دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۴۴۴

مولوی
چون درشوی در باغ دل مانند گل خوش بو شوی چون برپری سوی فلک همچون ملک مه رو شوی
گر همچو روغن سوزدت خود روشنی کردی همه سرخیل عشرت ها شوی گر چه ز غم چون مو شوی
هم ملک و هم سلطان شوی هم خلد و هم رضوان شوی هم کفر و هم ایمان شوی هم شیر و هم آهو شوی
از جای در بی جا روی وز خویشتن تنها روی بی مرکب و بی پا روی چون آب اندر جو شوی
چون جان و دل یکتا شوی پیدای ناپیدا شوی هم تلخ و هم حلوا شوی با طبع می همخو شوی
از طبع خشکی و تری همچون مسیحا برپری گرداب ها را بردری راهی کنی یک سو شوی
شیرین کنی هر شور را حاضر کنی هر دور را پرده نباشی نور را گر چون فلک نه تو شوی
شه باش دولت ساخته مه باش رفعت یافته تا چند همچون فاخته جوینده و کوکو شوی
خالی کنی سر از هوس گردی تو زنده بی نفس یاهو نگویی زان سپس چون غرقه یاهو شوی
هر خانه را روزن شوی هر باغ را گلشن شوی با من نباشی من شوی چون تو ز خود بی تو شوی
سر در زمین چندین مکش سر را برآور شاد کش تا تازه و خندان و خوش چون شاخ شفتالو شوی
دیگر نخواهی روشنی از خویشتن گردی غنی چون شاه مسکین پروری چون ماه ظلمت جو شوی
تو جان نخواهی جان دهی هر درد را درمان دهی مرهم نجویی زخم را خود زخم را دارو شوی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات تصویری از سلوک عرفانی و فرآیند تعالی روح انسانی به سوی کمال مطلق است. شاعر با زبانی نمادین، مخاطب را به عبور از «خود» و رهایی از بندهای تعلقات دنیوی فرا می‌خواند تا با پیوستن به دریای وحدت، تمامی تضادها را به صلح و یگانگی تبدیل کند.

در این فضای فکری، انسان کمال‌یافته نه تنها از بند نیازها و هوس‌ها رها می‌شود، بلکه خود به منبع نور، بخشش و درمان تبدیل می‌گردد. این کلام، دعوتی است به رهایی از تکرار ملال‌آورِ خودخواهی و رسیدن به مرتبه‌ای که در آن، عاشق و معشوق در پیوندی ناگسستنی، به یگانگی می‌رسند.

معنای روان

چون درشوی در باغ دل مانند گل خوش بو شوی چون برپری سوی فلک همچون ملک مه رو شوی

زمانی که به باغِ باطنیِ دل وارد می‌شوی، همچون گل خوش‌بو و باطراوت می‌شوی و هنگامی که به سوی آسمانِ معنا پرواز می‌کنی، مانند فرشته‌ای زیبا و درخشان می‌شوی.

نکته ادبی: استفاده از تمثیل باغ برای دل که استعاره‌ای از فضای معنوی است.

گر همچو روغن سوزدت خود روشنی کردی همه سرخیل عشرت ها شوی گر چه ز غم چون مو شوی

اگرچه عشق همچون روغن، تو را می‌سوزاند، اما همین سوختن باعثِ روشنایی همه چیز می‌شود. اگرچه از شدت غم و رنجِ عشق ضعیف و لاغر مانند تار مو شده‌ای، اما به پیشوایِ شادی‌ها تبدیل خواهی شد.

نکته ادبی: استفاده از تضاد (سوختن و روشنایی) برای بیان مفهوم کمال در رنج.

هم ملک و هم سلطان شوی هم خلد و هم رضوان شوی هم کفر و هم ایمان شوی هم شیر و هم آهو شوی

تو فراتر از دوگانگی‌ها می‌روی؛ هم ملک و سلطان، هم بهشت و نگهبان آن، هم کفر و ایمان و هم درنده و آهو می‌شوی. یعنی در مقام وحدت، تمام تضادها در تو جمع می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از صنعت تضاد و طباق برای نشان دادن مقام جمع‌الاضداد در عرفان.

از جای در بی جا روی وز خویشتن تنها روی بی مرکب و بی پا روی چون آب اندر جو شوی

از مکانِ محدود به بی‌مکانی سفر می‌کنی و از خویشتنِ خویش تنها می‌شوی. بدون نیاز به مرکب و پا، همچون آب که در جوی روان است، به راحتی حرکت می‌کنی.

نکته ادبی: استعاره‌ی آب در جو، نمادی از روانی و بی‌تعلق بودن روح در مسیر سلوک است.

چون جان و دل یکتا شوی پیدای ناپیدا شوی هم تلخ و هم حلوا شوی با طبع می همخو شوی

وقتی با جان و دل یکی شدی، در عین آشکار بودن، ناپیدا می‌شوی. هم تلخی‌ها و هم شیرینی‌ها را در خود جمع می‌کنی و با ذاتِ مستی‌آورِ عشق هم‌طبع می‌شوی.

نکته ادبی: پیدای ناپیدا، پارادوکس (متناقض‌نما) جهت توصیف حقیقت الهی است.

از طبع خشکی و تری همچون مسیحا برپری گرداب ها را بردری راهی کنی یک سو شوی

با عبور از طبیعتِ سرد و گرمِ تن (عناصر مادی)، همچون مسیحا به آسمان‌ها پرواز می‌کنی. گرداب‌های مشکلات را می‌شکافی و راهی به سوی حقیقت باز می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به مسیحا (حضرت عیسی) نمادی از عروج روح و قدرت شفاگری است.

شیرین کنی هر شور را حاضر کنی هر دور را پرده نباشی نور را گر چون فلک نه تو شوی

تو هر تلخی و شوری را شیرین می‌کنی و هر دوری را به حضور می‌رسانی. اگر مانند فلک (آسمان) به گردش و دگرگونی نرسی، مانعِ رسیدنِ نورِ حقیقت نخواهی بود.

نکته ادبی: اشاره به فلک به معنای چرخش و تسلیم بودن در برابر اراده کل است.

شه باش دولت ساخته مه باش رفعت یافته تا چند همچون فاخته جوینده و کوکو شوی

مانند شاه باش که عزت و دولت دارد و مانند ماه باش که رفعت و بلندی دارد. تا کی می‌خواهی مانند فاخته، مدام ناله کنی و به دنبال گمشده‌ای بگردی؟

نکته ادبی: فاخته نماد نالیدن و بی‌قراریِ بیهوده در برابرِ جایگاه والایِ شاهانه است.

خالی کنی سر از هوس گردی تو زنده بی نفس یاهو نگویی زان سپس چون غرقه یاهو شوی

سرت را از هوس‌های دنیوی خالی کن تا بدون وابستگی به نفسِ حیوانی، زنده شوی. آنگاه دیگر نیاز نیست ذکر «یا هو» بگویی، چرا که خودت در دریای «هو» (خداوند) غرق شده‌ای.

نکته ادبی: یاهو از اذکار عرفانی است که در اینجا به معنای غرق شدن در ذات حق به کار رفته است.

هر خانه را روزن شوی هر باغ را گلشن شوی با من نباشی من شوی چون تو ز خود بی تو شوی

تو به روزنه‌ای برای هر خانه و گلشنی برای هر باغ تبدیل می‌شوی. وقتی از «خود» تهی شدی، دیگر با من (عارف یا پیر) نیستی، بلکه خودِ من می‌شوی.

نکته ادبی: اشاره به فنای فی‌الله که در آن هویت فردی در هویت کل ذوب می‌شود.

سر در زمین چندین مکش سر را برآور شاد کش تا تازه و خندان و خوش چون شاخ شفتالو شوی

دیگر سرت را از غم به زمین فرو مبر، بلکه با شادی سرت را بلند کن تا همچون شاخه‌ی درختِ شفتالو، تازه، خندان و زیبا شوی.

نکته ادبی: شفتالو در اینجا نمادی از تازگی و شکوفایی روح پس از غم است.

دیگر نخواهی روشنی از خویشتن گردی غنی چون شاه مسکین پروری چون ماه ظلمت جو شوی

دیگر از کسی طلبِ روشنایی نمی‌کنی و از درون بی‌نیاز می‌شوی. همچون پادشاهی که فقیران را پرورش می‌دهد، به هدایت‌گری در ظلمتِ جهلِ مردم می‌پردازی.

نکته ادبی: شاه مسکین‌پرور استعاره‌ای از بخشندگیِ عارفِ کمال‌یافته است.

تو جان نخواهی جان دهی هر درد را درمان دهی مرهم نجویی زخم را خود زخم را دارو شوی

تو دیگر به دنبال گرفتن حیات نیستی، بلکه خود حیات می‌بخشی و برای هر دردی، درمان هستی. به دنبال مرهم برای زخم خود نمی‌گردی، بلکه تو خود، همان داروی التیام‌بخش می‌شوی.

نکته ادبی: تضاد در مفهوم درد و درمان برای بیان مقامِ بی‌نیازِ عارف.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) پیدای ناپیدا

بیانِ این حقیقت که ذاتِ حق در عینِ آشکار بودن در عالم، از دیدِ ظاهری پنهان است.

استعاره مانند گل خوش بو شوی

تشبیه پاکیزگیِ باطن به رایحه‌ی خوشِ گل.

تضاد (طباق) کفر و ایمان، شیر و آهو، تلخ و حلوا

جمع کردن اضداد برای نشان دادنِ مقامِ وحدت که در آن تفاوت‌ها از میان می‌رود.

نماد مسیحا

اشاره به قدرتِ معنویِ عیسی برای عروج و زنده کردنِ مردگان (قلب‌های افسرده).