دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۴۵۶

مولوی
هم نظری هم خبری هم قران را قمری هم شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری
هم سوی دولت درجی هم غم ما را فرجی هم قدحی هم فرحی هم شب ما را سحری
هم گل سرخ و سمنی در دل گل طعنه زنی سوی فلک حمله کنی زهره و مه را ببری
چند فلک گشت قمر تا به خودش راه دهی چند گدازید شکر تا تو بدو درنگری
چند جنون کرد خرد در هوس سلسله ای چند صفت گشت دلم تا تو بر او برگذری
آن قدح شاده بده دم مده و باده بده هین که خروس سحری مانده شد از ناله گری
گر به خرابات بتان هر طرفی لاله رخی است لاله رخا تو ز یکی لاله ستان دگری
هم تو جنون را مددی هم تو جمال خردی تیر بلا از تو رسد هم تو بلا را سپری
چونک صلاح دل و دین مجلس دل را شد امین مادر دولت بکند دختر جان را پدری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه شور و اشتیاقِ عاشقِ واصل به درگاه حضرت معشوق است. شاعر در این سروده، با استفاده از تکرار هنرمندانه و پی‌درپیِ واژگان، معشوق را محورِ هستی و منشأ تمامِ خیرات و زیبایی‌ها می‌داند. در نگاه او، هیچ دوگانگی در عالم وجود ندارد؛ چرا که معشوق، هم خودِ رنج است و هم درمانِ آن، هم درد است و هم مرهم؛ گویی تمامِ جهان جلوه‌گاهِ حضور اوست و عاشق در سرگردانیِ میان عقل و جنون، تنها به دنبالِ تماشایِ چهره‌ی اوست.

فضای حاکم بر این ابیات، فضایی عرفانی و لبریز از شیدایی است که در آن، مرزهای میانِ عاشق و معشوق کمرنگ شده و همه چیز در وحدتِ وجود غرق می‌گردد. شاعر با زبانی صریح و در عین حال تصویرگرایانه، مخاطب را به درکِ این حقیقت دعوت می‌کند که در پسِ تمامِ تلاطم‌های زندگی و دشواری‌هایِ مسیرِ کمال، تنها حضورِ معشوق است که معنابخش و آرامش‌دهنده است.

معنای روان

هم نظری هم خبری هم قران را قمری هم شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری

تو هم نگاهِ منی و هم پیامِ خوشِ من؛ تو همچون ماهِ درخشان در آسمانِ جانم می‌تابی و شیرینیِ وجودت، فراتر از هر شیرینی است؛ چنان‌که گویی در اوجِ کمالِ شهد و شکر هستی.

نکته ادبی: تکرار واژه «شکر» برای مبالغه در حلاوت و کمالِ معشوق به کار رفته است.

هم سوی دولت درجی هم غم ما را فرجی هم قدحی هم فرحی هم شب ما را سحری

تو گنجینه‌ی اقبالِ منی و گره‌گشایِ غم‌هایم؛ تو هم جامِ میِ معرفت هستی که مستم می‌کند و هم نوری که سیاهیِ شبِ فراقِ مرا به سحرِ وصال تبدیل می‌کنی.

نکته ادبی: «درج» به معنای صندوقچه و محل نگهداری جواهرات است که استعاره از جایگاهِ ویژه معشوق در قلب عاشق است.

هم گل سرخ و سمنی در دل گل طعنه زنی سوی فلک حمله کنی زهره و مه را ببری

زیباییِ تو چنان است که بر گل‌های سرخ و سمن‌ها طعنه می‌زنی و آن‌ها را بی‌مقدار می‌کنی. تو چنان بلندمرتبه‌ای که به آسمان‌ها هجوم می‌بری و ماه و زهره را شیفته و اسیرِ خود می‌کنی.

نکته ادبی: «زهره» در ادبیات کلاسیک نمادِ طرب، موسیقی و زیبایی است.

چند فلک گشت قمر تا به خودش راه دهی چند گدازید شکر تا تو بدو درنگری

ماه چقدر باید در آسمان گردش کند تا شایستگیِ دیدنِ تو را بیابد؟ و چه میزان باید صبر و شیرینی (تحملِ رنج) صرف شود تا سرانجام تو به سویِ او نظری بیفکنی؟

نکته ادبی: تضاد میان گردشِ فلک (تلاشِ زمینی) و نگاهِ معشوق (عنایتِ آسمانی) مشهود است.

چند جنون کرد خرد در هوس سلسله ای چند صفت گشت دلم تا تو بر او برگذری

عقل چه بسیار در هوسِ رسیدن به زنجیرِ زلفِ تو، دیوانگی کرد. دلِ من نیز در این مسیر، هزاران بار تغییرِ حال داد تا سرانجام تو بر آن گذر کنی و نگاهی به آن بیندازی.

نکته ادبی: «جنونِ خرد» تناقضی است که نشان‌دهنده شکستِ عقل در برابرِ قدرتِ عشق است.

آن قدح شاده بده دم مده و باده بده هین که خروس سحری مانده شد از ناله گری

آن جامِ شرابِ شادی‌بخش را به من بنوشان؛ سخن گفتن را رها کن و باده بده. بشتاب که خروسِ سحری از بس ناله کرده و خبر از طلوع داده، خسته و درمانده شده است.

نکته ادبی: اشاره به پایانِ شبِ تاریک و لزومِ استفاده از فرصتِ حال برای مستیِ عرفانی.

گر به خرابات بتان هر طرفی لاله رخی است لاله رخا تو ز یکی لاله ستان دگری

اگر در خراباتی که عاشقانِ پاک‌باخته در آن هستند، زیبا‌رویانِ بسیاری وجود دارند، تو ای معشوقِ زیبا‌چهره، از گلستانِ دیگری آمده‌ای و با همه آن‌ها متفاوتی.

نکته ادبی: «خرابات» در عرفان، نمادِ فنایِ آبرو و ترکِ خودپرستی است.

هم تو جنون را مددی هم تو جمال خردی تیر بلا از تو رسد هم تو بلا را سپری

هم تو به جنونِ من مدد می‌رسانی و هم کمال و زیباییِ عقلِ منی. تیرِ بلا از جانبِ تو می‌آید، اما خودت هم سپری هستی که مرا از همان بلا حفظ می‌کنی.

نکته ادبی: آرایه «تضاد» و «پارادوکس» در تیر و سپر بودنِ معشوق برای عاشق.

چونک صلاح دل و دین مجلس دل را شد امین مادر دولت بکند دختر جان را پدری

هنگامی که صلاح و درستیِ دل و دین، نگهبانِ مجلسِ دل شد، مادرِ دولت (سعادت) چنان عمل کرد که جانِ لطیفِ تو مانندِ پدری پرورش‌دهنده برای آن باشد.

نکته ادبی: استعاره از کمالِ معنوی که در آن، جانِ عاشق به بلوغِ روحانی می‌رسد.

آرایه‌های ادبی

تکرار (تکرارِ صدر) هم... هم...

تکرارِ واژه «هم» در ابتدای مصراع‌ها، موسیقیِ کلام را غنا بخشیده و وحدتِ صفاتِ معشوق را تأکید می‌کند.

پارادوکس (متناقض‌نما) تیر بلا از تو رسد هم تو بلا را سپری

اینکه معشوق هم عاملِ رنج است و هم درمانِ آن، یکی از مضامینِ بنیادینِ عرفانی است.

استعاره خروس سحری

استعاره از فرارسیدنِ زمانِ آگاهی و پایانِ غفلت.

تلمیح خرابات

اشاره به مکانی عرفانی برای ترکِ تعلقاتِ دنیوی و ریاکاری.