دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۳۵

مولوی
رندان همه جمعند در این دیر مغانه درده تو یکی رطل بدان پیر یگانه
خون ریزبک عشق در و بام گرفته ست و آن عقل گریزان شده از خانه به خانه
یک پرده برانداخته آن شاهد اعظم از پرده برون رفته همه اهل زمانه
آن جنس که عشاق در این بحر فتادند چه جای امان باشد و چه جای امانه
کی سرد شود عشق ز آواز ملامت هرگز نرمد شیر ز فریاد زنانه
پر کن تو یکی رطل ز می های خدایی مگذار خدایان طبیعت به میانه
اول بده آن رطل بدان نفس محدث تا ناطقه اش هیچ نگوید ز فسانه
چون بند شود نطق یکی سیل درآید کز کون و مکان هیچ نبینی تو نشانه
شمس الحق تبریز چه آتش که برافروخت احسنت زهی آتش و شاباش زبانه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات تصویری از فضای روحانی و عرفانیِ میخانه‌ی معرفت است که در آن، عاشقانِ حقیقی با رها کردنِ عقل جزئی و پیوستن به دریای بی‌کرانِ عشق الهی، از قیدوبندهای عالم مادی رهایی می‌یابند. در این ساحت، منطقِ خشکِ دنیوی در برابرِ جوششِ عشق، تابِ ایستادگی ندارد و تنها تسلیمِ محض است که راهگشاست.

شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های شورانگیز، از فنایِ خویشتن در برابرِ تجلیِ جمالِ الهی سخن می‌گوید. او معتقد است که برای رسیدن به حقیقتِ مطلق، باید نطقِ نفسانی و هیاهوی عقلِ مصلحت‌اندیش خاموش شود تا سیلِ معرفتِ الهی سرازیر گردد و تمامِ دلبستگی‌های دنیوی را در خود محو کند.

معنای روان

رندان همه جمعند در این دیر مغانه درده تو یکی رطل بدان پیر یگانه

عاشقانِ پاک‌باخته و رندانِ بی‌هیاهو در مرکزِ تجلیِ حق گرد هم آمده‌اند؛ پس جامِ معرفت را برای آن پیشوای یگانه و پیرِ راهِ حقیقت لبریز کن.

نکته ادبی: دیر مغان استعاره از جایگاه سلوک عرفانی و پیر یگانه اشاره به مرشد کامل است.

خون ریزبک عشق در و بام گرفته ست و آن عقل گریزان شده از خانه به خانه

تأثیرِ عشق، تمامِ وجود را فراگرفته است و عقلِ مصلحت‌اندیش که تابِ این التهاب را ندارد، از خانه‌ی وجودِ عارف گریزان شده است.

نکته ادبی: عقل در اینجا نماد تفکر استدلالی است که در برابر وجد و شورِ عشق فراری است.

یک پرده برانداخته آن شاهد اعظم از پرده برون رفته همه اهل زمانه

آن محبوبِ یگانه و بزرگ، پرده از رخسارِ خویش برداشته و جلوه‌گری کرده است؛ این تجلی باعث شده تا تمامِ اهلِ عالم از خویشتنِ خویش بیخود شوند.

نکته ادبی: شاهد اعظم استعاره از خداوند یا حقیقت مطلق است که تجلی او عقل و هوش اهل زمانه را برده است.

آن جنس که عشاق در این بحر فتادند چه جای امان باشد و چه جای امانه

در دریایِ پرخطرِ عشق که عاشقان در آن غرق شده‌اند، دیگر جایی برای امنیت، آسایش و دل‌بستگی‌های دنیوی باقی نمانده است.

نکته ادبی: بحر استعاره از دریای عشق و معرفت است که ورود به آن با خطر همراه است.

کی سرد شود عشق ز آواز ملامت هرگز نرمد شیر ز فریاد زنانه

عشق با سرزنش و نکوهشِ دیگران سرد نمی‌شود؛ همان‌طور که فریاد و هیاهوی ضعیف، هرگز شیرِ بیشه را نمی‌ترساند.

نکته ادبی: آواز ملایم به کنایه از سخنان ملامت‌گران و شیر به کنایه از عاشقِ قدرتمند و جسور است.

پر کن تو یکی رطل ز می های خدایی مگذار خدایان طبیعت به میانه

پیمانه‌ی وجودت را از شرابِ معرفتِ الهی پُر کن و اجازه نده که وابستگی‌های مادی و تعلقاتِ طبیعی، در این میان جایی برای خود باز کنند.

نکته ادبی: خدایان طبیعت استعاره از دلبستگی‌های مادی و بت‌های نفسانی است.

اول بده آن رطل بدان نفس محدث تا ناطقه اش هیچ نگوید ز فسانه

ابتدا این شرابِ آگاهی را به آن نفسِ گوینده و منطقیِ خویش بنوشان تا دیگر لب به سخنانِ بیهوده و قصه‌های پوچ نگشاید.

نکته ادبی: نفس محدث به معنای نفسِ سخنگو و جوینده‌ای است که همواره در پیِ استدلالِ بیهوده است.

چون بند شود نطق یکی سیل درآید کز کون و مکان هیچ نبینی تو نشانه

هنگامی که نطقِ نفس خاموش شود، حقیقتی بزرگ مانند سیل به سوی تو سرازیر می‌شود که در برابرِ آن، کلِ هستی و کائنات هیچ و پوچ به نظر می‌رسند.

نکته ادبی: کون و مکان به معنای تمامِ هستی و پدیده‌هاست که در برابر تجلیِ عشق ناپدید می‌شود.

شمس الحق تبریز چه آتش که برافروخت احسنت زهی آتش و شاباش زبانه

شمسِ تبریزی آتشی از عشق و معرفت برافروخت که باید آن را ستود؛ آفرین بر این شعله‌ی پرشور و زبانه کشیدنِ آن آتشِ مقدس.

نکته ادبی: آتش استعاره از جذبه‌های معنوی است که شمس‌الدین تبریزی در وجودِ مولانا برانگیخته است.

آرایه‌های ادبی

استعاره دیر مغان

اشاره به مکانِ سلوک و معنویت.

تشخیص عقل گریزان

عقل به انسانی تشبیه شده که از ترسِ عشق، خانه را ترک می‌کند.

تضاد شیر و فریاد زنانه

تضاد میان قدرتِ درونیِ عشق و ضعفِ ملامت‌گران.

مراعات نظیر بحر، سیل، شراب

ارتباط معنایی در فضایِ سیالِ عرفانی.