دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۹۴

مولوی
از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله آن دلبرم درآمد در کف یکی پیاله
افکند در سر من آنچ از سرم برآرد نو کرد عشق ما را باده هزارساله
می گشت دین و کیشم من مست وقت خویشم نی نسیه را شناسم نی بر کسم حواله
من باغ جان بدادم چرخشت را خریدم بر جام می نبشتم این بیع را قباله
ای سخره زمانه برهم بزن تو خانه کاین کاله بیش ارزد وآنگه چگونه کاله
بربند این دهان را بگشا دهان جان را بینی که هر دو عالم گردد یکی نواله
نپذیرد آن نواله جانت چو مست باشد سرمست خد و خالش کی بنگرد به خاله
جان های آسمانی سرمست شمس تبریز بگشای چشم و بنگر پران شده چو ژاله

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ حالِ خوش و سرمستیِ عارفی است که با عبور از قید و بندهایِ عقلِ مصلحت‌اندیش و شریعتِ ظاهری، به تماشایِ حقیقتِ عشقِ الهی نشسته است. شاعر در این قطعه، با زبانی پرشور، از معامله‌ای بزرگ سخن می‌گوید که در آن، هستیِ مادی و تعلقاتِ دنیوی را فدایِ چشیدنِ شرابِ معرفت می‌کند.

پیامِ اصلیِ اثر، دعوت به رهایی از هیاهویِ جهانِ فانی و گشودنِ دریچه‌یِ جان به سویِ بی‌کرانگی است. در این فضا، هر دو عالمِ دنیا و عقبی در برابرِ تجلیِ عشق، ناچیز و کوچک جلوه می‌کنند و روحِ سالک با استعانت از حقیقتِ پیر (شمس تبریزی)، به پرواز درمی‌آید.

معنای روان

از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله آن دلبرم درآمد در کف یکی پیاله

بس که جانِ من در فراقِ یار نالید و از عشق آواز سرداد، آن یارِ دلبند به یاری‌ام آمد و در دست، جامِ شرابی از عشق و معرفت داشت.

نکته ادبی: مطربِ دل، اضافه تشبیهی است؛ عشق، ناله‌یِ هستی را برمی‌انگیزد تا تجلیِ یار حاصل شود.

افکند در سر من آنچ از سرم برآرد نو کرد عشق ما را باده هزارساله

آن باده (عشق)، چنان شوری در سرم افکند که خرد و هوشم را از سر به در برد و آن عشقِ دیرینِ روحِ ما را که هزاران سال قدمت داشت، تازه و نو گردانید.

نکته ادبی: باده هزارساله، اشاره به عهدِ الست و عشقِ ازلیِ روح دارد.

می گشت دین و کیشم من مست وقت خویشم نی نسیه را شناسم نی بر کسم حواله

من دیگر به آیین و رسومِ معمول پایبند نیستم و غرق در مستیِ لحظه‌یِ حالِ خویشم؛ نه به وعده‌هایِ دورِ آینده (نسیه) دل می‌بندم و نه کارِ خود را به قضا و قدر یا دیگران حواله می‌دهم.

نکته ادبی: نسیه در اصطلاحِ عرفانی، اشاره به پاداش‌هایِ اخرویِ موعود است که سالکِ واصل، خود را بی‌نیاز از آن می‌بیند.

من باغ جان بدادم چرخشت را خریدم بر جام می نبشتم این بیع را قباله

من باغِ پرطراوتِ دنیوی را بخشیدم و رنجِ فشارِ انگور در چرخشت (عصرِ شراب) را خریدم و این معامله‌یِ بی‌بازگشت را بر جامِ شراب سند زدم.

نکته ادبی: چرخشت، دستگاهی برای گرفتنِ آبِ انگور است که اینجا نمادِ رنجِ راهِ عشق برایِ رسیدن به مستیِ الهی است.

ای سخره زمانه برهم بزن تو خانه کاین کاله بیش ارزد وآنگه چگونه کاله

ای زمانه‌ای که بر من ستم می‌کنی، این خانه‌یِ وجودِ مادی مرا درهم بشکن؛ چرا که این متاعی که من از عشق به دست آورده‌ام، بسیار ارزشمندتر از این خانه‌یِ ناچیز است.

نکته ادبی: کاله به معنایِ متاع و کالا و اسبابِ زندگی است.

بربند این دهان را بگشا دهان جان را بینی که هر دو عالم گردد یکی نواله

سخن گفتنِ بیهوده را کنار بگذار و دهانِ جانت را بگشا؛ آنگاه خواهی دید که هر دو جهانِ مادی و معنوی، همچون لقمه‌ای کوچک در برابرِ عظمتِ حق، ناچیز و ناپدید می‌شوند.

نکته ادبی: نواله به معنایِ لقمه است که کوچک بودنِ جهان را در برابرِ وسعتِ جانِ عاشق نشان می‌دهد.

نپذیرد آن نواله جانت چو مست باشد سرمست خد و خالش کی بنگرد به خاله

وقتی جانِ تو از عشق مست باشد، دیگر این لقمه‌هایِ دنیوی را نمی‌پذیرد؛ کسی که سرمستِ زیباییِ رخسار و خالِ خدایی است، کی به خالِ سیاه و ناچیزِ دنیوی چشم می‌دوزد؟

نکته ادبی: خال در اینجا استعاره از زیبایی‌هایِ ناپایدارِ دنیوی در برابرِ زیباییِ ازلی است.

جان های آسمانی سرمست شمس تبریز بگشای چشم و بنگر پران شده چو ژاله

ای جان‌هایِ آسمانی که از نورِ شمسِ تبریزی سرمستید، چشمانِ دل را بگشایید و بنگرید که چگونه سبک‌بال و پران، همچون قطراتِ ژاله (شبنم) به سویِ آسمانِ حقیقت در حرکتید.

نکته ادبی: ژاله استعاره از روحی است که از وابستگیِ زمین جدا شده و آماده‌یِ بازگشت به منبعِ اصلی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شراب

نمادِ عشقِ الهی و معرفتِ عرفانی که خردِ جزئی را از بین می‌برد.

تناقض (پارادوکس) هر دو عالم گردد یکی نواله

کوچک شمردنِ کلِ هستی در برابرِ بزرگیِ عشق و ادراکِ درونی سالک.

تشبیه پران شده چو ژاله

تشبیه ارواحِ عاشق به شبنم که با طلوعِ خورشیدِ حقیقت به آسمان می‌روند.