دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۱۷

مولوی
ای خاک کف پایت رشک فلکی بوده جان من و جان تو در اصل یکی بوده
در خانه نقشینی دیدم صنم چینی خون خواره صد آدم جان ملکی بوده
صد ماه یقینم شد اندر دل شب پنهان صد نور یقین دیدم مشتاق شکی بوده
گفتم به ایاز ای حر محمود شدی آخر در شاه چه جا کردی ای آیبکی بوده
ای سگ که ز اصحابی در کهف تو در خوابی چون شیر خدا گشتی اول سگکی بوده
ای ماهی در آتش تو جانب دریا کش ای پیشتر از عالم در وی سمکی بوده
شمس الحق تبریزم همرنگ تو می خیزم من مرده تو گرد من بحر نمکی بوده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل عارفانه، بازتابی از سیر و سلوک عاشق در پیوند با معشوق ازلی و ابدی است. شاعر در این ابیات بر یگانگی جان‌ها، دگرگونی ذات انسان از مرتبه حیوانی به مرتبه ربانی و رهایی از بند خویشتن تأکید می‌ورزد. فضای شعر سرشار از شور و شیدایی است و شاعر با بهره‌گیری از نمادهای عرفانی همچون اصحاب کهف، ماه و دریا، فرآیند فنای عاشق در معشوق و اتصال به حقیقتِ شمسِ تبریزی را ترسیم می‌کند.

درونمایه اصلی شعر، تحول وجودی عاشق و عبور از ظواهر مادی برای رسیدن به حقیقتِ واحد است. شاعر با تکیه بر مفاهیمی همچون ازلیت، غفلت‌زدایی و اتصال به اصل، خواننده را به سفری درونی دعوت می‌کند که در نهایت به حل شدنِ هویتِ فردی در وجودِ معشوق (شمس) می‌انجامد.

معنای روان

ای خاک کف پایت رشک فلکی بوده جان من و جان تو در اصل یکی بوده

ای کسی که حتی خاک زیر پای تو، چنان ارجمند است که آسمان بر آن حسد می‌ورزد؛ بدان که حقیقتِ جانِ من و جانِ تو در سرچشمه آفرینش یکی بوده است.

نکته ادبی: واژه «رشک» به معنای حسد و غبطه است که در اینجا برای نشان دادن اوجِ اعتبارِ معشوق به کار رفته است.

در خانه نقشینی دیدم صنم چینی خون خواره صد آدم جان ملکی بوده

در جایگاهی پر نقش و نگار، آن یارِ زیبا را دیدم که گویی بتِ چینی است؛ او در عینِ زیبایی و فرشتگی، چنان هیبت و شکوهی دارد که جانِ بسیاری را ستانده است.

نکته ادبی: «صنم چینی» کنایه از زیبایی بی‌نظیر اما سرد و تماشایی است و در تقابل با «جان ملکی» (روانِ فرشته‌گون) قرار دارد.

صد ماه یقینم شد اندر دل شب پنهان صد نور یقین دیدم مشتاق شکی بوده

در دلِ شب‌های تاریکِ تردید، حقایقِ تابناکی برایم آشکار شد و در پسِ همان شک‌ها، یقین‌های درخشانی را مشاهده کردم که مرا به سوی خود می‌خواندند.

نکته ادبی: تضادِ «شب» و «نور» و «شک» و «یقین» برای ترسیمِ گذار از سرگشتگی به معرفت به کار رفته است.

گفتم به ایاز ای حر محمود شدی آخر در شاه چه جا کردی ای آیبکی بوده

به ایاز (عاشق) گفتم که سرانجام به واسطه‌ی عشق، آزاده و شریف شدی؛ تو که برده‌ای بیش نبودی، چگونه در قلبِ پادشاهِ حقیقی جای گرفتی؟

نکته ادبی: اشاره به داستان محمود و ایاز که در عرفان نمادِ ارتقای مقامِ سالکِ درگاهِ الهی است.

ای سگ که ز اصحابی در کهف تو در خوابی چون شیر خدا گشتی اول سگکی بوده

ای انسانی که از خویِ حیوانی (سگ) بودی، اکنون که مانند اصحاب کهف از خوابِ غفلت بیدار شدی، به مقامِ بلندِ «شیر خدا» و شجاعتِ ایمانی دست یافته‌ای.

نکته ادبی: «سگ» و «شیر» نمادِ تحولِ وجودی از مرتبه پستِ غرایز به مرتبه عالیِ شهامتِ عرفانی است.

ای ماهی در آتش تو جانب دریا کش ای پیشتر از عالم در وی سمکی بوده

ای که در آتشِ آزمون‌ها و هجران می‌سوزی، به سوی اصلِ خود که همان دریای بیکرانِ حقیقت است بشتاب؛ تو پیش از آفرینشِ این جهان نیز در آن دریا بوده‌ای.

نکته ادبی: «سمک» به معنای ماهی است که در اینجا استعاره از جانِ آدمی است که باید به اصلِ خود (دریا) بازگردد.

شمس الحق تبریزم همرنگ تو می خیزم من مرده تو گرد من بحر نمکی بوده

ای شمس تبریزی، من هم‌رنگ و همراهِ تو می‌شوم و برمی‌خیزم؛ من در این راه خود را فنا کرده‌ام و تو همچون دریایی از نمک، تمامِ هستیِ مرا در خود حل می‌کنی.

نکته ادبی: تشبیه به «بحر نمک» اشاره به محو شدنِ کاملِ عاشق در معشوق است؛ چنان‌که نمک در دریا حل می‌شود و دیگر دیده نمی‌شود.

آرایه‌های ادبی

تضاد آتش و دریا / سگ و شیر

تقابلِ میانِ رنجِ مادی و آرامشِ معنایی، و همچنین تحولِ از پستی به اوج.

تلمیح اصحاب کهف، محمود و ایاز

ارجاع به داستان‌های کهن برای تبیینِ مفاهیمِ عرفانیِ «بیداری از غفلت» و «ارتقای مقامِ عاشق».

تشبیه بحر نمک

تشبیه معشوق به دریایی که عاشق را در خود حل می‌کند تا نشان‌دهنده وحدتِ وجود باشد.