دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۵۳

مولوی
جان آمده در جهان ساده وز مرکب تن شده پیاده
سیل آمد و درربود جان را آن سیل ز بحرها زیاده
جان آب لطیف دیده خود را در خویش دو چشم را گشاده
از خود شیرین چنانک شکر وز خویش بجوش همچو باده
خلقان بنهاده چشم در جان جان چشم به خویش درنهاده
خود را هم خویش سجده کرده بی ساجد و مسجد و سجاده
هم بر لب خویش بوسه داده کای شادی جان و جان شاده
هر چیز ز همدگر بزاید ای جان تو ز هیچ کس نزاده
می راند سوی شهر تبریز جان چون شتر و بدن قلاده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، توصیفی عارفانه و عمیق از جایگاه جانِ انسان در عالم هستی است. در نگاه شاعر، جان موجودی متعالی است که از عالم معنا به این جهان فرود آمده و جسم تنها مرکبی برای آن محسوب می‌شود. شاعر در این قطعه، به پیوند عمیق جان با منبع اصلی خود اشاره دارد که همچون سیلابی خروشان، جان را از بند تعلقات مادی رها کرده و به سوی دریای بیکرانِ حقیقت می‌کشاند.

در بخش دیگری از این اثر، شاعر به درون‌گرایی و یگانگیِ جان می‌پردازد. جانِ عارف، خود را بی‌نیاز از هرگونه واسطه یا مکان بیرونی برای پرستش یا لذت می‌بیند؛ چرا که تمامی زیبایی‌ها و حقیقت در درونِ خودِ جان مستتر است. این نگاه به هستی، فراتر از نظامِ زایشِ مادی است و بر ازلی و ابدی بودنِ جانِ قدسی تأکید می‌ورزد که در مسیرِ رسیدن به مقصدِ نهایی، جسم را تنها همچون قلاده‌ای بر گردن دارد.

معنای روان

جان آمده در جهان ساده وز مرکب تن شده پیاده

جانِ آدمی به این دنیای فانی گام نهاده است، اما در حقیقت، او تنها سواری است که از مرکب جسم پیاده شده تا به مقصد اصلی خود برسد (جسم تنها وسیله‌ی گذر است).

نکته ادبی: ترکیب اضافی «مرکبِ تن» استعاره از بدن است که جان بر آن سوار است.

سیل آمد و درربود جان را آن سیل ز بحرها زیاده

سیلی از عشق و معرفتِ الهی سرازیر شد و جانِ انسان را با خود برد؛ این سیلاب، بسیار عظیم‌تر و پرقدرت‌تر از تمامی دریاهای جهان است.

نکته ادبی: بحر (دریا) نمادِ عالمِ معنا و مبدأ هستی است.

جان آب لطیف دیده خود را در خویش دو چشم را گشاده

جان که خود را به لطافتِ آبِ روان یافته است، چشمانِ حقیقت‌بینش را در درونِ خود گشوده و به مشاهده‌ی خویشتن پرداخته است.

نکته ادبی: آب لطیف، نمادِ زلالی و ذاتِ پاکِ روح است که بی‌رنگی و روانیِ آن کنایه از تجردِ روح است.

از خود شیرین چنانک شکر وز خویش بجوش همچو باده

جان به قدری در درونِ خود شیرین و گواراست که گویی قند است، و به اندازه‌ای در وجد و شادیِ باطنی غرق است که همانندِ شراب در حالِ جوشش است.

نکته ادبی: تشبیه به شکر و باده، نمادِ حلاوتِ معرفت و نشئه‌ی عشقِ عرفانی است.

خلقان بنهاده چشم در جان جان چشم به خویش درنهاده

مردمِ عادی چشم امید به بیرون و به دنبالِ جان می‌گردند، در حالی که جان، چشمِ بصیرتِ خود را به سمتِ درون و ذاتِ خویش معطوف کرده است.

نکته ادبی: تقابلِ نگاهِ بیرونیِ خلق با نگاهِ درونیِ جان، نشان‌دهنده‌ی تفاوتِ عارف و عامی است.

خود را هم خویش سجده کرده بی ساجد و مسجد و سجاده

جان، خود، هم پرستنده است و هم معبود؛ و به ذاتِ خود سجده می‌کند، بی آنکه نیازی به حضورِ عبادت‌کننده، مسجد یا سجاده داشته باشد.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ شاهد و مشهود است؛ وقتی جان به کمال برسد، خود را تجلی‌گاهِ خدا می‌بیند.

هم بر لب خویش بوسه داده کای شادی جان و جان شاده

جان بر لب‌های خود بوسه می‌زند و با خودش نجوا می‌کند که: ای شادیِ جان، و جان که خود غرق در این سرور و شادمانی است.

نکته ادبی: تکرارِ «جان» در مصراع دوم بر اهمیتِ خویشتن‌شناسیِ عارفانه تأکید دارد.

هر چیز ز همدگر بزاید ای جان تو ز هیچ کس نزاده

هر چیزی در این جهان از چیزِ دیگری پدید آمده و زاده شده است، اما ای جان، تو از هیچ‌کس و هیچ‌چیز زاده نشدی؛ زیرا ذاتِ تو ازلی و الهی است.

نکته ادبی: اشاره به آیه «لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ» که نشان‌دهنده‌ی تجرد و عدمِ وابستگیِ جانِ انسانی به عالمِ ماده است.

می راند سوی شهر تبریز جان چون شتر و بدن قلاده

جان در حالی که جسم همچون قلاده‌ای بر گردنِ اوست، به سوی شهرِ تبریز (دیارِ یار و معشوق) در حرکت است.

نکته ادبی: تبریز نمادِ مأوایِ اصلی و محلِ حضورِ پیرِ طریقت یا معشوقِ ازلی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره مرکب تن

تشبیه بدن به مرکب (اسب یا وسیله سواری) که جان بر آن سوار است.

تشبیه شیرین چنانک شکر

تشبیه جان به شکر برای نشان دادنِ حلاوت و لذتِ معنوی.

تناقض (پارادوکس) خلقان بنهاده چشم در جان / جان چشم به خویش درنهاده

توجه به تفاوتِ نگاهِ درونی و بیرونی و بازگشتِ جان به خویش.

ایهام و نماد تبریز

نمادی برای سرمنزلِ مقصود و رسیدن به وحدتِ مطلق و معشوق.