنی تا بگشایدت دری

آب حیات را باید جست، جامه را باید در آب (تطهیر) شست و بر درگاه دل باید نشست تا خداوند دری بر تو بگشاید.

نکته ادبی: استعاره از صبر و تداوم در سلوک برای رسیدن به گشایش.

در طرب و معاشقه در نظر و معانقه فرض بود مسابقه بر دل هر مظفری

در شادی و عشق‌ورزی، و در نگاه و در آغوش کشیدنِ حقیقت، مسابقه گذاشتن بر دل هر پیروزمندی واجب است.

نکته ادبی: «معانقه» به معنای در آغوش کشیدن، کنایه از اتحاد عارف با معشوق است.

نیست روش طرنطران بنگر سوی آسمان در تک و پوی اختران هر یک چون مسخری

روش زندگیِ غافلان و کوته‌فکران (طرنطران) این نیست؛ به آسمان نگاه کن که ستارگان در تکاپو هستند و هر کدام به بنده‌ای مسخر می‌مانند.

نکته ادبی: «طرنطر» واژه‌ای برای افراد سبک‌مغز و بی‌هدف.

روز خنوسشان ببین شام کنوسشان ببین سیر نفوسشان ببین گرد سرای مهتری

طلوع و غروبِ نفوس (ارواح) را در آسمان ببین و گردش آن‌ها را گردِ سرایِ بزرگیِ خداوند تماشا کن.

نکته ادبی: «خنوس و کنوس» به معنای پنهان شدن و بازگشتن است که استعاره از گردش ارواح در آسمان است.

غارب و شارقان حق طالب و عاشقان حق در تک و پوی و در سبق بی قدمی و بی پری

آن‌هایی که به سوی حق می‌روند و عاشق حق هستند، در تکاپو و پیشی گرفتن از یکدیگرند، بدون اینکه پا یا بالی داشته باشند.

نکته ادبی: اشاره به حرکتِ بی‌پایِ ارواح در مسیر کمال.

گرم روی خور نگر شب روی قمر نگر ولوله سحر نگر راست چو روز محشری

حرکت گرم خورشید و حرکت شبانه ماه را ببین و هیاهوی سحرگاهان را نظاره کن که همچون روز قیامت راست و قطعی است.

نکته ادبی: تشبیه حرکتِ نظام‌مند کیهان به روز رستاخیز.

جان تقی فرشته ای جان شقی درشته ای نفس کریم کشتیی نفس لئیم لنگری

جانِ پارسا فرشته است و جانِ بدبخت، درشت‌خوی؛ نفسِ کریم همچون کشتی است و نفسِ پست، همچون لنگری که کشتی را زمین‌گیر می‌کند.

نکته ادبی: تضاد میان فرشته‌خویی و سنگینیِ نفسِ اماره.

رحم چو جوی شیر بین شهوت جوی انگبین عمر چو جوی آب دان شوق چو خمر احمری

رحمت را مانند جوی شیر، شهوت را مانند جوی عسل، عمر را همچون جوی آب و شوق را مانند شراب سرخ بدان.

نکته ادبی: استعاره از جریان‌های چهارگانه درونی انسان.

در تو نهان چهارجو هیچ نبینیش که کو همچو صفات و ذات هو هست نهان و ظاهری

چهار جویِ نهان در توست که نمی‌بینی کجاست؛ درست مثل صفات و ذات خداوند که هم پنهان است و هم آشکار.

نکته ادبی: اشاره به وحدت وجود و حضور صفات الهی در باطن انسان.

جوشش شوق از کجا جنبش ذوق از کجا لذت عمر در کمین رحم به زیر چادری

جوشش شوق از کجاست؟ جنبش ذوق از کجاست؟ لذت عمر در کمین است و رحمت خداوند زیر چادری پنهان است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه سرچشمه حالات درونی انسان، امری ماورایی است.

خلق شده شکار او فرجه کنان کار او در پی اختیار او هر یک بسته زیوری

مردم شکارِ آن قدرت الهی هستند و هر کدام در پی اختیار خود، با زیورهایی بسته شده‌اند (فریب خورده‌اند).

نکته ادبی: اشاره به وابستگی انسان‌ها به دنیا.

شب به مثال هندوی روز مثال جادوی عدل مثال مشعله ظلم چو کور یا کری

شب مانند هندویِ سیاه، روز مانند جادوگر، عدالت مانند مشعل و ظلم مانند کور یا کر است.

نکته ادبی: استفاده از تشبیهاتِ متضاد برای توصیف پدیده‌های جهان.

عقل حریف جنگیی نفس مثال زنگیی عشق چو مست و بنگیی صبر و حیا چو داوری

عقل، حریفِ میدان جنگ است؛ نفس مانند زنگی (سیاه) است، عشق مانند مستی و نشئگی، و صبر و حیا همچون قاضی (داور) هستند.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به مفاهیم انتزاعی در درون انسان.

شاه بگفته نکته ای خفیه به گوش هر کسی گفته به جان هر یکی غیر پیام دیگری

خداوند نکته‌ای را پنهانی در گوش هر کسی گفته است؛ او به جان هر فرد، پیامی متفاوت از دیگری گفته است.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ استعدادها و الهاماتِ درونی هر انسان.

جنگ میان بندگان کینه میان زندگان او فکند به هر زمان اینت ظریف یاوری

جنگ میان بندگان و کینه میان زندگان را او (خداوند) هر لحظه می‌افکند؛ این چه یاریِ ظریف و شگفتی است.

نکته ادبی: بیان اینکه نزاع‌ها نیز بخشی از مشیت و حکمت الهی است.

گفت حدیث چرب و خوش با گل و داد خنده اش گفت به ابر نکته ای کرد دو چشم او تری

خداوند حدیث خوشی با گل گفت و او را خندان کرد؛ نکته‌ای هم به ابر گفت و چشمانش را گریان کرد.

نکته ادبی: اشاره به تاثرِ پدیده‌های طبیعی از کلام الهی.

گوید گل که بزم به گوید ابر گریه به هیچ یکی ز یک دگر پند نکرده باوری

گل می‌گوید بزم (شادی) بهتر است، ابر می‌گوید گریه (باران) بهتر است؛ هیچ‌کدام دیگری را باور نکرده است.

نکته ادبی: نمادپردازیِ تضاد میان خنده (گل) و گریه (ابر).

گفته به شاخ رقص کن گفته به برگ کف بزن گفته به چرخ چرخ زن گرد منازل ثری

خداوند به شاخه گفته برقص، به برگ گفته کف بزن و به چرخ گفته گردِ زمین بگرد.

نکته ادبی: جان‌بخشی به طبیعت و رقصِ هستی تحت فرمان الهی.

گفته به عقل طیره شو گفته به عشق خیره شو گفته به صبر خون گری در غم هجر دلبری

به عقل گفته طیره (سرگشته) شو، به عشق گفته خیره شو و به صبر گفته در غم دوری دلبر، خون گریه کن.

نکته ادبی: توصیه به کارکردهای متفاوتِ عقل، عشق و صبر.

گفته به رخ بخند خوش گفته به زلف پرده کش گفته به باد درربا پرده ز روی عبهری

به رخ گفته شاد بخند، به زلف گفته پرده‌کشی کن و به باد گفته نقاب از روی گلِ معطر (عبهری) بردار.

نکته ادبی: «عبهری» نوعی گل نرگس خوشبو که استعاره از معشوق است.

گفته به موج شور کن کف ز زلال دور کن گفته به دل عبور کن بر رخ هر مصوری

به موج گفته شورش کن، از زلال (آرامش) دور شو و به دل گفته از هر نقشی که می‌بیند، عبور کن.

نکته ادبی: دعوتِ دل به بی‌تعلق بودن از پدیده‌های ظاهری.

هر طرفی علامتی هر نفسی قیامتی تا نکنی ملامتی گر شده ام سخنوری

در هر طرف نشانه‌ای است و در هر نفسی قیامتی؛ اگر سخنور شده‌ام، مرا ملامت نکن.

نکته ادبی: شاعر توجیه می‌کند که الهاماتِ پیاپی او را به سخنوری واداشته است.

بر سر من نبشت حق در دل من چه کشت حق صبر مرا بکشت حق صبر نماند و صابری

خداوند بر سرنوشت من چه نوشت و در دل من چه کاشت؟ صبر مرا کشت و دیگر صبری باقی نمانده است.

نکته ادبی: بیانِ زوالِ صبر در برابرِ غلبه‌ی عشق و الهامات الهی.

این همه آب و روغن است آنچ در این دل من است آه چه جای گفتن است آه ز عشق پروری

این همه که در دل من است، تنها آب و روغن (ظاهر) است؛ آه چه جای سخن گفتن است، آه از این عشقِ پرورنده.

نکته ادبی: اعتراف به ناتوانی زبان در توصیفِ حقیقتِ عشق.

لاح صبوح سره فاح نسیم بره جاء اوان دره برزه لمن یری

نور صبحگاهی تابان شد و نسیم عطرآگینِ وصل وزیدن گرفت؛ زمانِ بخشش فرا رسیده است، برای کسی که می‌بیند.

نکته ادبی: عبارت عربی در توصیف تجلی و شهود الهی.

انزله من العلی انشأه من الولا املاه من الملا فهمه لمن دری

خداوند آن را از بالا نازل کرد، از سر دوستی پدید آورد، از جانب خود املا کرد و برای کسی که اهلِ فهم است، آشکار ساخت.

نکته ادبی: اشاره به وحی و الهامِ قلبی که تنها عارفان درک می‌کنند.

زینه لوصله الحقه باصله نوره بنوره ایقظه من الکری

او را برای وصل خویش آراست و به اصل خویش پیوند داد؛ و با نور خود، او را از خواب غفلت بیدار کرد.

نکته ادبی: «کری» به معنای خوابِ غفلت است که با نور حقیقت بیدار می‌شود.

لیس لهم ندیده کلهم عبیده عز و جل و اغتنی لیس یرام بالشری

هیچ‌کس همتای او نیست و همه بندگان او هستند؛ او عزیز و بلندمرتبه است و با هیچ بهایی قابل خریدن نیست.

نکته ادبی: توصیه به یگانگی و غنایِ بی‌پایانِ حق.

اکرمنا ابرنا طیبنا و سرنا حدثنا به ما نجی اخبرنا بما جری

او ما را گرامی داشت، پاکیزه کرد و اسرار را با ما در میان گذاشت؛ از آنچه نجات‌بخش بود گفت و از آنچه در هستی جاری است، خبر داد.

نکته ادبی: بیانِ کرامتِ الهی که نصیبِ سالک می‌شود.

طاب جوار ظله من علی مقله عز وجود مثله فی البلدان و القری

همسایگیِ سایه او، بر دیدگان مبارک باد؛ وجودی همانند او در هیچ شهر و دیاری یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: مدحِ مقامِ قربِ الهی که بی‌مانند است.

از تبریز شمس دین یک سحری طلوع کرد ساخت شعاع نور او از دل بنده مظهری

از تبریز، شمسِ دین سحری طلوع کرد و شعاعِ نور او از دل بنده، مظهر و آینه‌ای ساخت.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ شمس تبریزی در تجلیِ انوارِ الهی در قلبِ شاعر.

آرایه‌های ادبی

تشبیه دل من چون دل تو

تشبیه دل به وضعیتِ انزجار از پستی‌ها برای هم‌ذات‌پنداری با مخاطب.

استعاره چهار جو

استعاره از جریان‌های درونی (رحمت، شهوت، عمر، شوق) که در باطن انسان جاری است.

تمثیل زر و گوهر

تمثیلِ تقابلِ ارزش‌های مادی با ارزش‌های والای انسانی (گوهر روح).

تضاد گل و ابر

نمادپردازی تقابل شادی و غم، و خنده و گریه در طبیعت برای نشان دادن کثرتِ معانی در هستی.

تلمیح لاف مسیح

اشاره به معجزات و مقام عیسای مسیح برای نقدِ ادعاهای دروغینِ سالکانِ نااهل.

تناقض (پارادوکس) مجلس خاص ... سوی عدم

بیان اینکه خلوتِ عرفانی که در ظاهر نیستی به نظر می‌رسد، در باطن سرشار از حقیقت است.