دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۶۷

مولوی
تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده هر زمان گوید که چونی ای دل بی چون شده
دم به دم او کف خود را از دلم پرخون کند تا ز دست دست او خون دلم جیحون شده
نام عاشق بر من و او را ز من خود صبر نیست عشق معشوقم ز حد عشق من افزون شده
چونک کردم رو به بالا من بدیدم یک مهی فتنه خورشید گشته آفت گردون شده
ذره ها اندر هوا و قطره ها در بحرها در دماغ عاشقانش باده و افیون شده
واعظ عقل اندرآمد من نصیحت کردمش خیز مجلس سرد کردی ای چو افلاطون شده
پیش شمس الدین تبریزی برو کز رحمتش مردگان کهنه بینی عاشق و مجنون شده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تصویرگرِ اوجِ تسلیم و شیداییِ عاشق در برابر معشوقی است که هستیِ او را به تاراج برده است. شاعر در فضایی سرشار از شور و بی‌خویشتنی، از عشقی سخن می‌گوید که مرزهای عقل و منطق را در هم می‌شکند و عاشق را به مرحله‌ای از فنا می‌رساند که حتی خردِ مصلحت‌اندیش نیز توان درک آن را ندارد.

در ادامه، شاعر با طعنه‌زدن به خردِ خشک و بی‌روح، راهِ رستگاری را نه در آموزه‌های نظری، که در پرتوِ جذبه و انفاسِ پیرِ مرشد (شمس تبریزی) می‌داند که همچون کیمیایی، جانِ افسرده‌دلان را دگرگون می‌کند و شورِ حیاتِ الهی را در کالبدِ بی‌جانِ آنان می‌دمد.

معنای روان

تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده هر زمان گوید که چونی ای دل بی چون شده

آن معشوق زیباروی با این دلِ خون‌گرفته من چه عشقی دارد که پیوسته جویای احوال من است؟ در حالی که من به مقامی رسیده‌ام که از هرگونه صفت و تعلقی رها شده و به دریای بی‌‌‌کرانِ حق پیوسته‌ام.

نکته ادبی: دلِ بی‌چون کنایه از دلی است که از قیدِ صفاتِ بشری و دنیوی رسته و به ساحتِ مطلق (ذاتِ بی‌چون) راه یافته است.

دم به دم او کف خود را از دلم پرخون کند تا ز دست دست او خون دلم جیحون شده

او لحظه به لحظه کف دستانش را با خونِ دل من رنگین می‌کند (اشاره به رنج و شهادتی که در راه او می‌کشم)؛ تا جایی که به خاطرِ رفتارهای او، خونِ دلِ من به رودی خروشان و عظیم مانند رود جیحون بدل شده است.

نکته ادبی: جیحون در ادب کهن استعاره از رودخانه‌ای بزرگ و خروشان است که در اینجا برای نشان دادنِ حجمِ بسیارِ درد و رنجِ عاشق به کار رفته است.

نام عاشق بر من و او را ز من خود صبر نیست عشق معشوقم ز حد عشق من افزون شده

مردم به من لقب عاشق داده‌اند، اما در حقیقت اوست که تاب دوری از من را ندارد و این نشان می‌دهد که عشقِ او به من، از عشق من به او بسی فراتر و عمیق‌تر است.

نکته ادبی: شاعر در اینجا از یک بن‌بستِ منطقی استفاده می‌کند تا برتریِ محبتِ معشوق بر عاشق را نشان دهد که از مفاهیم کلیدی در عرفان است.

چونک کردم رو به بالا من بدیدم یک مهی فتنه خورشید گشته آفت گردون شده

زمانی که سرم را به سوی آسمان بلند کردم، ماهِ درخشانی را دیدم که زیبایی‌اش خورشید را به فتنه و آشوب انداخته و مایه تباهی و سرگشتگیِ اهل آسمان شده است.

نکته ادبی: مه و خورشید در اینجا استعاره از معشوق و برتریِ زیبایی او بر زیباترین پدیده‌های عالم است.

ذره ها اندر هوا و قطره ها در بحرها در دماغ عاشقانش باده و افیون شده

همان‌طور که ذرات در هوا و قطرات در دریاها پراکنده‌اند، یاد و خاطره این معشوق نیز در ذهن و جانِ عاشقانش همچون شراب و ماده‌ای سکرآور (افیون) عمل می‌کند و آنان را از خود بی‌خود می‌سازد.

نکته ادبی: افیون در اینجا نه به معنای منفی، بلکه به معنای عاملی است که هوشیاریِ عقلانی را می‌گیرد و فرد را به عالمی دیگر می‌برد.

واعظ عقل اندرآمد من نصیحت کردمش خیز مجلس سرد کردی ای چو افلاطون شده

عقل که همچون واعظی مصلحت‌اندیش به سراغم آمده بود تا مرا نصیحت کند، به او گفتم: برخیز و برو! تو با این روحیاتِ سرد و خشک، مجلسِ گرمِ عاشقی ما را به سردی کشاندی؛ ای کسی که ادعای دانایی و حکمتِ افلاطونی داری.

نکته ادبی: افلاطون نمادِ عقلِ فلسفی و خشک است که در تقابل با شورِ عشقِ عرفانی قرار می‌گیرد.

پیش شمس الدین تبریزی برو کز رحمتش مردگان کهنه بینی عاشق و مجنون شده

راهی به سوی شمس تبریزی پیدا کن، زیرا به برکتِ نگاهِ مهرآمیز و انفاسِ قدسیِ او، می‌بینی که حتی مردگانِ کهنه‌شده در جهل و غفلت نیز زنده شده و به مقامِ عاشقی و شیدایی می‌رسند.

نکته ادبی: مردگانِ کهنه استعاره از کسانی است که روحشان در اثرِ غفلت و دنیاطلبی مرده و از حقیقت دور مانده است.

آرایه‌های ادبی

مبالغه خون دلم جیحون شده

تشبیه حجم بسیار زیادِ رنج و خونِ دل به رود بزرگ جیحون برای تأکید بر شدتِ مصائب.

تضاد و تقابل عقل و عشق

تقابلِ عقلِ واعظ و مصلحت‌اندیش با عشقِ شورانگیز و رها که در سراسر غزل جریان دارد.

نماد افلاطون

نمادِ تفکرِ فلسفیِ خشک و عقلِ جزوی که در برابرِ عشقِ عرفانی بی‌‌اثر است.

استعاره مردگان کهنه

اشاره به کسانی که به دلیلِ دوری از حقیقت و معنویت، در غفلت و بی‌خبری فرو رفته‌اند.