دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۹۹

مولوی
ای از تو من برسته ای هم توام بخورده هم در تو می گدازم چون از توام فسرده
گه در کفم فشاری گه زیر پا به هر غم زیرا که می نگردد انگور نافشرده
چون نور آفتابی بر خاک ما فکندی و آن گاه اندک اندک باز آن طرف ببرده
از روزن تن خود چون نور بازگردیم در قرص آفتابی پاک از گناه و خرده
آن کس که قرص بیند گوید که گشت زنده و آن کو به روزن آید گوید فلان بمرده
در جام رنج و شادی پوشیده اصل ما را در مغز اصل صافیم باقی بمانده درده
ای اصل اصل دل ها ای شمس حق تبریز ای صد جگر کبابت تا چیست قدر گرده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر حکایتِ بازگشتِ جانِ آدمی به اصلِ خویش و رهایی از بندهای عالمِ خاکی است. شاعر با زبانی نمادین، هستیِ انسان را به نوری تشبیه می‌کند که از خورشیدِ حقیقت جدا گشته و اکنون در فرایندِ بازگشت است. در این میان، رنج‌ها و سختی‌های زندگی نه مایه‌ی ناامیدی، که ابزاری برای تصفیه و پالایشِ جان‌مایه‌ی آدمی به شمار می‌آیند؛ گویی انگورِ جان باید زیرِ فشارهای روزگار له شود تا شرابِ معرفت از آن حاصل آید.

مرگ در این نگاه، نه پایانِ زندگی، که گشودنِ پنجره‌ای برای بازگشتِ نور به خاستگاهِ اصلی است. شاعر بر این باور است که تفاوتِ نگرشِ ناظران (دیدنِ جسم یا دیدنِ حقیقت) است که واژه‌ی مرگ یا زندگی را معنا می‌بخشد؛ بدین معنا که آنچه ما از دست دادنِ حیات می‌پنداریم، در نگاهِ عارفانه، پیوستن به اصلِ هستی است.

معنای روان

ای از تو من برسته ای هم توام بخورده هم در تو می گدازم چون از توام فسرده

ای معبود، تو مرا پدید آوردی و هستی بخشیدی، و هم تو مرا در خود فانی کردی. اکنون که به واسطه‌ی دوری از تو، چون یخ منجمد گشته‌ام، در هوای وصالِ تو در حالِ ذوب شدن و محو شدن هستم.

نکته ادبی: تضاد میان برسته (روییده/ایجاد شده) و بخورده (فنا شده) و همچنین تضاد میان گداختن و فسردن (یخ زدن) نمادِ کشمکشِ روح میانِ کثرتِ دنیوی و وحدتِ الهی است.

گه در کفم فشاری گه زیر پا به هر غم زیرا که می نگردد انگور نافشرده

روزگار گاهی مرا زیرِ فشارهایِ سنگینِ رنج و سختی قرار می‌دهد؛ این فشارها برای آن است که حقیقتِ وجودیِ من که به انگورِ نارس می‌ماند، فشرده شود و عصاره‌ی وجودم به کمال برسد.

نکته ادبی: استعاره‌ی انگور نافشرده به انسانِ ناپخته و خام اشاره دارد که برای رسیدن به مقامِ کمال (شرابِ معرفت) نیاز به تحملِ فشارهایِ دنیوی دارد.

چون نور آفتابی بر خاک ما فکندی و آن گاه اندک اندک باز آن طرف ببرده

تو نورِ هدایت و معرفتِ خود را بر وجودِ خاکیِ ما تاباندی و به ما هستی دادی، و اکنون اندک اندک در حال بازگرداندنِ آن نور به جایگاهِ اصلی‌اش هستی.

نکته ادبی: اشاره به نظریه‌ی تجلی که در آن وجودِ انسان پرتوِ نوری از خورشیدِ حقیقت است.

از روزن تن خود چون نور بازگردیم در قرص آفتابی پاک از گناه و خرده

چون جانِ ما از پنجره‌ی تن رهایی یابد، همچون نوری که به خورشید باز می‌گردد، به سویِ تو بر می‌گردیم؛ این بازگشت باعث می‌شود از آلودگی‌های دنیوی و نقص‌های مادی پاک شویم.

نکته ادبی: روزنِ تن، استعاره از قالبِ بدن است که روح از طریقِ آن به جهان آمده و از همان طریق به اصلِ خود بازمی‌گردد.

آن کس که قرص بیند گوید که گشت زنده و آن کو به روزن آید گوید فلان بمرده

کسی که به ظاهرِ جسم می‌نگرد، چون روح از آن جدا می‌شود، می‌گوید که این تن بمرد؛ اما آن که چشمِ حقیقت‌بین دارد و به سویِ اصلِ نور می‌نگرد، می‌بیند که جان به حیاتِ جاویدان پیوست.

نکته ادبی: تمایز میانِ ظاهر‌بینی و حقیقت‌بینی در مواجهه با پدیده‌ی مرگ.

در جام رنج و شادی پوشیده اصل ما را در مغز اصل صافیم باقی بمانده درده

اصلِ وجودِ ما در جامِ رنج و شادیِ دنیا پنهان مانده است. درحقیقت، ما آن شرابِ صاف و زلالی هستیم که درونِ این ظرف قرار دارد و باقیِ این رنج‌ها و شادی‌ها، تفاله‌ها و دردهای بی‌ارزشی هستند که باقی می‌مانند.

نکته ادبی: درده به معنای ته‌نشین و ناخالصیِ شراب است که در اینجا نمادِ تعلقاتِ دنیوی و حواشیِ بی‌ارزشِ زندگی است.

ای اصل اصل دل ها ای شمس حق تبریز ای صد جگر کبابت تا چیست قدر گرده

ای شمسِ تبریزی که اصلِ اصلیِ دل‌هایِ عاشقی و خورشیدِ حقیقت هستی، از تو می‌پرسم که در برابرِ آن گوهرِ وجودی و جانِ ما، این دردهای دنیا و فشارهای زندگی چه قدر و قیمتی دارند؟

نکته ادبی: گرده در اینجا هم به معنایِ نانِ کوچک و هم به معنایِ کلیتِ وجود یا جان است که شاعر آن را با ارزشِ فنا شدن در راهِ حق مقایسه می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره انگور نافشرده

اشاره به انسانِ خام که برای رسیدن به کمال باید تحت فشارهایِ رنج قرار گیرد.

استعاره روزن تن

بدنِ انسان به پنجره‌ای تشبیه شده که روح از آن به دنیا می‌آید و به سویِ خورشیدِ حقیقت می‌رود.

نماد قرص آفتاب

نمادِ خداوند یا حقیقتِ مطلق که روح از او جدا شده و به سوی او باز می‌گردد.

تضاد گداختن و فسردن

ترسیمِ وضعیتِ روح در مواجهه با عشقِ الهی.