دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۶۸

مولوی
ای به میدان های وحدت گوی شاهی باخته جمله را عریان بدیده کس تو را نشناخته
عقل کل کژچشم گشته از کمال غیرتت وز کژی پنداشته کو مر تو را انداخته
ای چراغ و چشم عالم در جهان فرد آمدی تا در اسرار جهان تو صد جهان پرداخته
ای که طاووس بهار از عشق رویت جلوه گر بر درخت جسم جان نالان شده چون فاخته
از برای ما تو آتش را چو گلشن داشته وز برای ما تو دریا را چو کشتی ساخته
شمس تبریزی جهان را چون تو پر کردی ز حسن من جهان روح را از غیر عشقت آخته

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر با لحنی ستایش‌آمیز و عارفانه، به ستایش مقام بلند و جایگاه یگانه شمس تبریزی می‌پردازد. فضا، فضای تجلی انوار الهی در وجود انسانی کامل است که عقل بشری از درک حقیقت او عاجز می‌ماند.

این سروده، بازتاب‌دهنده‌ی تجربه‌ی درونی شاعر از مواجهه با حقیقتی است که همه چیز را در پرتو خود دگرگون می‌سازد؛ از آشکار کردن رازهای هستی گرفته تا تسکین دردهای جان و پیراستن روح از تعلقات دنیوی. شمس در اینجا نه تنها یک استاد، بلکه نمادِ جلوه‌ی جمال الهی است که جهان را پر از زیبایی و معنا کرده است.

معنای روان

ای به میدان های وحدت گوی شاهی باخته جمله را عریان بدیده کس تو را نشناخته

ای کسی که در میدانِ یگانگی و وحدتِ حق، گوی سبقت را ربوده‌ای و پیروز گشته‌ای؛ تو حقیقتِ پنهانِ همگان را بی‌پرده می‌بینی، اما هیچ‌کس نتوانسته است حقیقتِ والای تو را چنان‌که باید، بشناسد.

نکته ادبی: «گوی شاهی باختن» کنایه از غلبه کردن و پیروزی در مسابقه و رسیدن به مقصود است.

عقل کل کژچشم گشته از کمال غیرتت وز کژی پنداشته کو مر تو را انداخته

عقلِ کلی که در نظام هستی، والاترین ادراک است، از شدتِ تابندگی و غیرتِ عشقِ تو، دچار سرگشتگی و کژبینی شده است و از سرِ نادانی گمان می‌کند که توانسته تو را از میان بردارد و شکست دهد.

نکته ادبی: «عقل کل» در فلسفه و عرفان به مرتبه‌ای از ادراک گفته می‌شود که واسطه‌ی فیض است، اما در برابرِ عشقِ شمس، این عقل نیز متحیر می‌ماند.

ای چراغ و چشم عالم در جهان فرد آمدی تا در اسرار جهان تو صد جهان پرداخته

ای که نورِ دیده‌ی عالم هستی و در این جهانِ خاکی، تنها و یگانه ظاهر شدی؛ حضورِ تو سبب شد تا در دلِ اسرارِ همین جهان، صدها عالمِ تازه و معناییِ دیگر برای ما گشوده و ساخته شود.

نکته ادبی: «فرد آمدی» به معنای یگانه و بی‌همتا بودن است که نشان‌دهنده جایگاه منحصربه‌فرد شمس در نظام عرفانی شاعر است.

ای که طاووس بهار از عشق رویت جلوه گر بر درخت جسم جان نالان شده چون فاخته

ای که طاووسِ بهار با زیبایی و شکوهش از عشقِ رویِ تو جلوه‌گری می‌کند؛ در این میان، جانِ من که بر شاخسارِ تنِ خاکی نشسته است، همچون فاخته‌ای از هجران و دوریِ تو، ناله‌های پرسوز سر می‌دهد.

نکته ادبی: تشبیه جان به فاخته، نشان‌دهنده‌ی ناله و فغانِ مداومِ عاشق در فراقِ معشوق است.

از برای ما تو آتش را چو گلشن داشته وز برای ما تو دریا را چو کشتی ساخته

تو برای هدایتِ ما، آتشِ سوزانِ بلا و سختی را به گلستانی امن و آرام بدل کردی و دریایِ خروشانِ حوادث را برای عبورِ ما به کشتی‌سانیِ نجات‌بخش تبدیل نمودی.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستان حضرت ابراهیم دارد که آتش برای او گلستان شد، که نمادی از قدرت ولایی و هدایتگر شمس است.

شمس تبریزی جهان را چون تو پر کردی ز حسن من جهان روح را از غیر عشقت آخته

ای شمسِ تبریزی، تو جهانِ هستی را از زیباییِ خود لبریز کردی و من نیز در پاسخ، جهانِ درون و جانِ خویش را از هرچه غیرِ عشقِ توست، پاک و خالی کرده‌ام.

نکته ادبی: «آختن» در اینجا به معنای خالص کردن، خالی کردن و پیراستن است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح آتش را چو گلشن داشته

اشاره به معجزه گلستان شدن آتش بر حضرت ابراهیم (ع) که دلالت بر قدرتِ ولایت در تبدیل سختی به آسانی دارد.

تشبیه جان نالان شده چون فاخته

تشبیه حالِ جانِ عاشق به پرنده‌ی فاخته که به ناله‌های مداوم و سوزناک شهرت دارد.

پارادوکس (متناقض‌نما) عقل کل کژچشم گشته

اینکه عقلِ کل که نمادِ بینایی و خرد است، در برابر عظمت شمس دچار کژبینی و خطا می‌شود.

کنایه گوی شاهی باخته

کنایه از پیروزی در میدانِ عرفان و سلوک.