دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۴۳

مولوی
ایا خورشید بر گردون سواره به حیله کرده خود را چون ستاره
گهی باشی چو دل اندر میانه گهی آیی نشینی بر کناره
گهی از دور دور استاده باشی که من مرد غریبم در نظاره
گهی چون چاره غم ها را بسوزی گهی گویی که این غم را چه چاره
تو پاره می کنی و هم بدوزی که دل آن به که باشد پاره پاره
گهی دل را بگریانم چو طفلان مرا گویی بجنبان گاهواره
گهی بر گیریم چون دایگان تو گهی بر من نشینی چون سواره
گهی پیری نمایی گاه دومو زمانی کودک و گه شیرخواره
زبونم یا زبونم تو گرفتی زهی عیار و چست و حیله باره

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، ترسیم‌گر جلوه‌های گوناگون، متغیر و حیرت‌انگیز محبوب در منظرِ عاشق است. شاعر با زبانی آمیخته به شگفتی و شیفتگی، از رفتارهای متناقض و دگرگونی‌های بی‌امانِ یار سخن می‌گوید که گاه در مقام پناه و شفابخش ظاهر می‌شود و گاه در مقام دردآفرین و مایه حیرت.

درون‌مایه اصلی اثر، بیانِ تسلیم محض عاشق در برابر بازی‌های دلبرانه و حضورهای متنوع و غیرقابل پیش‌بینی محبوب است. محبوب در اینجا به شکلی سیال، در تمام مراتب هستی و حالات انسانی (از کودکی تا پیری) تجلی می‌یابد و عاشق را در گردابی از حالات روحی مختلف غرق می‌کند، به گونه‌ای که عاشق دیگر اختیار و زبانی از خود ندارد.

معنای روان

ایا خورشید بر گردون سواره به حیله کرده خود را چون ستاره

ای که شکوه و درخشش تو همچون خورشید در آسمان بلند است، چرا با ترفند و فریب، خودت را به شکل ستاره‌ای کوچک و کم‌نور پنهان کرده‌ای؟

نکته ادبی: گردون (استعاره از آسمان)، ستاره (نماد ظهور کم‌رنگ و پوشیده). تضاد میان خورشید و ستاره برای نشان دادنِ پنهان‌سازیِ شکوه است.

گهی باشی چو دل اندر میانه گهی آیی نشینی بر کناره

گاهی همچون دل در مرکز و میانه‌ جان من جای داری و گاهی از من فاصله می‌گیری و در کناره می‌نشینی.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ثباتی حضور محبوب در دل عاشق؛ میانه‌ و کناره بیانگر نوسانِ توجه است.

گهی از دور دور استاده باشی که من مرد غریبم در نظاره

گاهی چنان از من دور می‌ایستی و با فاصله نظاره‌ام می‌کنی که گویی من در برابر تو فردی بیگانه و ناآشنا هستم.

نکته ادبی: مرد غریب در اینجا به معنای کسی است که پیوندی با او برقرار نیست و محبوب با سردی به او می‌نگرد.

گهی چون چاره غم ها را بسوزی گهی گویی که این غم را چه چاره

گاهی با حضورت، ریشه‌ی غم‌های مرا می‌سوزانی و از بین می‌بری و گاهی خود می‌پرسی که درمانِ این غم چیست؟ (که این خود نشان از طنازی و بی‌اعتنایی اوست).

نکته ادبی: آرایه تضاد در عملکرد محبوب؛ در یک سو سوزاننده غم و در سوی دیگر پرسشگر از راه حل همان غم.

تو پاره می کنی و هم بدوزی که دل آن به که باشد پاره پاره

تو هستی که دل را تکه‌تکه می‌کنی و دوباره آن را پیوند می‌زنی؛ گویی برای دل بهتر است که همواره شکسته و پاره‌پاره باشد (تا محتاجِ توجه تو بماند).

نکته ادبی: دلِ پاره‌پاره در عرفان نماد دلی است که از تعلقاتِ غیرِ دوست رها شده و تنها با پیوندِ محبوب، هویت می‌یابد.

گهی دل را بگریانم چو طفلان مرا گویی بجنبان گاهواره

گاهی مرا همچون کودکان به گریه وامی‌داری و سپس فرمان می‌دهی که گهواره‌اش را بجنبانم (که این نشان از فرمان‌برداریِ عاشق در هر شرایطی است).

نکته ادبی: گهواره جنبانیدن کنایه از خدمت و پرستاریِ عاشقانه و تسلیم بودن در برابر خواسته محبوب است.

گهی بر گیریم چون دایگان تو گهی بر من نشینی چون سواره

گاهی مرا همچون دایگان و پرستاران در آغوش می‌گیری و مراقبم هستی و گاهی همچون اسبی بر پشت من سوار می‌شوی و بر من مسلطی.

نکته ادبی: دایگان (دایه‌ها) به معنای پرستاران و تربیت‌کنندگان؛ تناقضِ بینِ حمایتگر بودن و مسلط بودن (سوار شدن) بر عاشق.

گهی پیری نمایی گاه دومو زمانی کودک و گه شیرخواره

گاهی در چهره پیرمرد ظاهر می‌شوی، گاهی جوانی نوخاسته، و زمانی در قامت کودکی شیرخوار تجلی می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به کثرتِ ظهور محبوب در مراتب مختلفِ سنی؛ دومو به معنای کسی است که دو مو دارد (جوانی نو رسیده).

زبونم یا زبونم تو گرفتی زهی عیار و چست و حیله باره

تو توان تکلم و زبان مرا از من گرفتی؛ چه بسیار زیرک و چابک و حیله‌گر هستی.

نکته ادبی: زبون گرفتن (گرفتنِ زبان) کنایه از حیرت‌زدگی و ناتوانی در بیانِ حال است. عیار و چست به معنای زیرک و چالاک در ربودن دل.

آرایه‌های ادبی

استعاره خورشید و ستاره

اشاره به تجلی شکوه بی‌پایان محبوب در مقام خورشید و محدود کردنِ آن در قالب‌های کوچکِ دنیوی به شکل ستاره.

تضاد و پارادوکس پاره‌کردن و دوختن دل

بیانِ این نکته که محبوب هم منشأ آسیب (شکستن) و هم منشأ ترمیم (دوختن) دل است.

تشبیه چون دایگان تو / چون سواره

تشبیه محبوب به دایگان برای نشان دادنِ مهرورزی و تشبیه او به سواره برای نشان دادنِ سلطه و قدرت مطلقش بر عاشق.

کنایه زبونم گرفتی

کنایه از حیرانی و ناتوانیِ عاشق در توصیفِ عظمت و بازی‌هایِ محبوب.