دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۹۳

مولوی
برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده جویان و پای کوبان از آسمان رسیده
ای جان چرا نشستی وقت می است و مستی آخر در این کشاکش کس نیست پاکشیده
بهر رضای مستی برجه بکوب دستی دستی قدح پرستی پرراوق گزیده
ما را مبین چو مستان هر چه خورم می است آن افیون شود مرا نان مخموری دو دیده
نگذاشت آن قیامت تا من کنم ریاضت آن دیده اش ندیده گوشیش ناشنیده
او آب زندگانی می داد رایگانی از قطره قطره او فردوس بردمیده
از دوست هر چه گفتم بیرون پوست گفتم زان سر چه دارد آن جان گفتار دم بریده
با این همه دهانم گر رشک او نبستی صد جای آسمان را تو دیدیی دریده
یخدان چه داند ای جان خورشید و تابشش را کی داند آفرین را این جان آفریده
با این که می نداند چون جرعه ای ستاند مستی خراب گردد از خویش وارهیده
تبریز تو چه دانی اسرار شمس دین را بیرون نجسته ای تو زین چرخه خمیده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از شور و حال عرفانی و دعوت به بیداری در برابر خمودگیِ غفلت است. شاعر مخاطب را فرا می‌خواند تا با چشم‌پوشی از تعلقات دنیوی و ریاضت‌های ظاهری، به تماشای طلوع خورشید حقیقت بنشیند و در مستیِ ناشی از عشق الهی غرق شود. فضا، فضایِ رهایی از قیدوبندهای عقلِ جزئی و پیوستن به دریای بی‌کرانِ معرفت است.

در بخش دوم، شاعر با زبانی حماسی و شورانگیز، از ناتوانیِ زبان در بیانِ حقیقتِ مطلق سخن می‌گوید. او معتقد است که ادراکِ حقیقت، فراتر از ابزارهای شناختیِ انسان است و تنها با چشیدنِ جرعه‌ای از شرابِ عشق، می‌توان از خویشتنِ خویش رهایی یافت و به آن سویِ حجاب‌های پندار گام نهاد.

معنای روان

برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده جویان و پای کوبان از آسمان رسیده

از خواب غفلت بیدار شو و طلوع صبحی تازه را تماشا کن که با شادی و پایکوبی از جانب آسمان بر زمین رسیده است.

نکته ادبی: «برجه» شکل کهن و دستوری «برخیز» است. «جویان و پای‌کوبان» حالتی از وجد و سرورِ روحانی را تصویر می‌کند.

ای جان چرا نشستی وقت می است و مستی آخر در این کشاکش کس نیست پاکشیده

ای جانِ من، چرا نشسته‌ای و بی‌حرکتی؟ زمانِ مستی و عشق‌ورزی است؛ در این میدانِ کشاکشِ عشق، کسی نیست که از کمندِ آن در امان مانده باشد.

نکته ادبی: «پاکشیده» به معنای کسی است که از معرکه بیرون کشیده شده و درگیر نشده است؛ در اینجا به معنای کسی است که از تیررس عشق دور مانده باشد.

بهر رضای مستی برجه بکوب دستی دستی قدح پرستی پرراوق گزیده

به خاطر رسیدن به رضایتِ حاصل از مستیِ حق، برخیز و دستانت را به هم بکوب؛ قدحی پر از شرابِ پرستش را برگزین.

نکته ادبی: «پرراوق» به معنای شرابی است که صاف و شفاف شده و از ناپاکی‌ها دور است.

ما را مبین چو مستان هر چه خورم می است آن افیون شود مرا نان مخموری دو دیده

ما را با مستانِ دنیوی مقایسه نکن؛ هر چه من می‌خورم، شرابِ عشق است؛ این عشق برای من حکمِ نان و غذا را دارد و عطشِ دیدگانم را فرومی‌نشاند.

نکته ادبی: «مخموری دو دیده» اشاره به عطشِ روحی برای دیدارِ معشوق است.

نگذاشت آن قیامت تا من کنم ریاضت آن دیده اش ندیده گوشیش ناشنیده

آن واقعه عظیم و قیامت‌گونه‌یِ عشق، چنان مرا در برگرفت که فرصتِ ریاضت‌های مرسوم را به من نداد؛ زیرا این عشق فراتر از دیده و شنیده و درکِ عادیِ حواس است.

نکته ادبی: «قیامت» در اینجا استعاره از ورودِ ناگهانی و تحول‌آفرینِ عشقِ الهی به جانِ عارف است.

او آب زندگانی می داد رایگانی از قطره قطره او فردوس بردمیده

او (معشوق) آبِ حیات و معرفت را بی‌دریغ به همه می‌بخشید؛ از هر قطره‌یِ آن بخشش، بهشت‌های روحانی در وجودِ آدمی شکوفا شد.

نکته ادبی: «رایگانی» به معنایِ مجانی و بی‌منت است. «فردوس بردمیده» تشبیهی از رویشِ کمالاتِ معنوی است.

از دوست هر چه گفتم بیرون پوست گفتم زان سر چه دارد آن جان گفتار دم بریده

هر چه از آن دوست گفتم، تنها توصیفی ظاهری بود؛ زیرا حقیقتِ آن ذاتِ پاک، چنان عمیق است که هر کلامی در برابرِ آن، ناقص و سربریده باقی می‌ماند.

نکته ادبی: «بیرون پوست گفتن» کنایه از سخن گفتن در سطح و ظاهرِ موضوع است.

با این همه دهانم گر رشک او نبستی صد جای آسمان را تو دیدیی دریده

با وجودِ این، اگر هیبت و شکوهِ او دهانم را به سکوت وامی‌داشت، بی‌شک اگر لب می‌گشودم، اسرارِ پنهانی‌ام آسمان‌ها را از هم می‌درید.

نکته ادبی: «رشک» در اینجا به معنایِ غیرت و شکوهی است که مانعِ بازگوییِ اسرار می‌شود.

یخدان چه داند ای جان خورشید و تابشش را کی داند آفرین را این جان آفریده

ای جانِ من، یک ظرفِ ناچیز چگونه می‌تواند حقیقتِ خورشید و تابشِ آن را درک کند؟ چطور ممکن است مخلوقی محدود، آفریدگارِ خویش را بشناسد؟

نکته ادبی: «یخدان» در اینجا به معنای ظرف یا ظرفیتی محدود است که توانِ گنجایشِ حقیقتِ بزرگ را ندارد.

با این که می نداند چون جرعه ای ستاند مستی خراب گردد از خویش وارهیده

حتی اگر کسی حقیقت را با عقلِ خود نداند، با چشیدنِ جرعه‌ای از جامِ عشق، چنان مست و خراب می‌شود که از قیدِ خویشتن آزاد می‌گردد.

نکته ادبی: «خراب» در اصطلاح عرفانی، فردی است که از هوشیاریِ عقلانیِ دنیوی خارج شده و به مستیِ الهی رسیده است.

تبریز تو چه دانی اسرار شمس دین را بیرون نجسته ای تو زین چرخه خمیده

ای تبریز، تو که خود نشانی از این عشق داری، چگونه می‌توانی اسرارِ شمسِ دین را بدانی؟ تو تا زمانی که از این چرخه‌یِ محدودِ دنیوی فراتر نرفته‌ای، به آن اسرار راهی نداری.

نکته ادبی: «چرخه خمیده» استعاره از دنیا و فلکِ دوار است که تصویری ناپایدار و محدود دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره صبح

اشاره به لحظه‌ی آگاهی و طلوعِ عشق در جانِ سالک.

تناقض (پارادوکس) مست و خراب

در اصطلاح عرفانی، مستی و خرابی نه به معنای تباهی، بلکه به معنای رهایی از خودخواهی و هوشیاریِ دنیوی است.

کنایه دهانم را نبستی

اشاره به ناتوانی زبان در بیان اسرار حق و لزوم سکوت در برابر عظمت الهی.

تشبیه یخدان

ظرفی کوچک برای تمثیلِ عقلِ محدودِ بشری که توانِ ادراکِ خورشیدِ حقیقت را ندارد.