دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۵۲

مولوی
یک جام ز صد هزار جان به برخیز و قماش ما گرو نه
ما از خود خویش توبه کردیم ما هیچ نمی رویم از این ده
یک رنگ کند شراب ما را تا هر دو یکی شود که و مه
درویش ز خویشتن تهی شد پر ده تو شراب فقر پر ده
برخیز و به زه کن آن کمان را ماییم کمان و باده چون زه
برجای بماند عقل پرفعل این است سزای پیر فربه
ما غم نخوریم خود کی دیده ست تو بار کشی و او کند عه
بگریز ز غم به سوی شه رو وز خانه عاریت برون جه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر سالک را به سفری درونی دعوت می‌کند که مقصد آن عبور از «خویشتن» و رهاسازی خود از بندهای دنیوی و محاسباتِ عقلانیِ سرد است. فضا، فضایِ شوریدگیِ عارفانه است که در آن، نوشیدنِ شرابِ معرفت و فنا در ذاتِ یگانه، جایگزینِ دلبستگی به جان و مال و دانش‌های ظاهری می‌شود.

مضمونِ کانونی، تضاد میان «عقلِ حسابگر» و «عشقِ بی‌پایان» است. شاعر هشدار می‌دهد که پیرانِ فربه (کنایه از کسانی که به دانش و منیت خویش می‌بالند) در حصارِ عقلِ خود گرفتار می‌مانند، در حالی که رهایی حقیقی تنها در گروِ تهی شدن از خود و سپردنِ بارِ هستی به دستِ حضرتِ دوست است.

معنای روان

یک جام ز صد هزار جان به برخیز و قماش ما گرو نه

یک جرعه از شرابِ معرفت، از صدها هزار جانِ دنیوی ارزشمندتر است؛ پس برخیز و تمام دارایی و منیتِ خویش را به گرو بگذار و از آن دست بشوی.

نکته ادبی: «قماش» در اینجا کنایه از اسباب و تعلقات دنیوی و «گرو نهادن» استعاره‌ای برای گذشتن از خود است.

ما از خود خویش توبه کردیم ما هیچ نمی رویم از این ده

ما از منیت و خودخواهیِ خویش بیزاری جستیم و توبه کردیم؛ اکنون ما از این جایگاهِ معنوی (مقامِ فقر و فنا) هرگز کوچ نخواهیم کرد.

نکته ادبی: «از خود خویش توبه کردن» به معنای دست شستن از خودپرستی و خودبینی است.

یک رنگ کند شراب ما را تا هر دو یکی شود که و مه

شرابِ عشقِ الهی ما را یک‌رنگ و یگانه می‌کند تا آنجا که تمامِ تفاوت‌ها میانِ کوچک و بزرگ، فرودست و فرادست، از میان برود و همه به یگانگی برسند.

نکته ادبی: «که و مه» از ترکیب‌های کهن به معنای خرد و کلان، کوچک و بزرگ است.

درویش ز خویشتن تهی شد پر ده تو شراب فقر پر ده

درویشِ حقیقی از وجودِ خود تهی شد؛ ای ساقی، این جامِ خالیِ ما را با شرابِ فقر (نیازِ مطلق به درگاهِ الهی) لبریز کن.

نکته ادبی: «شراب فقر» در عرفان به معنای رسیدن به مقامِ نیاز و تسلیم است که بالاترین سرمایه‌ی سالک است.

برخیز و به زه کن آن کمان را ماییم کمان و باده چون زه

برخیز و آن کمانِ اراده را زه کن؛ ما خود همان کمان هستیم که باید آماده‌ی تیراندازیِ عشق باشد و شرابِ الهی، همچون زه، به ما توانِ پرتاب می‌دهد.

نکته ادبی: استعاره‌ی کمان و زه، تمثیلی از آمادگیِ سالک برای دریافتِ فیض و عملِ عارفانه است.

برجای بماند عقل پرفعل این است سزای پیر فربه

عقلِ حسابگر و پر از تدبیر، در جایِ خود باقی می‌ماند و به کمال نمی‌رسد؛ این عاقبتِ پیرانِ مغروری است که به دانشِ اندک و فربهیِ نفسِ خود می‌بالند.

نکته ادبی: «پیر فربه» کنایه از عارف‌نمایان یا عالمانی است که تنها به ظواهر و دانشِ اندوخته دلبسته‌اند و از حقیقت تهی‌اند.

ما غم نخوریم خود کی دیده ست تو بار کشی و او کند عه

ما غمِ دنیا را نمی‌خوریم؛ اصلاً چه کسی دیده است که بارِ هستی را تو بر دوش بکشی و خداوند (او) با رفتاری کنایه‌آمیز یا با صدایِ «عه» (اشاره به بی‌اعتباریِ تلاشِ بشری) آن را نادیده بگیرد؟ در واقع بارِ اصلی را او می‌برد.

نکته ادبی: «عه» در اینجا می‌تواند آوازی برای تحقیرِ تلاشِ عقلانیِ انسان در برابر قدرتِ لایزال الهی باشد.

بگریز ز غم به سوی شه رو وز خانه عاریت برون جه

از اندوهِ دنیوی بگریز و به سویِ پادشاهِ عالم (خداوند) حرکت کن و از این خانه‌ی عاریتی و موقتی که دنیاست، به بیرون بجه.

نکته ادبی: «خانه عاریت» تعبیری قرآنی و عرفانی برای ناپایداریِ جهانِ مادی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شراب

اشاره به عشقِ الهی و سرمستی از معرفت که باعثِ تغییرِ حالِ سالک می‌شود.

تناقض (پارادوکس) درویش ز خویشتن تهی شد

اشاره به این نکته که برای پر شدن از حقیقتِ الهی، باید از وجودِ خود خالی شد.

کنایه پیر فربه

کنایه از عالمانی که به جای روح، تنها به دانشِ ظاهری و نفسِ خویش فربگی داده‌اند.

تمثیل کمان و زه

توصیفِ رابطه‌ی میانِ سالک (کمان) و فیضِ الهی (زه) که باعثِ حرکتِ وجودی می‌شود.