دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۳۸

مولوی
بیا دل بر دل پردرد من نه بیا رخ بر رخان زرد من نه
تویی خورشید وز تو گرم عالم یکی تابش بر آه سرد من نه
چو مهره توست مهر جمله دل ها بر این نطع هوای نرد من نه
بیار آن معجز هر مرد و زن را به پیش دشمن نامرد من نه
به هر شرطی که بنهی من مطیعم ولیکن شرط من درخورد من نه
کلاه لطف خود با تارک من برای بوش و بردابرد من نه
از آن گردی که از دریا برآری بیار آن گرد را بر گرد من نه
به هر باده نمی گردد سرم مست به پیشم باده خوکرد من نه
خمش ای ناطقه بسیارگویم سخن را پیش شاه فرد من نه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از شوریدگی و تمنای عاشقانه است که در آن گوینده، با زبانی سرشار از التماس و خضوع، از معشوق می‌خواهد که با حضور و نگاه گرم خود، سرمای وجود و رنج تنهایی او را پایان بخشد. در این اثر، عاشق در پی رسیدن به یگانگی و تسکین در پیشگاه محبوب است و برای وصال او، از هیچ شرط و شریعتی سرپیچی نمی‌کند.

فضا و اتمسفر این شعر متأثر از سنت عرفانی است که در آن، عاشق با تکیه بر استعاراتی چون «نطع»، «مهره»، «باده» و «خورشید»، حال و هوای روحی خود را به تصویر می‌کشد. شاعر در پیِ رسیدن به مرتبه‌ای از کمال است که در آن، منیت در برابرِ شکوهِ محبوب، رنگ می‌بازد.

معنای روان

بیا دل بر دل پردرد من نه بیا رخ بر رخان زرد من نه

ای محبوب، به سوی من بیا و قلبت را بر قلب پر از درد من قرار ده؛ بیا و گونه‌ات را بر گونه‌های زرد و رنجور من مماس کن تا شاید تسکینی یابم.

نکته ادبی: «نه» در اینجا فعل امر از مصدر «نهادن» به معنای قرار دادن است و تکرار آن در مصراع دوم برای تأکید بر التماس و نیاز عاشق آمده است.

تویی خورشید وز تو گرم عالم یکی تابش بر آه سرد من نه

تو همچون خورشیدی هستی که جهان از گرمای وجود تو جان گرفته است؛ پس یک پرتو از آن گرمای بی‌کران را بر آه سرد و غم‌بار من بتابان.

نکته ادبی: خورشید در اینجا استعاره از منبع فیض و نور الهی است که عالم از آن گرمی می‌یابد.

چو مهره توست مهر جمله دل ها بر این نطع هوای نرد من نه

همان‌طور که عشق تو همچون مهره‌ای در دستان توست و دل‌های همگان را به خود جذب کرده، آن مهر را بر صفحه بازی هوای نفسانی و زندگی من نیز قرار بده.

نکته ادبی: «نطع» به معنای سفره چرمی است که در قدیم برای بازی نرد یا شطرنج به کار می‌رفت و در اینجا نمادِ عرصه زندگی و بازیِ سرنوشت است.

بیار آن معجز هر مرد و زن را به پیش دشمن نامرد من نه

آن جلوه و معجزه‌ای که هر زن و مردی را شیفته خود می‌کند بیاور و آن را در برابر دشمنِ ناجوانمرد من قرار ده تا او نیز مغلوب زیبایی و شکوهت شود.

نکته ادبی: معجز در اینجا به معنای امر شگفت‌انگیز و کرامات معشوق است که مایه حیرت همگان می‌شود.

به هر شرطی که بنهی من مطیعم ولیکن شرط من درخورد من نه

من آماده‌ام که به هر شرط و پیمانی که تعیین کنی، گردن نهم و مطیع تو باشم؛ هرچند احساس می‌کنم که شایستگیِ درکِ کامل آن شرط را ندارم.

نکته ادبی: «درخورد» به معنای لایق و شایسته بودن است.

کلاه لطف خود با تارک من برای بوش و بردابرد من نه

تاج یا کلاه کرم و بزرگواری‌ات را بر سر من بگذار، اما این کار را نه برای فخرفروشی یا خودنمایی، بلکه از روی مهر واقعی انجام ده.

نکته ادبی: «بوش و بردابرد» اصطلاحی برای خودنمایی و فخرفروشی در بازی و تجارت بوده است.

از آن گردی که از دریا برآری بیار آن گرد را بر گرد من نه

از آن گوهر یا ارزشی که همچون مرواریدی از دریای هستی بیرون می‌آوری، سهمی برای من برگیر و آن را در گرداگرد وجود من قرار ده.

نکته ادبی: گرد در اینجا می‌تواند استعاره از همان گوهر یا دستاورد ارزشمندی باشد که از دریا (نماد معرفت) به دست آمده است.

به هر باده نمی گردد سرم مست به پیشم باده خوکرد من نه

من با هر عشقی مست نمی‌شوم و هر نوع کششی مرا ارضا نمی‌کند؛ پس آن شرابِ خاص و ویژه‌ای که با طبع من سازگار است را برایم بیاور.

نکته ادبی: باده در اینجا استعاره از شرابِ عشق و معرفت است که عاشق حقیقی تنها به آن خشنود می‌شود.

خمش ای ناطقه بسیارگویم سخن را پیش شاه فرد من نه

ای زبان و ای ناطقه که بسیار سخن می‌گویی، خاموش باش؛ زیرا در محضر پادشاه یگانه و بی‌همتای من، جای سخن‌پردازی و ادعای بیهوده نیست.

نکته ادبی: «خمش» مخفف خاموش باش است و «ناطقه» به معنای قوه سخنگو می‌باشد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه تویی خورشید

تشبیه معشوق به خورشید برای نشان دادن منبع نور و گرمای زندگی.

استعاره نطع هوای نرد

استعاره از عرصه بازیِ سرنوشت و زندگی عاشق.

ایهام گرد

در بیت هفتم، گرد هم به معنای غبار است و هم می‌تواند اشاره به چیزی باشد که از دریا به دست آمده (مانند مروارید).

کنایه کلاه لطف بر تارک نهادن

کنایه از بخشش و اعطای مقامِ بزرگواری به عاشق.