دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۵۰

مولوی
آمد مه و لشکر ستاره خورشید گریخت یک سواره
آن مه که ز روز و شب برون است کو چشم که تا کند نظاره
چشمی که مناره را نبیند چون بیند مرغ بر مناره
ابر دل ما ز عشق این مه گه گردد جمع و گاه پاره
چون عشق تو زاد حرص تو مرد بی کار شوی هزارکاره
چون آخر کار لعل گردد بی کار نبوده ست خاره
گر بر سر کوی عشق بینی سرهای بریده بر قناره
مگریز درآ تمام بنگر زنده شده گشتگان دوباره

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تصویری است از تجلیِ حقیقت در ضمیرِ انسان که منجر به فروپاشیِ بساطِ عقلِ جزئی و دنیوی می‌شود. شاعر در این فضای عرفانی، سلوک را سفری می‌داند که در آن، سالک با گذشتن از «خودیِ» محدود و زشتِ خود، همچون سنگی که به لعل بدل می‌شود، به کمال دست می‌یابد.

پیام نهایی، دعوت به نترسیدن از فنایِ نفس است؛ چرا که مرگِ خودخواهی، دروازه‌ی ورود به حیاتی است که در آن، جان‌های خسته، دوباره زنده و پویا می‌شوند.

معنای روان

آمد مه و لشکر ستاره خورشید گریخت یک سواره

با طلوع ماهِ حقیقت و همراهانش، خورشیدِ عقلِ جزئی و خودپسندیِ انسان رنگ می‌بازد و از میدان فرار می‌کند.

نکته ادبی: ماه و خورشید در اینجا استعاره‌ای برای تقابلِ شهودِ قلبی و عقلِ استدلالی است.

آن مه که ز روز و شب برون است کو چشم که تا کند نظاره

آن معشوقی که از قیدِ زمان و مکان فراتر است، حضور دارد؛ اما کو چشمِ بینایی که بتواند این حقیقتِ متعالی را مشاهده کند؟

نکته ادبی: عبارت «از روز و شب برون است» کنایه از تجرد و عدمِ محدودیتِ ساحتِ الوهیت است.

چشمی که مناره را نبیند چون بیند مرغ بر مناره

کسی که قادر نیست مناره‌ای به آن بزرگی را ببیند، چگونه می‌تواند پرنده‌ی کوچکی را که بر روی آن نشسته است، مشاهده کند؟

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی لزومِ گام برداشتن از کلیاتِ معرفتی به سمتِ جزئیاتِ عرفانی است.

ابر دل ما ز عشق این مه گه گردد جمع و گاه پاره

ابرِ وجودِ ما در اثرِ وزشِ نسیمِ عشقِ این معشوق، گاهی یکپارچه و متمرکز می‌شود و گاهی از هم گسیخته و پریشان می‌گردد.

نکته ادبی: استعاره‌ی ابر برای دل، نشان‌دهنده‌ی تلاطم و ناپایداریِ احوالِ سالک در آغازِ راه است.

چون عشق تو زاد حرص تو مرد بی کار شوی هزارکاره

هنگامی که عشق در وجودت متولد شد، طمع و حرصِ تو از بین می‌رود و با دست کشیدن از کارهای دنیوی، به حقیقتی می‌رسی که هزاران کارِ بیهوده را بی‌اثر می‌کند.

نکته ادبی: تضادِ میان زادنِ عشق و مردنِ حرص، هسته‌ی اصلیِ تحولِ روحی است.

چون آخر کار لعل گردد بی کار نبوده ست خاره

اگر سرانجامِ کار، تبدیل شدن به لعلِ ارزشمند است، پس آن سنگِ سخت و بی‌مقدار از همان ابتدا هم بی‌کار نبوده است و در حالِ آماده شدن برای کمال بوده.

نکته ادبی: خاره به معنای سنگِ سخت و استعاره از نفسِ سرکشِ انسان است که با ریاضت به گوهر تبدیل می‌شود.

گر بر سر کوی عشق بینی سرهای بریده بر قناره

اگر در کویِ عشق نگاه کنی، سرهای بریده‌ای را می‌بینی که بر دار آویخته شده‌اند؛ کنایه از اینکه عاشقانِ واقعی باید از خودخواهی بگذرند.

نکته ادبی: قناره ابزاری برای آویختن گوشت است که اینجا کنایه از مسلخِ عشق و قربانی کردنِ نفس است.

مگریز درآ تمام بنگر زنده شده گشتگان دوباره

از این صحنه فرار نکن، بلکه به میانه بیا و به خوبی نگاه کن که چگونه کسانی که در راهِ عشق جان باختند، دوباره به حیاتی جاویدان دست یافته‌اند.

نکته ادبی: دعوت به «درآ» نشان‌دهنده‌ی گذار از مشاهده‌ی بیرونی به تجربه‌ی درونیِ سلوک است.

آرایه‌های ادبی

استعاره ماه و خورشید

ماه نمادِ جلوه‌ی حق و خورشید نمادِ عقلِ جزئیِ دنیوی است که در برابرِ نورِ مطلق عقب‌نشینی می‌کند.

تضاد و پارادوکس بی کار شوی هزارکاره

اینکه با دست کشیدن از کارهای دنیوی (بی‌کاری)، به قدرتِ بی‌نهایتِ معنوی (هزارکاره بودن) دست می‌یابی.

کنایه سرهای بریده بر قناره

اشاره به لزومِ فدا کردنِ «منِ» کاذب و گذشتن از جان برای رسیدن به معشوق در فضای عرفانی.

تمثیل سنگ و لعل

تبدیل شدنِ سنگِ سخت به لعل، تمثیلی از فرآیندِ تزکیه‌ی نفس و رسیدن به کمالِ معنوی است.