دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۴۶۱

مولوی
چون دل من جست ز تن بازنگشتی چه شدی بی دل من بی دل من راست شدی هر چه بدی
گر کژ و گر راست شدی ور کم ور کاست شدی فارغ و آزاد بدی خواجه ز هر نیک و بدی
هیچ فضولی نبدی هیچ ملولی نبدی دانش و گولی نبدی طبل تحیات زدی
خواجه چه گیری گروم تو نروی من بروم کهنه نه ام خواجه نوم در مدد اندر مددی
آتش و نفتم نخورد ور بخورد بازدهد چون عددی را بخورد بازدهد بی عددی
بر سر خرپشته من بانگ زن ای کشته من دانک من اندر چمنم صورت من در لحدی
گر چه بود در لحدی خوش بودش با احدی آنک در آن دام بود کی خوردش دام و ددی
و آنک از او دور بود گر چه که منصور بود زارتر از مور بود ز آنک ندارد سندی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه اشعار با زبانی عارفانه و بیانی شورانگیز، به تبیینِ رهاییِ جان از بندِ کالبد و عالمِ خاکی می‌پردازد. شاعر در پیِ آن است که نشان دهد مرگ یا جدایی روح از بدن، نه تنها پایان نیست، بلکه آغازِ آزادیِ مطلق از تقابل‌های دوگانه‌ی دنیوی همچون نیک و بد، دانش و نادانی و رنج و ملال است.

در این فضایِ اشراقی، مرگ به مثابهِ گذری از صورتِ مادی به معنایِ نامتناهی تصویر می‌شود. روحِ رها شده، فارغ از قید و بندهایِ زیستی، به وصالِ محبوبِ حقیقی می‌رسد و در این مقام، حتی هراس از زوالِ جسم نیز رنگ می‌بازد، چرا که جان در جایگاهِ والاتری، ورایِ حوادثِ روزگار قرار دارد.

معنای روان

چون دل من جست ز تن بازنگشتی چه شدی بی دل من بی دل من راست شدی هر چه بدی

اگر جانِ من از کالبد بیرون رفت و دیگر بازنگشت، چه اتفاقی می‌افتاد؟ در واقع اگر جانِ من از تن جدا می‌شد، فارغ از هر وضعیتی، به راستی و درستی می‌رسید.

نکته ادبی: واژه چون در ابتدای بیت به معنای هنگامی که یا وقتی که است که برای نشان دادن فرضِ جدایی روح استفاده شده است.

گر کژ و گر راست شدی ور کم ور کاست شدی فارغ و آزاد بدی خواجه ز هر نیک و بدی

این جان در هر حالی، چه کژ و چه راست، چه کم و چه کاسته، از قید و بندِ نیک و بدِ عالمِ مادی رها و آزاد بود.

نکته ادبی: خواجه در این بیت استعاره‌ای از جانِ عزیز و صاحب‌اختیارِ آدمی است که از قیدِ صفاتِ متضادِ دنیوی رهاست.

هیچ فضولی نبدی هیچ ملولی نبدی دانش و گولی نبدی طبل تحیات زدی

در آن مقامِ والایِ روحانی، نه مداخله‌گری بیهوده‌ای بود، نه ملالی و اندوهی، نه دانشِ ظاهری و نه حماقتی؛ آنجا فقط طبلِ شادی و تحیت کوبیده می‌شد.

نکته ادبی: گول به معنای نادانی و حماقت است و تضاد آن با دانش، اشاره به عبور از دوعالمِ ظاهری دارد.

خواجه چه گیری گروم تو نروی من بروم کهنه نه ام خواجه نوم در مدد اندر مددی

ای خواجه، چرا جانِ مرا به گرو می‌گیری؟ تو نمی‌روی، من هستم که به سویِ ابدیت سفر می‌کنم؛ من کهنه و فرسوده نیستم، جانی تازه یافته‌ام و در سایه‌ی مددِ الهی هستم.

نکته ادبی: مدد اندر مددی کنایه از تکرارِ نصرت و یاریِ غیبی و پیوستگیِ آن است.

آتش و نفتم نخورد ور بخورد بازدهد چون عددی را بخورد بازدهد بی عددی

آتشِ هجران و نفتِ شهوات نمی‌تواند مرا نابود کند، و اگر هم مرا در خود گیرد، باز مرا سالم بازمی‌گرداند؛ چرا که وقتی عددی محدود را ببلعد، آن را به بی‌عددیِ مطلق بدل می‌کند.

نکته ادبی: آتش و نفت نمادِ سوزش و التهابِ دنیوی است که عاشق در برابر آن ایمن است.

بر سر خرپشته من بانگ زن ای کشته من دانک من اندر چمنم صورت من در لحدی

بر بالایِ مزارِ من ایستاده و فریاد بزن، ای کالبدِ کشته‌شده‌ی من؛ بدان که اگرچه صورت و ظاهرِ من در گور است، اما حقیقتِ من در چمنزارِ حقایق جای دارد.

نکته ادبی: خرپشته در اینجا استعاره از سقفِ مزار یا همان کالبدِ خاکی است که روح از آن پرواز کرده است.

گر چه بود در لحدی خوش بودش با احدی آنک در آن دام بود کی خوردش دام و ددی

اگرچه آن پیکر در گور است، اما با ذاتِ یگانه‌ی حق همنشین و خوش است؛ آنکه در چنین دامی از عشق گرفتار است، چگونه ممکن است دام‌های دنیوی یا درندگانِ هوایِ نفس او را تباه کنند؟

نکته ادبی: احدی اشاره به خداوندِ یگانه و دام و دد استعاره از مشکلات و وسوسه‌های نفسانی است.

و آنک از او دور بود گر چه که منصور بود زارتر از مور بود ز آنک ندارد سندی

و آن کسی که از این حقیقت دور مانده است، اگرچه به ظاهر مثلِ منصورِ حلاج هم بزرگ و پیروز باشد، از یک مورچه بیچاره‌تر است، زیرا از حقیقت و اصلِ وجودی بی‌بهره است.

نکته ادبی: منصور اشاره به حلاج است که مظهرِ عشقِ بی‌پروایِ الهی است و حتی با وجودِ جایگاهِ والایِ او، دوری از اصل، مایه خذلان است.

آرایه‌های ادبی

متناقض‌نما (پارادوکس) صورت من در لحدی

شاعر می‌گوید در حالی که جسمش در گور است، حقیقتِ او در چمنزارِ روحانی است که تضادی زیبا میان ماده و معناست.

استعاره دام و دد

دام اشاره به دنیا و دد اشاره به درندگانِ هوایِ نفس است که نمی‌توانند به روحِ بلندمرتبه آسیب برسانند.

تضاد (طباق) دانش و گول

تقابلِ میانِ نادانی و دانش برای نشان دادنِ عبور از مرزهایِ عقلِ جزئیِ دنیوی.