دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۴۱۵

مولوی
تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده بدیده گریه ما را بدین بخندیده
بخند جان و جهان چون مقام خنده تو راست بکن که هر چه کنی هست بس پسندیده
ز درد و حسرت تو جان لاله ها سیه است گل از جمال رخ توست جامه بدریده
ز خلق عالم جان های پاک بگزیدند و آنگهان ز میانشان تو بوده بگزیده
بدانک عشق نبات و درخت او خشک است به گرد گرد درخت من است پیچیده
چو خشک گشت درختم بسی بلندی یافت چو زرد گشت رخم شد چو زر بنازیده
خزینه های جواهر که این دلم را بود قمارخانه درون جمله را ببازیده
هزار ساغر هستی شکسته این دل من خمار نرگس مخمور تو نسازیده
ز خام و پخته تهی گشت جان من باری مدد مدد تو چنین آتشی فروزیده
مرا چو نی بنوازید شمس تبریزی بهانه بر نی و مطرب ز غم خروشیده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، توصیفگر حالتی از فنا و شیدایی عاشقانه است که در آن، عاشق تمامی هستی و دارایی‌های معنوی خود را در راه معشوق هزینه می‌کند. در این فضا، رنج و اندوهِ دوری از معشوق، نه تنها مایه عذاب نیست، بلکه محملی برای تعالی روح و رسیدن به مرتبه‌ای بالاتر است.

شاعر در این ابیات، از تضاد میان خودِ پیشین که دلبسته به تعلقات بوده و خودِ اکنون که از تعلقات تهی و در آتش عشق سوخته، سخن می‌گوید. او با لحنی متضرعانه و در عین حال عاشقانه، از معشوق می‌خواهد که او را همچون سازی بنوازد تا نغمه‌های درونی‌اش به گوش جان برسد.

معنای روان

تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده بدیده گریه ما را بدین بخندیده

تو ما را می‌بینی اما ما از نگاهت پنهانیم و در حالی که ما از دوری تو گریانیم، تو به گریه‌های ما می‌خندی.

نکته ادبی: دیده گشته به معنای نگریسته شده و نادیده به معنای دیده نشده است. پارادوکسِ دیدن و نادیده انگاشتن، نشان از بی‌توجهی معشوق دارد.

بخند جان و جهان چون مقام خنده تو راست بکن که هر چه کنی هست بس پسندیده

ای جان و جهان من، بخند که خندیدن شایسته مقام توست؛ هر کاری که انجام دهی، چون از تو سر می‌زند، برای من بسیار پسندیده و مقبول است.

نکته ادبی: جان و جهان اضافه استعاری است و خطاب به معشوق برای بزرگداشتِ جایگاه رفیع او به کار رفته است.

ز درد و حسرت تو جان لاله ها سیه است گل از جمال رخ توست جامه بدریده

از شدت درد و حسرت دوری تو، جانِ لاله‌ها سیاه شده است و گل‌ها نیز از زیبایی رخسار تو از خود بی‌خود شده و جامه چاک زده‌اند.

نکته ادبی: سیاه شدن جانِ لاله به داغِ میان آن اشاره دارد و چاک زدن جامه گل، استعاره از شکفته شدنِ آن است.

ز خلق عالم جان های پاک بگزیدند و آنگهان ز میانشان تو بوده بگزیده

در میان همه آفریدگان، جان‌های پاک و برگزیده‌ای وجود دارند که در این میان، تو برگزیده‌ترین و والاترینِ آن‌ها هستی.

نکته ادبی: تکرارِ مشتقاتِ واژه گزیدن برای تاکید بر مقامِ یگانگی و برتریِ معشوق آورده شده است.

بدانک عشق نبات و درخت او خشک است به گرد گرد درخت من است پیچیده

بدان که عشق‌های معمولی و ظاهری مانند عشق به درخت خشک، سطحی هستند اما عشق من مانند پیچکی است که به دور درخت وجود تو تنیده شده است.

نکته ادبی: تشبیه عشقِ سطحی به درختِ خشک و عشقِ عمیق به پیچک، نشان‌دهنده پیوند ناگسستنی عاشق با معشوق است.

چو خشک گشت درختم بسی بلندی یافت چو زرد گشت رخم شد چو زر بنازیده

زمانی که درختِ وجود من (منیت من) خشکید، قد کشید و رشد کرد و زمانی که چهره‌ام از دوری تو زرد شد، همچون زر ناب ارزشمند گشت.

نکته ادبی: تضادِ میانِ خشکیدن و رشد کردن، یکی از مفاهیمِ عرفانی «فنا» است که در آن، زوالِ منیت، آغازِ تعالی است.

خزینه های جواهر که این دلم را بود قمارخانه درون جمله را ببازیده

تمام اندوخته‌های گران‌بهای دلم را که در حکم گنجینه‌های معنوی بود، در قمارخانه عشق باخته‌ام و همه را از دست داده‌ام.

نکته ادبی: قمارخانه در اینجا استعاره از فضایِ عاشقی است که عاشق در آن هستیِ خویش را می‌بازد.

هزار ساغر هستی شکسته این دل من خمار نرگس مخمور تو نسازیده

دل من هزاران پیمانه هستی و تعلقات را شکسته است، اما هنوز از خمارِ نگاهِ نافذ و مخمورِ تو مست و بی‌قرار است.

نکته ادبی: نرگس مخمور کنایه از چشمانِ خمار و جذابِ معشوق است که عاملِ اصلیِ بی‌قراریِ عاشق است.

ز خام و پخته تهی گشت جان من باری مدد مدد تو چنین آتشی فروزیده

جان من دیگر از هر چه تعلقات دنیوی تهی شده است؛ به دادم برس که تو چنین آتش سوزانی را در جانم بر افروخته‌ای.

نکته ادبی: خام و پخته کنایه از مراتبِ سیر و سلوک است؛ کنایه از اینکه دیگر هیچ تعلقی در وجودم باقی نمانده است.

مرا چو نی بنوازید شمس تبریزی بهانه بر نی و مطرب ز غم خروشیده

ای شمس تبریزی! همچون نِی مرا بنواز؛ چرا که دلیلِ وجودِ نِی و نغمه‌های آن، همین خروشیدن و نالیدن از غمِ فراق است.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به تمثیلِ نِی‌نامه که عاشق همچون سازی در دستِ معشوق است و ناله‌های او ناشی از دوریِ اصلِ خویش است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) دیده گشته و ما را بکرده نادیده

اینکه معشوق دیده است اما عاشق را نادیده می‌انگارد، نوعی تضاد در رفتار است.

استعاره جامه بدریده

شکفته شدنِ گل به پاره کردنِ جامه تشبیه شده است.

مراعات نظیر خمار، ساغر، مستی

ارتباطِ معنایی بینِ واژگانِ حوزه شراب و مستی برای بیانِ حالاتِ روحیِ عاشق.

تشبیه زرد گشت رخم شد چو زر

تشبیه رنگ زردِ چهره به طلا به خاطر ارزشمندی آن پس از رنج کشیدن.

ایهام و تلمیح مرا چو نی بنواز

اشاره به داستانِ نِی در مثنوی معنوی و تجلیِ روحِ عاشق در سازِ نی.