دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۴۰۴

مولوی
ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره تا چه زند زهره از آینه و جندره
پیش تو افتاده ماه بر ره سودای عشق ریخته گلگونه اش یاوه شده قنجره
پنجره ای شد سماع سوی گلستان تو گوش و دل عاشقان بر سر این پنجره
آه که این پنجره هست حجابی عظیم رو که حجابی خوش است هیچ مگو ای سره
از شکرینی که هست بهر بخاییدنش لب همه دندان شده ست بر مثل دستره
دست دل خویش را دیدم در خمره ای گفتم خواجه حکیم چیست در این خنبره
گفت شراب کسی کو همگی چرخ را با همه دولاب جان می نخرد یک تره
کره گردون تند پیشش پالانیی بر سر میدان او جان خر باتوبره
ای شه فارغ از آن باشد در لشکرت نصرت بر میمنه دولت بر میسره
ای که ز تبریز تو عید جهان شمس دین هین که رسید آفتاب جانب برج بره

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از شور و هیجان عارفانه است که در آن شاعر با زبانی ستایش‌گرانه و در عین حال جسورانه، عظمت و جایگاهِ معشوق (که جلوه‌ای از حقیقتِ الهی یا پیرِ طریق است) را به تصویر می‌کشد. در این فضا، حقایق عالم ماده از ماه و خورشید گرفته تا کلِ گردونِ هستی، در برابر پرتوِ بی‌کرانِ وجودِ معشوق، ناچیز، خرد و بازیچه‌ای بیش به شمار نمی‌آیند.

شاعر در این مسیرِ عرفانی، از مفاهیمی چون «سماع» و «پنجره» برای تبیینِ چگونگیِ اتصال به حقیقت بهره می‌برد؛ دریچه‌هایی که هم راهِ وصال‌اند و هم حجابِ راه. پیامِ نهاییِ شعر، رسیدن به مقامی است که در آن، تمامیِ دغدغه‌های مادی و دنیوی رنگ می‌بازند و عاشق، فارغ از برد و باخت‌های معمولِ جهان، در سایه‌سارِ حقیقتِ مطلق (شمس‌الدین) به آرامش و نوزاییِ بهاری می‌رسد.

معنای روان

ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره تا چه زند زهره از آینه و جندره

مه و خورشید در برابر چهره درخشان تو، به بازیچه‌ای ناچیز می‌مانند. زهره، ستاره زیبایی، در برابر آینه جمال تو چه خودنمایی و فریبکاری می‌تواند بکند؟

نکته ادبی: جندره: در متون کهن به معنای ابزاری برای آرایش یا آینه‌کاری است؛ در اینجا کنایه از حیله و تزویرِ زیبایی‌های ظاهری است.

پیش تو افتاده ماه بر ره سودای عشق ریخته گلگونه اش یاوه شده قنجره

ماه در مسیر عشق تو درمانده و سرگشته شده است؛ آرایش و زیبایی‌اش را از دست داده و ارزش و جلوه‌اش کاملاً بیهوده و ناچیز گشته است.

نکته ادبی: گلگونه: سرخی و آرایش چهره؛ یاوه: به معنای گم‌گشته، بی‌حاصل و بیهوده.

پنجره ای شد سماع سوی گلستان تو گوش و دل عاشقان بر سر این پنجره

آیین سماع و شنیدن نوای آسمانی، همچون دریچه‌ای است که به سوی باغِ گلزارِ حضورِ تو گشوده می‌شود و گوش و جان مشتاقانِ حقیقت، به انتظارِ تماشا در پشت این دریچه گرد آمده‌اند.

نکته ادبی: سماع: در اصطلاح عرفانی، شنیدن نوای الهی و وجدِ حاصل از آن است که راهی برای اتصال محسوب می‌شود.

آه که این پنجره هست حجابی عظیم رو که حجابی خوش است هیچ مگو ای سره

دریغا که همین دریچه و وسیله تماشا، خود حجاب و مانعی بزرگ در برابر دیدن اصلِ حقیقت است؛ اما بگذار چنین باشد، چرا که این حجاب نیز زیبا و مغتنم است، پس ای انسان پاک‌سیرت، در این‌باره سخنی مگو و گله نکن.

نکته ادبی: سره: به معنای خالص، ناب، پاک و اصل؛ صفتی برای مخاطب که او را به تسلیمِ عارفانه دعوت می‌کند.

از شکرینی که هست بهر بخاییدنش لب همه دندان شده ست بر مثل دستره

به قدری شیرینیِ این حضورِ معنوی زیاد است که برای چشیدن و درکِ آن، لب‌ها چنان فشرده و درگیر شده‌اند که گویی دندان‌ها به کار جویدن آمده‌اند؛ تصویری از شدتِ عطشِ جان برای درکِ حقیقت.

نکته ادبی: دستره: به معنای تکه‌ای از چیزی است که در دهان می‌گذارند؛ کنایه از شدتِ فشردگیِ لب‌ها به هنگام چشیدن طعمِ عشق.

دست دل خویش را دیدم در خمره ای گفتم خواجه حکیم چیست در این خنبره

دستِ دلِ خود را درون ظرفی (خمره) یافتم و از پیر و مرشد دانا پرسیدم که در این کوزه چه نهفته است؟

نکته ادبی: خنبره: کوچک‌شده خمره؛ ظرفی کوچک که برای نگهداری شراب یا مایعات خاص به کار می‌رفته است.

گفت شراب کسی کو همگی چرخ را با همه دولاب جان می نخرد یک تره

او گفت: این شرابِ کسی است که تمامِ چرخِ گردونِ هستی و کلِ جهانِ جان را در برابرِ این شراب، حتی به اندازه یک ساقه تره هم ارزش نمی‌نهد.

نکته ادبی: دولاب: چرخی که با آن آب می‌کشند؛ استعاره‌ای از گردشِ مدامِ روزگار و جان در دایره هستی.

کره گردون تند پیشش پالانیی بر سر میدان او جان خر باتوبره

در برابرِ عظمتِ او، این کره پهناور و چرخانِ آسمان، همچون نمدی (پالانی) ناچیز است و جانِ انسان در میدانِ او، همچون خری بارکش و درمانده است که توبره‌ای بر گردن دارد.

نکته ادبی: باتوبره: کسی که توبره به دوش دارد؛ کنایه از ناتوانی، بندگی و اشتغالِ تن به مادیات در برابرِ حقیقت.

ای شه فارغ از آن باشد در لشکرت نصرت بر میمنه دولت بر میسره

ای پادشاهِ جان، وجودِ تو چنان والاست که لشکرِ سپاهت نیازی به پیروزی در جناحِ راست (میمنه) و کامیابی در جناحِ چپ (میسره) ندارد؛ تو فراتر از این‌گونه پیروزی‌های دنیایی هستی.

نکته ادبی: میمنه و میسره: در آرایشِ جنگیِ قدیم، جناح راست و چپ لشکر است؛ کنایه از پیروزی‌های سیاسی و نظامی مادی.

ای که ز تبریز تو عید جهان شمس دین هین که رسید آفتاب جانب برج بره

ای شمس‌الدین که با طلوعِ تو از تبریز، عیدِ هستیِ جهان آغاز گشته است؛ آگاه باش که خورشیدِ حقیقت به برجِ حمل (بره/بهار) رسیده و زمانِ شکوفایی فرا رسیده است.

نکته ادبی: برج بره: اشاره به برج حمل (آغاز بهار) که نماد نوزایی، تازگی و بازگشتِ حیات و گرما به زمین است.

آرایه‌های ادبی

مبالغه ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره

شاعر خورشید و ماه را در برابر چهره معشوق، به موجوداتی مضحک و بی‌ارزش تشبیه کرده است تا عظمتِ او را نشان دهد.

پارادوکس (تناقض) پنجره هست حجابی عظیم

اینکه وسیله‌ی اتصال (پنجره) خود حجاب و مانع باشد، از تناقض‌های زیبای عرفانی است که بیانگرِ دوریِ اصلِ حقیقت از ابزارهای ادراکی است.

تلمیح برج بره

اشاره به برج حمل در ستاره‌شناسی قدیم که آغاز بهار است؛ نمادی برای بازگشتِ امید و حیات.

استعاره کره گردون تند پیشش پالانیی

گردون (آسمان) به پالان و جان به خر بارکش تشبیه شده تا ناچیزیِ جهان در برابرِ جایگاهِ عاشق را نشان دهد.