دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۱۵

مولوی
دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده انگشت برآورده اندر دهنم کرده
دل از سر غمازی یک وعده از او گفته درخواسته من از وی او نیز کرم کرده
عشقش ز پی غیرت گفتا که عوض جان ده این گفت به جان رفته جان نیز نعم کرده
از بعد چنان شهدی وز بعد چنان عهدی لشکرکش هجرانت بر بنده ستم کرده
از هجر عجب نبود این ظلم و ستم کردن کو پرچم عشاقان صد گونه علم کرده
ای آنک ز یک برقی از حسن جمال خود این جمله هستی را در حال عدم کرده
وآنگه ز وجود تو برساخته هستی را تا جمله حوادث را انوار قدم کرده
ده چشم شده جان ها چون نای بنالیده چون چنگ شده تن ها هم پشت به خم کرده
بس شادی در شادی کان را تو به جان دادی وز بهر حسودان را در صورت غم کرده
اندر پی مخدومی شمس الحق تبریزی کی باشد تن چون دل از دیده قدم کرده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاهِ شوریدگیِ عارفانه و پیوند عمیق میان عاشق و معشوقِ ازلی است. در فضای کلی شعر، شاعر از «هستی‌بخشی» جمالِ یار سخن می‌گوید و معتقد است که در برابرِ شکوهِ الهی، هستیِ موهومِ دنیوی به عدم بدل می‌شود. فضای حاکم بر ابیات، آمیزه‌ای است از شادیِ نهان در پسِ رنج‌های ظاهری و تسلیمِ مطلقِ عاشق که جانِ خود را در راهِ رسیدن به معشوق (شمس تبریزی) بی‌دریغ نثار می‌کند.

مضمونِ اصلی، سیر و سلوکِ عاشقِ رنج‌دیده اما امیدوار است که در پیِ وصال، همۀ مرارت‌ها و جدایی‌ها را نیز بخشی از طریقتِ عشق می‌داند. شاعر با اشاره به مفاهیمِ عمیقِ عرفانی همچون «انوارِ قدم» (نورِ ازلی) و «حوادث» (پدیده‌های جهان)، دیدگاهی هستی‌شناسانه را ترسیم می‌کند که در آن، تمامِ رنج‌های جسمانی و تپش‌های جان، در نهایت در پیشگاهِ استادِ معنوی، به کمال و آرامش می‌رسد.

معنای روان

دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده انگشت برآورده اندر دهنم کرده

دل با آن محبوبِ مشهور و زیبا، پیمانی بسته است و با اشاره‌اش، مرا به سکوت واداشته و یا چون انگشت به دهان حیرانم کرده است.

نکته ادبی: «شهره صنم» استعاره از معشوقِ زیباروی است. «انگشت بر دهان گرفتن» کنایه از حیرت یا فرمانِ سکوت است.

دل از سر غمازی یک وعده از او گفته درخواسته من از وی او نیز کرم کرده

دل از رویِ رازداری و گاهی هم فاش‌گویی، وعده‌ای از معشوق نقل کرده است؛ من آن وعده را از او طلب کردم و او نیز با بزرگواری آن را پذیرفت و برآورد.

نکته ادبی: «غمازی» در اینجا به معنای افشای اسرار عشق است.

عشقش ز پی غیرت گفتا که عوض جان ده این گفت به جان رفته جان نیز نعم کرده

عشق، از سرِ غیرت و غیردوستی، خواستارِ جانِ من شد؛ من نیز با کمالِ میل پاسخ دادم که جانم فدای تو باد و این پیشنهاد را با جان و دل پذیرفتم.

نکته ادبی: «نعم کردن» به معنای «بله گفتن» و تسلیم بودن است.

از بعد چنان شهدی وز بعد چنان عهدی لشکرکش هجرانت بر بنده ستم کرده

پس از آن همه مهر و شیرینی و پیمان‌هایی که با هم بستیم، اکنون لشکرِ هجرانِ تو بر من هجوم آورده و ستم روا می‌دارد.

نکته ادبی: «لشکرکشِ هجران» اضافه استعاری است که دوری را به ارتشی مهاجم تشبیه کرده است.

از هجر عجب نبود این ظلم و ستم کردن کو پرچم عشاقان صد گونه علم کرده

البته از دوری و هجران، ظلم و ستم دیدن عجیب نیست؛ چرا که هجران، پرچمِ بیداد را برای تمامِ عاشقان برافراشته است.

نکته ادبی: «علم کردن» به معنای برافراشتن و آشکار کردن است.

ای آنک ز یک برقی از حسن جمال خود این جمله هستی را در حال عدم کرده

ای کسی که با درخششِ یک جلوه از زیباییِ خود، تمامِ این هستی و عالم را در یک آن به نیستی و نابودی کشانده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به تجلیِ جمالِ الهی که باعث محو شدنِ خویشتنِ عاشق در برابرِ عظمتِ معشوق می‌شود.

وآنگه ز وجود تو برساخته هستی را تا جمله حوادث را انوار قدم کرده

و سپس از وجودِ خود، این جهان را هستی بخشیدی تا تمامِ پدیده‌های گذرا (حوادث)، از پرتوِ انوارِ ازلیِ تو روشنایی بگیرند.

نکته ادبی: «حوادث» در اصطلاحِ فلسفی به معنای پدیده‌های نوظهور و «قدم» به معنای ازلی و ابدی است.

ده چشم شده جان ها چون نای بنالیده چون چنگ شده تن ها هم پشت به خم کرده

جان‌ها در فراقِ تو مانندِ ده چشم گریان شده و همچون نی به ناله درآمده‌اند و تن‌ها نیز در رنجِ عشق، مانندِ چنگ خمیده و پشت‌خم گشته‌اند.

نکته ادبی: تشبیه «جان به نی» و «تن به چنگ» از تصاویرِ بدیعِ ادبی برای نشان دادنِ رنجِ عاشقانه است.

بس شادی در شادی کان را تو به جان دادی وز بهر حسودان را در صورت غم کرده

خداوند شادی‌های بسیاری در عمقِ شادی‌ها به جانِ تو بخشیده است، اما برای حسودان و کوته‌بینان، این شادی را در ظاهری از غم پوشانده است.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که شادیِ عارفانه برای نامحرمان قابل درک نیست و در پسِ پرده‌ی رنج پنهان است.

اندر پی مخدومی شمس الحق تبریزی کی باشد تن چون دل از دیده قدم کرده

در پیِ پیروی از مخدوم و پیرِ راه، شمسِ تبریزی، چگونه ممکن است که جسمِ خاکی مانندِ دل، با دیدگانِ بصیرت به سوی حقیقت گام بردارد؟

نکته ادبی: تضاد میان «تن» (سنگین و خاکی) و «دل» (سبک و روحانی) برای نیل به مقامِ شمس.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چون نای بنالیده / چون چنگ شده تن

تشبیه جان به نی (به دلیلِ نالیدن) و تشبیه تن به چنگ (به دلیل خمیدگی و انحنای اندام عاشق از شدتِ غم).

کنایه انگشت برآورده اندر دهنم کرده

کنایه از حیرتِ شدید، سکوت یا فرمانِ سکوت گرفتن از معشوق.

تضاد (طباق) هستی / عدم

تقابلِ میان بود و نبود که تأکید بر فنایِ عاشق در برابرِ جلوه‌ی جمالِ یار دارد.

استعاره لشکرکش هجران

تشبیه هجران و دوری به فرمانده‌ی ارتشی که به عاشق حمله‌ور شده است.