دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۴۹

مولوی
ای دیده راست راست دیده چون دیده تو کجاست دیده
آن قطره بی وفا چه دیده ست بحر گهر وفاست دیده
اجری خور توتیا چه بیند اجری ده توتیاست دیده
ای آنک ز روز و شب برونی روز و شب مر تو راست دیده
در پرتو آفتاب رویت در رقص چو ذره هاست دیده
بد بی تو دو دیده دشمن جان اکنون ز تو جان ماست دیده
ای دیده تان چو دل پریشان در عین دل شماست دیده
هر دیده جدا جدا از آن است کز دیده ما جداست دیده
چون دیده خدای را ببیند گویی که مگر خداست دیده
چون دیده کوه بر حق افتاد از هر سنگیش خاست دیده
زر شد همه کوه از تجلی یعنی همه کیمیاست دیده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با نگاهی عرفانی به مفهوم «دیده» یا همان «بینایی»، سیر تحول چشم از یک عضو مادی برای نگریستن به ظواهر، به ابزاری برای شهود حقیقت و نور الهی را ترسیم می‌کند. در این فضای معنوی، چشم حقیقی نه آن عضوی است که رنگ‌ها و اشکال را می‌بیند، بلکه دیده‌ای است که با نورِ جان و پرتوِ جمالِ حق روشن شده است.

شاعر در این قطعه به دنبال پیوند زدن میان «بصیرت» و «هستی» است. از نظر او، چشم انسان وقتی از قید روزمرگی و دلبستگی‌های مادی رها شود و به سوی منبع لایزال حقیقت نظر افکند، خودِ آن چشم به حقیقتِ کائنات تبدیل می‌شود؛ به گونه‌ای که مرز میان بیننده و دیده، و خالق و مخلوق در نهایتِ کمالِ شهود از میان می‌رود.

معنای روان

ای دیده راست راست دیده چون دیده تو کجاست دیده

ای چشمی که حقیقتاً درست می‌بینی، در کجای جهان می‌توان چشمی مانند تو یافت که این‌چنین به حقیقت راه یافته باشد؟

نکته ادبی: تکرار واژه «دیده» در معانی مختلف (ایهام)، بر اهمیت و جایگاه آن در متن تأکید دارد.

آن قطره بی وفا چه دیده ست بحر گهر وفاست دیده

آن قطره‌ی ناچیز و بی‌وفا (زندگی مادی) مگر چه ارزش دیدنی دارد؟ حقیقتِ دیدن، در دریای بی‌کرانِ گوهرِ وفا (ذات باری‌تعالی) نهفته است.

نکته ادبی: مقابله‌ی «قطره» (محدودیت دنیوی) با «بحر» (نامحدودِ الهی).

اجری خور توتیا چه بیند اجری ده توتیاست دیده

کسی که چشمش محتاجِ سرمه (توتیا) برای دیدن است، چه چیزی از حقیقت می‌فهمد؟ در واقع خودِ چشمِ بینایِ حقیقت‌بین، همان اکسیر و سرمه‌ای است که دیگران به آن نیاز دارند.

نکته ادبی: توتیا در ادبیات کهن نماد دارو و روشنایی‌بخش چشم است.

ای آنک ز روز و شب برونی روز و شب مر تو راست دیده

ای کسی که از قید زمان (روز و شب) رها هستی؛ تمامِ گردشِ روزگار در برابر دیدگانِ تو، امری ناچیز و محدود است.

نکته ادبی: مخاطب قراردادنِ عارفی که از محدودیت‌های زمانی عبور کرده است.

در پرتو آفتاب رویت در رقص چو ذره هاست دیده

در زیر نورِ درخشانِ جلوه‌ی روی تو، چشمانِ من همچون ذرات غبار در پرتو آفتاب به رقص و شور درآمده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به رقصِ ذرات در نور خورشید که استعاره از فنای عارف در پرتو جمال حق است.

بد بی تو دو دیده دشمن جان اکنون ز تو جان ماست دیده

پیش از آنکه تو را بشناسم، چشمانم دشمنِ جانم بودند (چون به باطل می‌نگریستند)، اما اکنون به واسطه‌ی تو، دیدگانم مایه‌ی حیات و کمالِ جان من هستند.

نکته ادبی: تضاد میان «دشمنِ جان» و «جانِ ما» در دو مرتبه‌ی وجودی.

ای دیده تان چو دل پریشان در عین دل شماست دیده

ای شما که چشمانتان مانند قلبتان آشفته و پریشان است، بدانید که جایگاهِ اصلیِ بینایی در عمقِ همان دل شماست.

نکته ادبی: تأکید بر این نکته که منشأ بینایی، قلب (دل) است نه صرفاً عضو چشم.

هر دیده جدا جدا از آن است کز دیده ما جداست دیده

هر چشمی که جدا از حقیقت باشد، از منبع اصلی دور است، اما آن چشمی که به دیده‌ی ما (بینش عارفانه) مرتبط است، هیچ جدایی در آن راه ندارد.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ شهود عارفان.

چون دیده خدای را ببیند گویی که مگر خداست دیده

وقتی چشمِ آدمی حقیقتاً خداوند را نظاره می‌کند، گویی که خودِ آن چشم به صفاتِ الهی متصف شده و به خدا بدل گشته است.

نکته ادبی: اشاره به مقام «فنای در حق» که دیده‌ی عارف آیینهٔ صفات حق می‌شود.

چون دیده کوه بر حق افتاد از هر سنگیش خاست دیده

آن‌گاه که نگاهِ موسی (کوه) بر جلوه‌ی حق افتاد، از تک‌تکِ سنگ‌های کوه، نشانه‌ی دیدن و بینایی تراوش کرد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان موسی در کوه طور و تجلی خداوند بر کوه.

زر شد همه کوه از تجلی یعنی همه کیمیاست دیده

تمامِ آن کوه در اثر تجلی حق به طلا (ارزشمندترین گوهر) تبدیل شد؛ یعنی چشمِ حقیقت‌بین، همچون کیمیا، هستی را دگرگون می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از تبدیل مس وجود به طلای معنوی توسط اکسیر تجلی حق.

آرایه‌های ادبی

ایهام و جناس دیده

تکرار کلمه دیده که گاه به معنی عضو چشم، گاه به معنی بینایی و گاه به معنی دیده شده (مفعول) به کار رفته است.

تلمیح دیده کوه

اشاره به داستان تجلی خداوند بر کوه طور در ماجرای حضرت موسی.

استعاره کیمیا

تشبیه تجلی حق به اکسیر کیمیا که مسِ وجود را به طلا تبدیل می‌کند.

تشبیه در رقص چو ذره ها

تشبیه حرکتِ دیدگانِ متحیر به ذرات معلق در نور خورشید.