دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۴۳۶

مولوی
ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی تا بوک رو این سو کنی باشد که با ما خو کنی
من گرد ره را کاستم آفاق را آراستم وز جرم تو برخاستم باشد که با ما خو کنی
من از عدم زادم تو را بر تخت بنهادم تو را آیینه ای دادم تو را باشد که با ما خو کنی
ای گوهری از کان من وی طالب فرمان من آخر ببین احسان من باشد که با ما خو کنی
شرب مرا پیمانه شو وز خویشتن بیگانه شو با درد من همخانه شو باشد که با ما خو کنی
ای شاه زاده داد کن خود را ز خود آزاد کن روز اجل را یاد کن باشد که با ما خو کنی
مانند تیری از کمان بجهد ز تن سیمرغ جان آن را بیندیش ای فلان باشد که با ما خو کنی
ای جمع کرده سیم و زر ای عاشق هر لب شکر باری بیا خوبی نگر باشد که با ما خو کنی
تخم وفاها کاشتم نقشی عجب بنگاشتم بس پرده ها برداشتم باشد که با ما خو کنی
استوثقوا ادیانکم و استغنموا اخوانکم و استعشقوا ایمانکم باشد که با ما خو کنی
شه شمس تبریزی تو را گوید به پیش ما بیا بگذر ز زرق و از ریا باشد که با ما خو کنی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، دعوت‌نامه‌ای عرفانی و سرشار از مهر از سوی حضرت حق یا پیر و مراد به سوی سالک و جان آدمی است. شاعر در این ابیات با بیانی مشفقانه و دل‌نواز، انسان را به رهایی از بندهای تعلقات دنیوی و خودبینی فرا می‌خواند تا با آراستن جان خویش، شایسته هم‌نشینی و انس با حضرت دوست گردد.

درونمایه اصلی این اثر، بازگشت به اصل خویشتن و صیقل دادن آینه دل است. شاعر با یادآوری فیض‌های الهی که پیش از هستیِ انسان برای او مهیا شده، امید دارد که جانِ آدمی با پشت سر گذاشتن ریا و غفلت، به سرچشمه‌ی عشق و حقیقت بازگردد و به مقامِ قربِ الهی نائل شود.

معنای روان

ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی تا بوک رو این سو کنی باشد که با ما خو کنی

ای یار، اگر کار نیکی انجام دهی، سود آن صد برابر به خودت باز می‌گردد؛ من تو را دعوت می‌کنم که رو به سوی ما کنی، شاید که با ما انس و الفت بگیری.

نکته ادبی: صدتو: صفت مرکب به معنای صدبرابر که نشان‌دهنده کثرتِ فضل الهی است.

من گرد ره را کاستم آفاق را آراستم وز جرم تو برخاستم باشد که با ما خو کنی

من موانع راه را از میان برداشتم و جهان را برای تو آراستم و از گناه تو چشم پوشیدم؛ شاید که با ما انس بگیری.

نکته ادبی: آفاق: جمع افق، به معنای کرانه‌ها و جهان هستی است که در اینجا استعاره از فراهم بودن بستر رشد برای انسان است.

من از عدم زادم تو را بر تخت بنهادم تو را آیینه ای دادم تو را باشد که با ما خو کنی

من تو را از نیستی به هستی آوردم، تو را به مقام والایی (تخت) رساندم و قلبت را همچون آینه‌ای روشن به تو بخشیدم تا حقیقت را در آن ببینی؛ شاید که با ما انس بگیری.

نکته ادبی: آیینه: نماد قلب مؤمن است که می‌تواند تجلی‌گاه انوار الهی باشد.

ای گوهری از کان من وی طالب فرمان من آخر ببین احسان من باشد که با ما خو کنی

ای که وجودت گوهری از معدنِ من است و جویای فرمان من هستی، سرانجام به احسان و نیکیِ من نگاه کن؛ شاید که با ما انس بگیری.

نکته ادبی: کان: استعاره از مبدأ هستی و عالم معناست.

شرب مرا پیمانه شو وز خویشتن بیگانه شو با درد من همخانه شو باشد که با ما خو کنی

در عشقِ من غرق شو و از خودِ کاذبت رها شو؛ با رنج و دردی که من در راه رسیدن به حقیقت دارم، همراه و هم‌نشین شو؛ شاید که با ما انس بگیری.

نکته ادبی: بیگانه شدن از خویش: اشاره به فنای در حق و نفی خودپرستی است.

ای شاه زاده داد کن خود را ز خود آزاد کن روز اجل را یاد کن باشد که با ما خو کنی

ای کسی که در مقامِ بلندِ انسانی هستی، عدالت پیشه کن و خود را از بندِ هوای نفس آزاد ساز و روز مرگ را به یاد آور؛ شاید که با ما انس بگیری.

نکته ادبی: شاه‌زاده: استعاره از جانِ آدمی که از تبارِ عالمِ علوی است.

مانند تیری از کمان بجهد ز تن سیمرغ جان آن را بیندیش ای فلان باشد که با ما خو کنی

همچون تیری که از کمان رها می‌شود، جانِ تو (سیمرغ) نیز از قفسِ تن پرواز می‌کند؛ به این لحظه‌ی رهایی بیندیش؛ شاید که با ما انس بگیری.

نکته ادبی: سیمرغ جان: نمادِ روحِ بلندپرواز و ملکوتی انسان است که در بندِ تن گرفتار شده.

ای جمع کرده سیم و زر ای عاشق هر لب شکر باری بیا خوبی نگر باشد که با ما خو کنی

ای کسی که به جمع‌آوری مال و لذت‌های سطحی مشغول شدی، یک بار هم که شده به زیباییِ حقیقی و معنوی بنگر؛ شاید که با ما انس بگیری.

نکته ادبی: لبِ شکر: کنایه از لذت‌های زودگذر و دنیوی است.

تخم وفاها کاشتم نقشی عجب بنگاشتم بس پرده ها برداشتم باشد که با ما خو کنی

من بذرهای وفاداری را کاشتم، طرحی شگفت‌انگیز از هستی ترسیم کردم و پرده‌های بسیاری را از برابر دیدگان تو کنار زدم؛ شاید که با ما انس بگیری.

نکته ادبی: پرده برداشتن: کنایه از کنار زدن حجاب‌های جهل و گناه از پیش رویِ سالک است.

استوثقوا ادیانکم و استغنموا اخوانکم و استعشقوا ایمانکم باشد که با ما خو کنی

دین خود را استوار کنید، دوستان خود را غنیمت شمارید و ایمان خود را عاشقانه بدارید؛ شاید که با ما انس بگیری.

نکته ادبی: این بیت ترکیبی از احادیث یا عبارات عربی است که بر اهمیت ایمان و دوستی در مسیر عرفان تأکید دارد.

شه شمس تبریزی تو را گوید به پیش ما بیا بگذر ز زرق و از ریا باشد که با ما خو کنی

شمس تبریزی به تو می‌گوید که به سوی ما بیا و از دورویی و ریاکاری دست بردار؛ شاید که با ما انس بگیری.

نکته ادبی: زرق: به معنای تزویر و فریبکاری است که مانعِ اصلیِ رسیدن به حقیقت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره سیمرغ جان

تشبیه جانِ انسان به پرنده‌ای اساطیری و بلندپرواز که رهایی‌اش از بدن به پرواز تشبیه شده است.

نماد آیینه

نماد قلب صاف و بی‌زنگارِ انسان است که باید حقیقتِ الهی را منعکس کند.

تکرار (ردیف) باشد که با ما خو کنی

تکرارِ این عبارت در پایان هر بیت، لحنی از التماسِ عاشقانه و دعوتِ الهی به وحدت را القا می‌کند.

کنایه از خود بیگانه شدن

کنایه از ترکِ منیّت و خودپرستی برای رسیدن به حق.