دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۴۶۰

مولوی
تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی
من همه در حکم توام تو همه در خون منی گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی
با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری باش چنین تیز مران تا که بدانم که تویی
دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی
چون همه جان روید و دل همچو گیاه خاک درت جان و دلی را چه محل ای دل و جانم که تویی
ای نظرت ناظر ما ای چو خرد حاضر ما لیک مرا زهره کجا تا به جهانم که تویی
چون تو مرا گوش کشان بردی از آن جا که منم بر سر آن منظره ها هم بنشانم که تویی
مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من من نرسم لیک بدان هم تو رسانم که تویی
زین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر، تصویرگرِ رابطه‌ای‌ست میانِ عاشقِ سالک و محبوبِ مطلق؛ رابطه‌ای که سرشار از تضاد و در عین حال یگانگی است. شاعر در آغاز، فاصله‌ی میانِ وجودِ محدودِ خویش و کمالِ لایزالِ محبوب را یادآور می‌شود، اما به‌تدریج این جدایی رنگ می‌بازد و حقیقتِ حضورِ محبوب در رگ و پیِ عاشق، خود را آشکار می‌سازد. این اثر، ستایشی است از حیرت و ناتوانی در توصیفِ معشوق؛ جایی که عقل و زبان قاصر می‌مانند و تنها سکوت و تسلیم است که راهگشای دیدار می‌شود.

در این فضای عرفانی، عاشق می‌کوشد تا از بندِ خودیت و خویشتنِ خویش رها شود و به سویِ حقیقتی برود که در همه جا حضور دارد. در نهایت، بیانِ این حقیقتِ متعالی فراتر از کلام است و شاعر اعتراف می‌کند که هر سخنی درباره‌ی محبوب، تقصیر و خطایی است که تنها با باده‌ی صبر و خاموشی می‌توان به جبران آن برخاست.

معنای روان

تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی

تفاوت عمیقی میان ماهیت و جایگاه من و تو وجود دارد؛ من آن‌گونه که تو هستی نیستم و تو نیز آن‌گونه که من هستم نیستی. ما در دو دنیای متفاوت از هستی سیر می‌کنیم.

نکته ادبی: واژه چنان و آن در اینجا به معنای ماهیت، صفت و جایگاه هستی‌شناسانه به کار رفته‌اند که نشان‌دهنده تفاوت مرتبه وجودی عاشق و معشوق است.

من همه در حکم توام تو همه در خون منی گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی

تمامِ هستی من در فرمان توست و تو چنان در وجود من رخنه کرده‌ای که گویی خون در رگ‌های منی. حتی اگر به جایگاهِ رفیعِ ماه و خورشید برسم، باز هم در برابر عظمت تو ناچیزم.

نکته ادبی: خون در اینجا نماد حیات و جاری بودن در وجود است؛ استعاره‌ای از نفوذ کامل معشوق در جان عاشق.

با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری باش چنین تیز مران تا که بدانم که تویی

ای کسی که زیبایی‌ات پریان را به حسد وامی‌دارد، وقتی از کنار من عبور می‌کنی، این‌چنین شتاب‌زده حرکت نکن؛ کمی درنگ کن تا بتوانم حضور تو را دریابم و بشناسم.

نکته ادبی: رشک پری تعبیری است برای کمال زیبایی که حتی موجودات افسانه‌ای را به حسرت می‌اندازد.

دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی

دیشب از کنار در خانه‌ام گذشتی اما من تو را احساس نکردم. این جان و روانِ درونی من بود که به گوش جانم ندا داد که آنکه گذشت، تو بودی.

نکته ادبی: بوی بردن در اینجا به معنای ادراک کردن و پی بردن به حضورِ پنهان است.

چون همه جان روید و دل همچو گیاه خاک درت جان و دلی را چه محل ای دل و جانم که تویی

از آنجا که جان و دلِ ما همچون گیاهانی در خاکِ آستانِ تو می‌رویند، دیگر جان و دلی که من از آنِ خود می‌دانم، چه ارزشی دارد؟ در حالی که تو خود، جان و دلِ منی.

نکته ادبی: محل در اینجا به معنای ارزش و اعتبار است؛ شاعر خود را در برابر حقیقتِ معشوق، فاقدِ هرگونه هویتِ مستقل می‌داند.

ای نظرت ناظر ما ای چو خرد حاضر ما لیک مرا زهره کجا تا به جهانم که تویی

ای که نگاهت بر ما ناظر است و همچون خرد، در وجودمان حضور داری؛ با این همه، مرا کجا آن شهامت و توانایی است که بتوانم به جهان اعلام کنم که تو کیستی؟

نکته ادبی: زهره در اینجا به معنای جرئت، شهامت و تواناییِ روحی است، نه سیاره زهره.

چون تو مرا گوش کشان بردی از آن جا که منم بر سر آن منظره ها هم بنشانم که تویی

از آنجا که تو مرا با اجبار و کشیدنِ گوش از جایگاهی که در آن بودم (خودبینی) بیرون کشیدی، اکنون مرا بر آن مناظرِ بلندِ حقیقت که جایگاهِ توست نیز بنشان.

نکته ادبی: گوش کشان، کنایه از هدایتِ الهی است که گاه با سختی و تنبیه همراه است تا سالک را از تعلقاتش جدا کند.

مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من من نرسم لیک بدان هم تو رسانم که تویی

من مستِ توام و تو نیز از عشقِ من مستی، و به همین سبب لغزش و خطا از من سر زد. من به این حقیقت نمی‌رسم، اما بدان که تو خود مرا به آن خواهی رساند.

نکته ادبی: سهو و خطا به این اشاره دارد که در مقامِ عشق، عقلِ بشری دچار لغزش می‌شود و این امری اجتناب‌ناپذیر است.

زین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی

از تمام این گفتگوها دست می‌شویم و لب از سخن فرو می‌بندم و صبر پیشه می‌کنم. این سکوت، عذرخواهی من است برای گناهِ آن زبان که گستاخانه ادعا کرد تو کیستی.

نکته ادبی: صبر نوش کردن، استعاره‌ای از تحملِ دردِ هجران و سکوت در برابرِ بزرگیِ حقیقتِ معشوق است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (تناقض) تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی

بیانِ فاصله‌ی هستی‌شناسانه میانِ فقرِ وجودیِ عاشق و غنایِ معشوق.

استعاره خون منی

تشبیه معشوق به خون برای نشان دادنِ نفوذِ همه‌جانبه و حیات‌بخش او در وجود عاشق.

کنایه گوش کشان

اشاره به هدایتِ قهرآمیز یا تربیتیِ خداوند که عاشق را از عالمِ خودیت جدا می‌کند.

تشبیه دل همچو گیاه خاک درت

تشبیه وابستگیِ وجودیِ عاشق به آستانِ معشوق، به وابستگیِ گیاه به خاک.

ایهام زهره

اشاره همزمان به سیاره زهره و معنایِ لغویِ آن یعنی جرئت و توانایی.