دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۴۸

مولوی
فریاد ز یار خشم کرده سوگند به خشم و کینه خورده
برهم زده خانه را و ما را حمال گرفته رخت برده
بر دل قفلی گران نهاده او رفته کلید را سپرده
ای بی تو حیات تلخ گشته ای بی تو چراغ عیش مرده
ای بی تو شراب درد گشته ای بی تو سماع ها فسرده
ای سرخ و سپید بی تو ماندم من زرد و شبم سیاه چرده
ای عشق تو پرده ها دریده سر بیرون کن دمی ز پرده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از دردمندی و استیصال عاشق در مواجهه با قهر و کوچِ بی‌بازگشت معشوق است. شاعر با زبانی گله‌آمیز و فضایی متأثر از دوری، تبیین می‌کند که چگونه خشم یار، نه تنها پیوند عاطفی را از هم گسسته، بلکه بساطِ زندگی و شادیِ او را نیز برهم زده است.

درون‌مایه اصلی شعر، توصیفِ حالِ تباهِ عاشق در نبودِ یار است؛ به‌گونه‌ای که جهانِ پیرامونِ او رنگ باخته، شیرینیِ حیات به تلخی گراییده و سکوت و ظلمتِ این جدایی، تمام ابعادِ وجودش را فرا گرفته است. این ابیات، دعوتی است برای پایان دادن به این ستیز و فرجامِ پرده‌دریِ عشق با بازگشتِ معشوق.

معنای روان

فریاد ز یار خشم کرده سوگند به خشم و کینه خورده

فریاد و گلایه من از دست یاری است که سرِ خشم و قهر دارد و سوگند یاد کرده است که بر این کینه و دشمنی پایبند بماند.

نکته ادبی: عبارت «یار خشم کرده» ساختاری صفت مفعولی/فاعل دارد که در اینجا به معنای کسی است که خود را خشمگین کرده است.

برهم زده خانه را و ما را حمال گرفته رخت برده

او با رفتنِ خود، هم خانه‌ام را ویران کرد و هم آرامشِ درونی‌ام را برهم زد؛ چنان‌که با گرفتنِ حمال و کارگر، تمام وسایل و یادگارهای حضورش را نیز با خود برد.

نکته ادبی: «حمال گرفتن» کنایه از نهایی بودنِ تصمیمِ او برای ترکِ خانه و قطعِ کاملِ پیوند است.

بر دل قفلی گران نهاده او رفته کلید را سپرده

او بر دریچه‌ی دلِ من قفلی محکم و سنگین زد و با رفتنش، کلیدِ گشایشِ این غم را نیز با خود برد یا به دستِ فراموشی سپرد.

نکته ادبی: «قفلِ گران» استعاره از غمِ سنگین و انسدادِ عاطفی است که یار بر دلِ عاشق نهاده است.

ای بی تو حیات تلخ گشته ای بی تو چراغ عیش مرده

ای کسی که در نبودت، طعمِ زندگی برایم تلخ شده و چراغِ شادی و سرور در وجودم خاموش گشته است.

نکته ادبی: تشبیه «عیش» به «چراغ»، پیوندِ نور و روشنایی با مفهومِ شادی و حیات را نشان می‌دهد که با رفتنِ یار، به خاموشی گراییده است.

ای بی تو شراب درد گشته ای بی تو سماع ها فسرده

ای کسی که در غیابِ تو، حتی نوشیدنِ شراب هم به جای مستی، درد و رنج به بار می‌آورد و بساطِ سماع و رقصِ عارفانه و شادی‌بخشِ ما بی‌روح و سرد شده است.

نکته ادبی: «شرابِ درد» تقابلی است با شرابِ طرب، که نشان‌دهنده دگرگونی کیفیتِ جهانِ عاشق پس از فراق است.

ای سرخ و سپید بی تو ماندم من زرد و شبم سیاه چرده

ای که وجودت سراسر زیبایی و طراوت (سرخ و سپید) بود و حالا که نیستی، من از غصه زردرو شده‌ام و شب‌هایم تیره‌تر از هر زمان دیگری گشته است.

نکته ادبی: تقابل میان «سرخ و سپید» (نماد زیبایی و جوانی) با «زرد» (نماد بیماری و غم) و «سیاه» (نماد شبِ هجران) آرایه ای دیداری است.

ای عشق تو پرده ها دریده سر بیرون کن دمی ز پرده

ای که عشقِ تو تمامِ پرده‌های شرم و طاقت را دریده و رازِ دلم را آشکار کرده است؛ دمی از پشتِ این پرده‌ی پنهان‌کاری بیرون بیا و رخ بنما.

نکته ادبی: «پرده دریدن» در ادبیاتِ عرفانی کنایه از آشکار شدنِ اسرارِ عاشقانه و بی‌تابیِ جان است.

آرایه‌های ادبی

استعاره چراغ عیش

تشبیه شادی و سرورِ زندگی به چراغ که با رفتنِ یار خاموش شده است.

تناسب و تقابل (تضاد) سرخ و سپید / زرد / سیاه چرده

تضاد میان رنگ‌های چهره (زیبایی و طراوت) با رنگ‌های اندوه و شب‌زنده‌داری (بیماری و تیرگی).

کنایه پرده دریدن

کنایه از فاش شدنِ رازِ عاشقی و طاقت‌فرسا شدنِ عشق.