دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۱۹

مولوی
آن یار غریب من آمد به سوی خانه امروز تماشا کن اشکال غریبانه
یاران وفا را بین اخوان صفا را بین در رقص که بازآمد آن گنج به ویرانه
ای چشم چمن می بین وی گوش سخن می چین بگشای لب نوشین ای یار خوش افسانه
امروز می باقی بی صرفه ده ای ساقی از بحر چه کم گردد زین یک دو سه پیمانه
پیمانه و پیمانه در باده دوی نبود خواهی که یکی گردد بشکن تو دو پیمانه
من باز شکارم جان دربند مدارم جان زین بیش نمی باشم چون جغد به ویرانه
قانع نشوم با تو صبر از دل من گم شد رو با دگری می گو من نشنوم افسانه
من دانه افلاکم یک چند در این خاکم چون عدل بهار آمد سرسبز شود دانه
تو آفت مرغانی زان دانه که می دانی یک مشت برافشانی ز انبار پر از دانه
ای داده مرا رونق صد چون فلک ازرق ای دوست بگو مطلق این هست چنین یا نه
بار دگر ای جان تو زنجیر بجنبان تو وز دور تماشا کن در مردم دیوانه
خود گلشن بخت است این یا رب چه درخت است این صد بلبل مست این جا هر لحظه کند لانه
جان گوش کشان آید دل سوی خوشان آید زیرا که بهار آمد شد آن دی بیگانه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتاب‌دهنده لحظات شورانگیز و متعالیِ دیدار با معشوق ازلی است که همچون بهاری جان‌بخش، تیرگی‌های جهان مادی را می‌زداید. شاعر با دعوت به رهایی از بندهای دنیوی و شکستنِ دوگانگی‌های عقلانی، مخاطب را به اتحاد با حقیقت یگانه و پرواز به سوی عالم بالا فرامی‌خواند.

فضا و لحن شعر سرشار از وجد و عرفانی است که در آن، جسم به مثابه ویرانه‌ای تلقی می‌شود که با حضور جان‌بخش یار، به گنجینه‌ای از معنا تبدیل می‌گردد. شاعر با زبانی نمادین و استعاری، بر ضرورتِ گذار از لذت‌های ناپایدار و رسیدن به آگاهیِ برتر تأکید دارد.

معنای روان

آن یار غریب من آمد به سوی خانه امروز تماشا کن اشکال غریبانه

آن معشوق بی‌همتای من به سوی جان و دلم بازگشت؛ امروز به تماشای این احوالات شگفت‌انگیز و دور از عادت بنشین.

نکته ادبی: واژه غریب در ادبیات عرفانی به معنای ناآشنا و بی‌همتاست که به عالم معنا تعلق دارد.

یاران وفا را بین اخوان صفا را بین در رقص که بازآمد آن گنج به ویرانه

به یاران باوفا و پیروان راستین طریق حقیقت نگاه کن که چگونه با بازگشت آن گنجِ گران‌بها (نورِ الهی) به این ویران‌سرایِ تن، به رقص و پایکوبی برخاسته‌اند.

نکته ادبی: اخوان صفا اشاره به گروهی از عارفان و سالکان دارد که در طلب تزکیه نفس بوده‌اند.

ای چشم چمن می بین وی گوش سخن می چین بگشای لب نوشین ای یار خوش افسانه

ای دیدگان طبیعت و ای گوش‌های شنوای سخن، شاهد این حضور باشید؛ ای یارِ زیبا، لب‌های شیرین خود را بگشا و کلامی بگو که حکایتِ خوشی در پی دارد.

نکته ادبی: چشم چمن استعاره از عناصر طبیعت است که به عنوان ناظر بر این دگرگونی حضور دارند.

امروز می باقی بی صرفه ده ای ساقی از بحر چه کم گردد زین یک دو سه پیمانه

ای ساقی! امروز شرابِ معنوی را بی دریغ و بی‌حساب ببخش؛ چرا که دریایِ بی‌پایانِ لطف الهی با بخشیدن چند پیمانه شراب کم نمی‌شود.

نکته ادبی: می و شراب در این سیاق کنایه از فیض و عشق الهی است که نامحدود است.

پیمانه و پیمانه در باده دوی نبود خواهی که یکی گردد بشکن تو دو پیمانه

در عالمِ حقیقت، میانِ شراب (عشق) و پیمانه (ظرف وجودی) دوگانگی و جدایی نیست؛ اگر می‌خواهی به وحدتِ کامل برسی، باید حصارِ منیت و دوگانگی را در هم بشکنی.

نکته ادبی: اشاره به نفی کثرت و رسیدن به وحدت وجود در نگاه عارفانه.

من باز شکارم جان دربند مدارم جان زین بیش نمی باشم چون جغد به ویرانه

من همچون بازِ شکاری هستم که به دنبال حقایقِ والا می‌گردد و جانم را در بندِ تعلقات دنیوی اسیر نمی‌کنم؛ دیگر بیش از این در این ویرانه (جهان مادی) همچون جغدِ شوم نخواهم ماند.

نکته ادبی: جغد نماد شومی و ماندن در ویرانه‌هاست در برابر باز که نماد بلندپروازی و شکوه است.

قانع نشوم با تو صبر از دل من گم شد رو با دگری می گو من نشنوم افسانه

من به حضورِ سطحیِ تو قانع نمی‌شوم و صبر و شکیبایی از دلم گریخته است؛ این حرف‌های دلداری‌بخش را به دیگری بگو که من دیگر حوصله شنیدنِ افسانه‌های توخالی را ندارم.

نکته ادبی: افسانه در اینجا به معنای وعده‌های توخالی و دلخوشی‌های گذراست.

من دانه افلاکم یک چند در این خاکم چون عدل بهار آمد سرسبز شود دانه

من از تبارِ عالمِ ملکوت و آسمانم و مدتی کوتاه در این خاک‌دان (دنیا) به امانت نشسته‌ام؛ همان‌طور که با رسیدن فصل بهار، دانه‌ها سرسبز می‌شوند، من نیز با دم مسیحاییِ عدالت شکوفا خواهم شد.

نکته ادبی: دانه استعاره از روح انسانی است که در خاکِ تن مدفون است و منتظر بهار معرفت است.

تو آفت مرغانی زان دانه که می دانی یک مشت برافشانی ز انبار پر از دانه

تو ای نفسِ اماره یا ای مکرِ دنیا، دشمنِ جان‌هایِ پروازگر هستی؛ با همان دانه‌هایی که می‌دانی (هوس‌ها)، مشتی از انبارِ فریبِ خود را بر سر راهِ پرندگان می‌پاشی تا آن‌ها را اسیر کنی.

نکته ادبی: آفت مرغان کنایه از دام‌های دنیوی است که مانع پرواز روح به سوی ملکوت می‌شود.

ای داده مرا رونق صد چون فلک ازرق ای دوست بگو مطلق این هست چنین یا نه

ای کسی که به وجودِ من، ارزشی بیش از صدها آسمانِ نیلگون بخشیده‌ای، ای دوست! به صراحت بگو که آیا این حقیقتِ وحدت که می‌بینم، واقعیت دارد یا نه؟

نکته ادبی: فلک ازرق اشاره به آسمان هفتم و کنایه از عظمت و وسعت عالم است.

بار دگر ای جان تو زنجیر بجنبان تو وز دور تماشا کن در مردم دیوانه

ای جانِ من، یک‌بار دیگر آن زنجیرِ عشق و جذبه را بجنبان تا آشوبی در دل‌ها برپا شود و سپس از جایگاهِ رفیع خود، به تماشایِ مردمِ دیوانه (عاشقانِ سرمست) بنشین.

نکته ادبی: دیوانه در ادبیات عرفانی به معنای از خود بیخود شده بر اثر عشق است.

خود گلشن بخت است این یا رب چه درخت است این صد بلبل مست این جا هر لحظه کند لانه

این چه جایگاهِ عجیبی است که همچون گلستانِ بخت و اقبال است؟ خدایا این چه درختِ پربرکتی است که صدها بلبلِ مست (عاشقان) در هر لحظه در آن لانه می‌سازند؟

نکته ادبی: گلشنِ بخت استعاره از مقام قرب الهی است.

جان گوش کشان آید دل سوی خوشان آید زیرا که بهار آمد شد آن دی بیگانه

جان‌ها با اشتیاق به سوی تو کشیده می‌شوند و دل‌ها به سمتِ خوبان و زیبا رویانِ عالمِ معنا می‌آیند؛ چرا که بهارِ حقیقت فرارسیده و آن دیارِ بیگانه و سردِ زمستانی (جهل) به پایان رسیده است.

نکته ادبی: گوش‌کشان کنایه از جذبِ قهری و کششِ معنوی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره ویرانه

نماد جهان مادی و بدن جسمانی که در برابر شکوهِ روح، محقر و فرسوده است.

تناقض (پارادوکس) پیمانه و پیمانه در باده دوی نبود

شاعر با نفیِ دوگانگی و تاکید بر یکی‌شدنِ ظرف و مظروف، به مفهوم وحدتِ وجود اشاره دارد.

نماد باز شکاری

نمادِ روحِ تعالی‌طلب و آزاده‌ای که تن به قفسِ خاک نمی‌دهد.

تشبیه دانه افلاکم

تشبیه روحِ انسان به دانه‌ای که از آسمان به زمین افتاده و منتظرِ روییدن و بازگشت به اصلِ خود است.

کنایه زنجیر بجنبان

کنایه از ایجادِ جذبه و شورِ عرفانی در جانِ سالکان توسط معشوق.