دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۴۴۲

مولوی
بانکی عجب از آسمان در می رسد هر ساعتی می نشنود آن بانگ را الا که صاحب حالتی
ای سر فروبرده چو خر زین آب و سبزه بس مچر یک لحظه ای بالا نگر تا بوک بینی آیتی
ساقی در این آخرزمان بگشاد خم آسمان از روح او را لشکری وز راح او را رایتی
کو شیرمردی در جهان تا شیرگیر او شود شاه و فتی باید شدن تا باده نوشی یا فتی
بیچاره گوش مشترک کو نشنود بانگ فلک بیچاره جان بی مزه کز حق ندارد راحتی
آخر چه باشد گر شبی از جان برآری یاربی بیرون جهی از گور تن و اندرروی در ساحتی
از پا گشایی ریسمان تا برپری بر آسمان چون آسمان ایمن شوی از هر شکست و آفتی
از جان برآری یک سری ایمن ز شمشیر اجل باغی درآیی کاندر او نبود خزان را غارتی
خامش کنم خامش کنم تا عشق گوید شرح خود شرحی خوشی جان پروری کان را نباشد غایتی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل عرفانی دعوت‌نامه‌ای است از جانب معشوق ازلی برای گسستن از بندهای تن و تعلقات دنیوی که آدمی را همچون چهارپایان به چراگاهِ حیات مادی محدود کرده است. شاعر با زبانی شورانگیز و متعالی، انسان را به شنیدنِ نغمه‌های روحانی و پیوستن به قافله‌ی سالکانِ راهِ حق فرا می‌خواند تا با رهایی از قفسِ کالبد، به جاودانگی بپیوندد.

درونمایه‌ی اصلی اثر، نقدِ غفلتِ مادی و ترغیب به عروجِ معنوی است. شاعر معتقد است با گشودنِ گره‌های وابستگی و نجوایِ صادقانه با خداوند، می‌توان از شمشیرِ تیزِ مرگ رهایی یافت و به باغِ بی‌پایانِ معرفت رسید؛ جایی که در آن کلام از وصفِ عشق قاصر است و سکوت، تنها زبانِ بیانِ آن حقیقتِ بی‌انتهاست.

معنای روان

بانکی عجب از آسمان در می رسد هر ساعتی می نشنود آن بانگ را الا که صاحب حالتی

در هر لحظه، ندایی شگفت‌انگیز از جانب عالمِ بالا به گوش جان می‌رسد، اما تنها کسانی که در حال و هوای عرفانی و معنوی به سر می‌برند، توانایی شنیدن آن را دارند.

نکته ادبی: صاحب حالتی کنایه از سالک و عارف واصل است که به اشراف باطنی رسیده و از گرفتاری‌های دنیوی رهاست.

ای سر فروبرده چو خر زین آب و سبزه بس مچر یک لحظه ای بالا نگر تا بوک بینی آیتی

ای کسی که سرت را مانند حیوانی چهارپا به زیر انداخته‌ای و تنها به خوردن و آشامیدن و دلبستگی‌های دنیوی سرگرمی، لحظه‌ای سرت را بلند کن و به بالا بنگر تا شاید نشانه‌ای از عالم غیب را مشاهده کنی.

نکته ادبی: تشبیه سر فروبردن به خری که چرا می‌کند، استعاره از انحصارِ دغدغه‌های آدمی در نیازهای مادی و حیوانی است.

ساقی در این آخرزمان بگشاد خم آسمان از روح او را لشکری وز راح او را رایتی

ساقیِ عالمِ معنا در این زمانه، ظرفِ لبریز از فیضِ آسمانی را گشوده است؛ او با دمِ روح‌بخشِ خود لشکری از پاکان را مدد می‌رساند و با شرابِ معرفت، نشانِ پیروزی و رهایی می‌بخشد.

نکته ادبی: راح به معنای شراب است که در متون عرفانی استعاره از جذبه، عشق الهی و سرورِ معنوی است.

کو شیرمردی در جهان تا شیرگیر او شود شاه و فتی باید شدن تا باده نوشی یا فتی

کجاست آن مردِ دلاور و شیربیشه حقیقت که بتواند بر نفسِ اماره پیروز شود؟ برای نوشیدنِ باده‌ی الهی، انسان باید خویِ شاهانه و جوانمردی (فتوت) داشته باشد.

نکته ادبی: فتایِ معرب به معنای جوانمرد است که در تصوف به معنای سالکِ کامل و صاحبِ مروت به کار می‌رود.

بیچاره گوش مشترک کو نشنود بانگ فلک بیچاره جان بی مزه کز حق ندارد راحتی

بسیار مایه تأسف است گوشی که تنها درگیرِ شنیده‌های دنیوی است و نوای آسمانی را نمی‌شنود؛ همچنین بدبخت است جانی که هیچ بهره‌ای از عشقِ حق نبرده و در زندگیِ مادی خود هیچ آسایش و لذتی از وصلِ پروردگار ندارد.

نکته ادبی: گوش مشترک استعاره از گوشِ عامه مردم است که درگیرِ محسوسات و شنیده‌های روزمره است.

آخر چه باشد گر شبی از جان برآری یاربی بیرون جهی از گور تن و اندرروی در ساحتی

چه می‌شود اگر شبی از اعماق جان، پروردگارت را صدا بزنی؟ آنگاه از زندانِ تنگِ تن و کالبدِ خاکی رها می‌شوی و به ساحتِ وسیعِ ملکوت گام می‌نهی.

نکته ادبی: گور تن استعاره‌ای درخشان برای کالبد خاکی است که روح را در خود حبس کرده است.

از پا گشایی ریسمان تا برپری بر آسمان چون آسمان ایمن شوی از هر شکست و آفتی

بندهای تعلق و وابستگی‌های دنیوی را از پاهایت باز کن تا بتوانی به سوی آسمانِ حقیقت پرواز کنی؛ وقتی همچون آسمان بی‌کران و بلندمرتبه شدی، از هر گزند و آسیبِ دنیوی در امان خواهی بود.

نکته ادبی: پا گشایی ریسمان کنایه از رها کردن تعلقات دنیوی و وابستگی‌های مادی است که مانع پرواز روح می‌شود.

از جان برآری یک سری ایمن ز شمشیر اجل باغی درآیی کاندر او نبود خزان را غارتی

اگر رازی از عالم جان آشکار کنی، از شمشیر مرگ و نابودی در امان می‌مانی و به باغی از معرفت وارد می‌شوی که هیچ خزان و ویرانی‌ای به آن راه ندارد.

نکته ادبی: شمشیر اجل استعاره از زوال و مرگِ جسمانی است که با رسیدن به جاودانگیِ روح، اثرش خنثی می‌شود.

خامش کنم خامش کنم تا عشق گوید شرح خود شرحی خوشی جان پروری کان را نباشد غایتی

من سکوت می‌کنم، من خاموش می‌شوم تا خودِ عشق زبان باز کند و وصفِ خود را بگوید؛ وصفی چنان زیبا و جان‌پرور که هیچ پایان و غایتی برای آن متصور نیست.

نکته ادبی: تکرارِ خامش کنم، نشان‌دهنده عجزِ بیانِ شاعر در برابرِ عظمتِ بی‌کرانِ عشق است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه سر فروبرده چو خر

تشبیه انسانِ غافل به حیوانی که سر در آخورِ دنیا دارد برای نشان دادن پستیِ وابستگی مادی.

استعاره گور تن

تن به مثابه قبری دانسته شده که روحِ جاویدان را در خود حبس کرده است.

تضاد خزان و باغ

مقابله باغ که نمادِ جاودانگی و کمال است با خزان که نمادِ مرگ و زوال است.

مجاز ساقی

ساقی در اینجا استعاره از فیضِ الهی و هدایت‌گرِ معنوی است که شرابِ معرفت می‌نوشاند.