دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۳۴

مولوی
ای طبل رحیل از طرف چرخ شنیده وی رخت از این جای بدان جای کشیده
ای نرگس چشم و رخ چون لاله کجایی از گور تو آن نرگس و آن لاله دمیده
اندر لحد بی در و بی بام مقیمی ای بر در و بر بام به صد ناز دویده
کو شیوه ابروی تو کو غمزه چشمت ای چشم بد مرگ بدان هر دو رسیده
ای دست تو بوسه گه لب های عزیزان در دست فنا مانده تو با دست بریده
این ها همه سهل است اگر مرغ ضمیرت بر چرخ پریده بود و دام دریده
صورت چه کم آید چه برد جان به سلامت موزه چه کم آید چو بود پای رهیده
صد شکر کند جان چو رهد از تن و صورت ای بی خبر از چاشنی جان جریده
کو لذت آب و گل و کو آب حیاتی کو قبه گردونی و کو بام خمیده
یا رب چه طلسم است کز آن خلد نفوریم ما در تک این دوزخ امشاج خزیده
محسود فلک بوده و مسجود ملایک وز همت ناپاک ز ما دیو رمیده
باغ آی و ز باران سخن نرگس و گل چین نرگس ندهد قطره ای از بام چکیده
بربند دهان از سخن و باده لب نوش تا قصه کند چشم خمار از ره دیده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، مرثیه‌ای تأمل‌برانگیز در سوگ فردی درگذشته است که با گذر از تصویرسازی‌های سوگوارانه و اشاره به زیبایی‌های جسمانیِ از‌دست‌رفته، به حقیقتی عمیق‌تر می‌رسد. شاعر در آغاز، با بیانی دلسوزانه از تغییر احوال آدمی پس از مرگ سخن می‌گوید، اما به تدریج لحنِ متن از سوگواری به فلسفه‌بافی عرفانی تغییر می‌یابد.

پیام اصلی اثر، بی‌ارزش بودن تعلقات دنیوی و جسمانی در برابر آزادیِ جان است. از دیدگاه شاعر، مرگِ تن، پایان نیست، بلکه رهاییِ مرغِ جان از قفسِ دنیاست. در نهایت، او خواننده را به سکوت و دریافت‌های درونی دعوت می‌کند و از جست‌وجویِ لذت‌های ناپایدارِ مادی بازمی‌دارد.

معنای روان

ای طبل رحیل از طرف چرخ شنیده وی رخت از این جای بدان جای کشیده

ای کسی که ندای کوچ از این جهان را از آسمان شنیدی و بار سفر بسته و از این دنیا به جهانی دیگر کوچ کردی.

نکته ادبی: طبل رحیل استعاره از بانگ مرگ و زمانِ عزیمت از دنیاست.

ای نرگس چشم و رخ چون لاله کجایی از گور تو آن نرگس و آن لاله دمیده

ای که چشمانت همچون گل نرگس و گونه‌هایت مانند گل لاله زیبا بود، اکنون کجایی؟ آیا در گور تو نیز همان نرگس و لاله روییده است؟

نکته ادبی: نرگس و لاله در اینجا نمادهای زیبایی چهره و چشم هستند که با خاک یکسان شده‌اند.

اندر لحد بی در و بی بام مقیمی ای بر در و بر بام به صد ناز دویده

تو که با صد ناز و کرشمه در این دنیا بر در و بام خانه‌ها گام برمی‌داشتی، اکنون در گوری تنگ و بدون سقف و در گرفتار شده‌ای.

نکته ادبی: تضاد میان ناز و خرامیدن در دنیا با بی‌در و بامیِ گور، اوجِ زوالِ قدرتِ جسمانی را نشان می‌دهد.

کو شیوه ابروی تو کو غمزه چشمت ای چشم بد مرگ بدان هر دو رسیده

چه شد آن عشوه ابرو و غمزه چشمانت؟ ای مرگ که همچون چشم‌زخمی هستی، به این زیبایی‌ها رسیدی و آن‌ها را نابود کردی.

نکته ادبی: چشم بد در اینجا نمادِ نیروی مخربِ مرگ است که زیبایی‌ها را می‌رباید.

ای دست تو بوسه گه لب های عزیزان در دست فنا مانده تو با دست بریده

دست تو که همیشه مورد بوسه و توجه عزیزان بود، اکنون در چنگال نیستی و فنا افتاده و دیگر آن دستِ گرم و زنده نیست.

نکته ادبی: دستِ فنا اشاره به استیلای مرگ بر اعضای بدن دارد که زمانی مایه دلبری بودند.

این ها همه سهل است اگر مرغ ضمیرت بر چرخ پریده بود و دام دریده

اما تمام این سخنان درباره زوال جسم، ناچیز است؛ اگر روح و جان تو توانسته باشد از دام دنیا رها شود و به آسمان پرواز کند.

نکته ادبی: مرغ ضمیر استعاره‌ای عرفانی برای روح انسان است که باید از قفسِ تن پرواز کند.

صورت چه کم آید چه برد جان به سلامت موزه چه کم آید چو بود پای رهیده

اگر جان به سلامت از دنیا برود، نبودنِ صورت و ظاهر چه اهمیتی دارد؟ همان‌طور که اگر پا آزاد باشد، از دست دادن کفش (موزه) چه اهمیتی دارد؟

نکته ادبی: موزه (کفش) استعاره برای تن و پا استعاره برای جان است.

صد شکر کند جان چو رهد از تن و صورت ای بی خبر از چاشنی جان جریده

وقتی جان از قفسِ تن و ظاهر رها می‌شود، صدها بار شکرگزاری می‌کند. ای کسی که از طعمِ آزادی و رهاییِ روح بی‌خبری، این حال را درک نمی‌کنی.

نکته ادبی: جریده به معنای آزاد، سبک‌بار و فارغ از قید و بند است.

کو لذت آب و گل و کو آب حیاتی کو قبه گردونی و کو بام خمیده

لذت‌های مادی (آب و گل) کجا هستند؟ و آن آب جاودانگی (آب حیات) کجاست؟ آسمان و سقف بلند عالم کجا رفتند؟

نکته ادبی: آب و گل استعاره‌ای قرآنی و عرفانی از تنِ خاکیِ انسان و دنیای مادی است.

یا رب چه طلسم است کز آن خلد نفوریم ما در تک این دوزخ امشاج خزیده

خداوندا! این چه طلسم و جادویی است که ما از بهشتِ اصلی خود گریزانیم و در این جهنمِ آمیخته با خاک و عناصر مادی خزیده‌ایم؟

نکته ادبی: امشاج به معنای آمیخته و اشاره به عناصرِ تشکیل‌دهنده کالبدِ انسان است.

محسود فلک بوده و مسجود ملایک وز همت ناپاک ز ما دیو رمیده

ما که روزی مورد حسادت آسمانیان و سجده‌گاه فرشتگان بودیم، اکنون چنان در پستی و ناپاکی فرو رفته‌ایم که حتی دیوها نیز از ما گریزانند.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ والای انسان در آفرینش (سجده ملائک) که بر اثر دلبستگی به دنیا تنزل یافته است.

باغ آی و ز باران سخن نرگس و گل چین نرگس ندهد قطره ای از بام چکیده

به باغِ سخن بیا و از بارانِ دانش و کلام بهره ببر؛ چرا که گل‌های این دنیای فانی (نرگس گور) قطره‌ای از حقیقت به تو نمی‌بخشند.

نکته ادبی: نرگس در اینجا نماد زیبایی‌های فریبنده و بی‌حاصل دنیوی است.

بربند دهان از سخن و باده لب نوش تا قصه کند چشم خمار از ره دیده

لب از گفتگوی بیهوده فروبند و به جای آن، شرابِ معنوی بنوش تا چشمِ عارفانه و مست تو، قصه‌ی حقیقت را بی‌کلام روایت کند.

نکته ادبی: چشم خمار در اینجا نمادِ بینشِ درونی و شهودی است که نیازی به واژگان ندارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره مرغ ضمیر

تشبیه روح انسان به پرنده‌ای که در قفسِ تن زندانی است و میل به پرواز دارد.

تمثیل موزه چه کم آید چو بود پای رهیده

مقایسه تن با کفش (موزه) و جان با پا، برای بیان بی‌اهمیت بودنِ مرگِ جسم در برابرِ آزادیِ روح.

تضاد بر در و بام دویده / اندر لحد بی در و بام مقیمی

تقابل میان تکاپوی پرشور دنیوی و سکونِ مرگبار در گور.

ایهام چشم بد

اشاره به مرگ که مانند چشم‌زخم عمل می‌کند و زیبایی‌ها را نابود می‌سازد.