دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۴۱۳

مولوی
عجب دلی که به عشق بت است پیوسته عجبتر این که بتش پیش او است بنشسته
بمال چشم دلا بهترک از این بنگر مدو به هر طرف ای دل تو نیز آهسته
دو کف به سوی دعا سوی بحر می رانی نه گوهر تو به جیب تو است پیوسته
خنک کسی که ورا دست گرد جیب بود که او لطیف و سبک روح گشت و برجسته
اگر چه هر طرفی بازگشت در طلبش از آن طلب چو به خود وانگشت شد خسته
میان گلبن دل جان بخسته از خاری ببین دلا تو ز خاری هزار گلدسته
میان دل چو برآید غبار و طبل و علم هزار سنجق هستی ببین تو بشکسته
بیا به شهر عدم درنگر در آن مستان ببین ز خویش و هزاران چو خویش وارسته
نهاده هر دو قدم شاد در سرای بقا و زین بساط فنا هر دو دست خود شسته

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده دعوتی است عمیق و عارفانه به بازگشت به خویشتن و جست‌وجوی حقیقت در درون قلب آدمی؛ چرا که شاعر معتقد است آنچه انسان در جهان بیرون با رنج و دوندگی بسیار در پی آن است، از قبل در وجود خودش نهفته و حاضر است. فضا و حال و هوای این شعر، سرشار از آرامش درونی و نقدِ تلاطم‌های بی‌حاصلِ ذهن است که با زبانی ساده و تمثیلی، راه‌حلِ رهایی از این سرگردانی را در «خلوت با خویش» و گذار از «خودخواهی» به سوی «خداجویی» می‌داند.

در پایان، شعر با تصویری از رهایی از قیدوبندهای دنیا (فنا) و ورود به ساحت جاودانگی (بقا)، نوید رسیدن به آرامشی عمیق را می‌دهد که در آن، سالک نه تنها گمشده‌اش را می‌یابد، بلکه از هر چه غیر اوست، فارغ می‌گردد.

معنای روان

عجب دلی که به عشق بت است پیوسته عجبتر این که بتش پیش او است بنشسته

شگفتا از دلی که عاشقِ بت (نماد معشوق زیبا) شده است؛ و شگفت‌آورتر اینکه این بتِ دلربا، درست در کنارِ خودِ او نشسته و با اوست.

نکته ادبی: واژه «بت» در ادبیات عرفانی استعاره از معشوق حقیقی یا جلوه‌ای از زیبایی الهی است. عبارت «به عشق پیوسته» به معنای دلبستگی عمیق است.

بمال چشم دلا بهترک از این بنگر مدو به هر طرف ای دل تو نیز آهسته

ای دل، چشمِ بصیرت خود را بمال و پاک کن تا بهتر و روشن‌تر ببینی؛ و بیهوده به این سو و آن سو برای جست‌وجوی حقیقت ندو، آرام بگیر.

نکته ادبی: «بمال چشم» کنایه از زدودنِ غبارِ غفلت از دیده باطن است تا واقعیت‌ها آن‌گونه که هستند دیده شوند.

دو کف به سوی دعا سوی بحر می رانی نه گوهر تو به جیب تو است پیوسته

تو در نماز و دعا، دست‌هایت را با تمنا به سوی دریای رحمت دراز می‌کنی، در حالی که گوهرِ مقصود از قبل در جیبِ خودت جای دارد.

نکته ادبی: «بحر» نماد لطف بیکران الهی و «گوهر» نماد حقیقتِ معنوی است که در ذات انسان نهفته است.

خنک کسی که ورا دست گرد جیب بود که او لطیف و سبک روح گشت و برجسته

خوشا به حال کسی که دستش به جیبِ دلش می‌رسد و حقیقت را در وجود خود می‌یابد؛ چنین شخصی سبک‌بال و آزاده می‌شود و تعالی می‌یابد.

نکته ادبی: «دست گرد جیب بردن» کنایه از کاوش در درون و توجه به باطن است که باعث «سبک‌روحی» یا رهایی از سنگینی تعلّقات می‌شود.

اگر چه هر طرفی بازگشت در طلبش از آن طلب چو به خود وانگشت شد خسته

هرچند که در طلبِ معشوق، به هر سو رو می‌کنی و می‌گردی، اما اگر در نهایت به سوی خودت بازنگردی، جز خستگی و فرسودگی چیزی نصیبت نخواهد شد.

نکته ادبی: «وانگشت» به معنای بازگشت به خود است؛ تأکید شاعر بر این است که جست‌وجوی بیرونی بدون توجه درونی، فرجامی جز فرسایش ندارد.

میان گلبن دل جان بخسته از خاری ببین دلا تو ز خاری هزار گلدسته

در میانِ گلستانِ دل، اگرچه جانت از خارِ سختی‌ها و رنج‌ها آزرده است، اما نگاه کن و ببین که از همین خارها، هزاران دسته گلِ زیبا روییده است.

نکته ادبی: این بیت تلمیحی به رابطه رنج و گنج است؛ اینکه زیبایی‌ها و کمالات معنوی، اغلب از دل سختی‌ها و ریاضت‌ها سر بر می‌آورند.

میان دل چو برآید غبار و طبل و علم هزار سنجق هستی ببین تو بشکسته

هرگاه در سرزمین دل، هیاهو و غبارِ «من‌بودن» برمی‌خیزد، بدان که نشانه‌ها و پرچم‌های خودخواهی‌ات در حال فروپاشی و شکستن است.

نکته ادبی: «سنجق» (پرچم) نماد قدرت و تظاهر است و شکستن آن در ساحت دل، به معنای نفیِ خودبینی و تسلیمِ خالصانه است.

بیا به شهر عدم درنگر در آن مستان ببین ز خویش و هزاران چو خویش وارسته

به شهرِ «عدم» (نیستی از خود) قدم بگذار و مستانِ آن دیار را تماشا کن؛ ببین چگونه از قیدِ خویشتن و هزاران مثلِ خود رها شده‌اند.

نکته ادبی: «شهر عدم» در اینجا به معنای ساحتِ فنا و نیستیِ عاشقانه است؛ جایی که سالک از هویتِ محدودِ فردیِ خود دست می‌کشد.

نهاده هر دو قدم شاد در سرای بقا و زین بساط فنا هر دو دست خود شسته

این سالکانِ وارسته، شادمانه گام به سرایِ جاودانگی (بقا) نهاده‌اند، چرا که دستانِ خود را از آلودگی‌هایِ دنیای فانی شسته و پاک کرده‌اند.

نکته ادبی: «بساط فنا» اشاره به دنیای مادی و ناپایدار دارد؛ «دست شستن» کنایه از ترکِ تعلقاتِ دنیوی و تطهیرِ روح است.

آرایه‌های ادبی

استعاره بت

استعاره از معشوق حقیقی و زیبایی‌های هستی که دل‌ربایی می‌کند.

تناقض (پارادوکس) گوهر در جیب

بیان این نکته که حقیقت در حالی که در دوردست جست‌وجو می‌شود، در نزدیک‌ترین جای ممکن (درونِ خود) قرار دارد.

تشبیه گلبن دل

قلب انسان به گلستانی تشبیه شده که هم خار (رنج) دارد و هم گل (کمال و زیبایی).