دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۴۲۷

مولوی
گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی ور عقل از او آگه بدی از چشم جیحون آمدی
گر سر برون کردی مهش روزی ز قرص آفتاب ذره به ذره در هوا لیلی و مجنون آمدی
ور گنج های لعل او یک گوشه بر پستی زدی هر گوشه ویرانه ای صد گنج قارون آمدی
نقشی که بر دل می زند بر دیده گر پیدا شدی هر دست و رو ناشسته ای چون شیخ ذاالنون آمدی
ور سحر آن کس نیستی کو چشم بندی می کند چون چشم و دل این جسم و تن بر سقف گردون آمدی
ای خواجه نظاره گر تا چند باشد این نظر ارزان بدی گر زین نظر معشوق بیرون آمدی
مهمان نو آمد ولی این لوت عالم را بس است دو کون اگر مهمان شدی این لوت افزون آمدی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار با زبانی استعاری و پرشور، به تبیینِ عظمت و شکوهِ بیکرانِ تجلیِ حضرت حق (یا معشوق ازلی) می‌پردازد. شاعر در این قطعه به دنبال آن است که بگوید حقیقتِ وجودیِ معشوق چنان والاتر از گنجایشِ عالمِ مادی است که اگر ذره‌ای از آن در جهانِ خاکی آشکار می‌شد، تمامِ قوانینِ هستی دستخوش دگرگونی گشته و عالمِ فانی یارایِ تحملِ آن تابش را نمی‌داشت.

در واقع، شاعر به این نکته‌ی عرفانی اشاره دارد که حجابی که بر دیدگانِ ما کشیده شده، نه از سرِ محرومیت، بلکه از سرِ رحمت است تا انسانِ محدود در برابرِ بی‌کرانگیِ آن حقیقتِ مطلق نابود نگردد. نگاهِ بیرونی و سطحی به جهان هرگز راهی به سوی درکِ آن حقیقتِ پنهان نمی‌گشاید، زیرا آن حقیقت فراتر از دیدن‌هایِ ظاهری است.

معنای روان

گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی ور عقل از او آگه بدی از چشم جیحون آمدی

اگر باغ از حقیقتِ وجودِ معشوق آگاه می‌شد، از شدتِ غیرت و شور، شاخه‌های تازه‌اش به خون می‌نشستند و اگر عقلِ بشری به آن حقیقت پی می‌برد، از حیرت و اندوهِ دوری، چشمانش چون رودِ جیحون اشک می‌بارید.

نکته ادبی: جیحون رودخانه‌ای بزرگ است که استعاره از سیلابِ اشک و کثرتِ گریه به کار رفته است.

گر سر برون کردی مهش روزی ز قرص آفتاب ذره به ذره در هوا لیلی و مجنون آمدی

اگر چهره‌ی درخشانِ آن معشوق (همچون ماه) برای لحظه‌ای از پشتِ نقابِ آفتاب نمایان می‌گشت، هر ذره‌ از ذراتِ معلق در هوا از شدتِ شیدایی، هویتی عاشقانه همانند لیلی و مجنون پیدا می‌کردند.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ لیلی و مجنون به عنوان نمادِ عشقِ مطلق و بی‌پایان است.

ور گنج های لعل او یک گوشه بر پستی زدی هر گوشه ویرانه ای صد گنج قارون آمدی

اگر گوشه‌ای از گنجینه‌هایِ معنوی و زیبایی‌هایِ آن معشوق به این دنیایِ پست و فرودست راه می‌یافت، هر ویرانه‌ای به گنجینه‌ای بزرگ‌تر از ثروتِ قارون تبدیل می‌شد.

نکته ادبی: قارون نمادِ ثروتِ افسانه‌ای است که در اینجا برای نشان دادنِ عظمتِ گنجینه‌ی معنویِ معشوق به کار رفته است.

نقشی که بر دل می زند بر دیده گر پیدا شدی هر دست و رو ناشسته ای چون شیخ ذاالنون آمدی

اگر آن نشان و تاثیری که معشوق بر دلِ عاشق می‌گذارد، برایِ چشمِ ظاهربین هم آشکار بود، هر فردِ بی‌خبر و ناآگاه (دست و رو نشسته) به جایگاهِ عرفانیِ بزرگی چون ذوالنون می‌رسید.

نکته ادبی: ذوالنونِ مصری از عارفانِ بزرگ است که در اینجا نمادِ وارستگی و کمالِ معنوی است.

ور سحر آن کس نیستی کو چشم بندی می کند چون چشم و دل این جسم و تن بر سقف گردون آمدی

اگر آن حجاب و سحری که دیدگانِ ما را کور کرده نبود، آن حقیقتِ مطلق را به وضوح بر سقفِ آسمان مشاهده می‌کردیم؛ این عالم، خود جلوه‌گاهِ آن حضور است.

نکته ادبی: چشم‌بندی استعاره از حجاب‌هایِ دنیوی است که مانعِ دیدنِ حقیقت می‌شود.

ای خواجه نظاره گر تا چند باشد این نظر ارزان بدی گر زین نظر معشوق بیرون آمدی

ای کسی که صرفاً نظاره‌گری و به دنبالِ دیدنِ معشوق با چشمِ سر هستی، تا کی می‌خواهی این‌گونه نگاه کنی؟ اگر معشوق با نگاهِ ظاهری قابلِ دیدن بود، تاکنون باید او را می‌دیدی.

نکته ادبی: خواجه در اینجا مخاطبِ عام (انسانِ غافل) است. تاکید بر ناکافی بودنِ ابزارِ دیدنِ ظاهری.

مهمان نو آمد ولی این لوت عالم را بس است دو کون اگر مهمان شدی این لوت افزون آمدی

آن معشوق که چون مهمانی نو بر جانِ آدمی وارد شده، برایِ سیراب کردنِ این عالم کافی است؛ حتی اگر تمامِ هستیِ این جهان و جهانِ دیگر (دو کون) مهمانِ آن یک جلوه می‌شدند، باز هم این پذیرایی و لطف، بیش از حدِ نیاز بود.

نکته ادبی: لوت به معنایِ طعام و خوردنی است. دو کون به معنایِ دنیا و آخرت است.

آرایه‌های ادبی

مبالغه خون آمدن شاخ تر و رود جیحون شدن چشم

استفاده از اغراق برای نشان دادنِ شدتِ تاثیرِ آگاهی از حقیقت.

تلمیح لیلی و مجنون، قارون، ذوالنون

اشاره به اسطوره‌ها و شخصیت‌های تاریخی برای تبیینِ مفاهیمِ عشق، ثروت و عرفان.

استعاره چشم‌بندی، سحر

نمادِ حجاب‌های دنیوی که مانعِ ادراکِ قلبی حقیقت می‌شوند.