دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۱۲

مولوی
دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته هم خلوت و هم بی گه در دیر صفا رفته
با آن مه بی نقصان سرمست شده رقصان دستی سر زلف او دستی می بگرفته
در رسته بازاری هر جا بده اغیاری در جانش زده ناری آن خونی آشفته
و آن لعل چو بگشاید تا قند شکر خاید از عرش نثار آید بس گوهر ناسفته
دل دزدد و بستاند وز سر دلت داند تا جمله فروخواند پنهانی ناگفته
از حسن پری زاده صد بی دل و دل داده در هر طرف افتاده هم یک یک و هم جفته
نوری که از او تابد هر چشم که برتابد بیدار ابد یابد در کالبد خفته
از هفت فلک بیرون وز هر دو جهان افزون وین طرفه که آن بی چون اندر دل بنهفته
از بهر چنین مشکل تبریز شده حاصل و اندر پی شمس الدین پای دل من کفته

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از اشعار عارفانه، تجلی عشق الهی در سیمای معشوقی است که از قیود ظاهری و هنجارهای مرسوم فراتر رفته و به شکل یک ترسا (مسیحی) نمایان شده است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های شورانگیز، از پیوند میان سالک و معشوق ازلی سخن می‌گوید و این تجربه را فراتر از حصار زمان، مکان و حتی فراتر از عوالم خلقت می‌داند.

در این ابیات، پیوند میان جان عاشق و جمال یار به کمال رسیده و از آنجا که این جمال مطلق در هیچ قالب زمینی نمی‌گنجد، شاعر آن را در وجود «شمس تبریزی» یافته و با تمام وجود در جست‌وجوی اوست. فضا سرشار از نشاط عرفانی و در عین حال، حاکی از عطش سیری‌ناپذیر روح برای دست یافتن به حقیقت مطلق است.

معنای روان

دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته هم خلوت و هم بی گه در دیر صفا رفته

آن یار زیبا و مسیحی‌منش را دیدم که همچون گلی شکفته با ما همراه شده است؛ او هم در خلوت و هم در هنگامِ غیر معمول به صومعه‌ی صفا و پاکی وارد شده است.

نکته ادبی: ترسا در عرفان نماد معشوقی است که خارج از قیود شریعت ظاهری است. دیر استعاره از جایگاه تجلی حق.

با آن مه بی نقصان سرمست شده رقصان دستی سر زلف او دستی می بگرفته

با آن معشوق بی‌عیب و نقص، سرمست شدم و به رقص درآمدم؛ در حالی که یک دستم به سرِ زلف او بود و دست دیگرم پیاله‌ی شراب عشق را گرفته بود.

نکته ادبی: مه استعاره از معشوق زیبا و کامل است.

در رسته بازاری هر جا بده اغیاری در جانش زده ناری آن خونی آشفته

در بازار زندگی و میان مردمان، هر جا که بیگانه‌ای دیده می‌شود، آن معشوقِ خونریز و آشفته‌حال، آتشی در جان او می‌افکند.

نکته ادبی: نار به معنای آتش عشق است که بیگانگان را دگرگون می‌کند.

و آن لعل چو بگشاید تا قند شکر خاید از عرش نثار آید بس گوهر ناسفته

وقتی آن یار لب‌های لعل‌گون خود را باز می‌کند و به کلام درمی‌آید، گویی قند و شکر می‌جود؛ چنان شیرین است که از آسمان، گوهرهای نایاب و دست‌نخورده به نثار او می‌آید.

نکته ادبی: گوهر ناسفته کنایه از سخنان بکر و حکمت‌های آسمانی است.

دل دزدد و بستاند وز سر دلت داند تا جمله فروخواند پنهانی ناگفته

او دل را می‌دزدد و با خود می‌برد و از نهانِ دلِ تو آگاه است؛ او چنان است که گویی تمام حرف‌های نگفته‌ی تو را پیش از آنکه بگویی، می‌خواند.

نکته ادبی: اشاره به علم لدنی و آگاهی کامل معشوق از اسرار عاشق.

از حسن پری زاده صد بی دل و دل داده در هر طرف افتاده هم یک یک و هم جفته

از زیبایی آن معشوق که گویی از دیار پریان آمده است، صدها عاشقِ دل‌باخته در هر گوشه و کنار افتاده‌اند؛ چه آنهایی که تنها هستند و چه آنهایی که به وصال رسیده‌اند.

نکته ادبی: پری‌زاده اشاره به زیبایی فرازمینی و خیره‌کننده یار دارد.

نوری که از او تابد هر چشم که برتابد بیدار ابد یابد در کالبد خفته

نوری که از چهره‌ی او می‌تابد، هر چشمی که به آن بیفتد، در کالبد بی‌جان و خواب‌آلوده‌ی او، بیداری همیشگی و معرفتی ابدی ایجاد می‌کند.

نکته ادبی: بیدار ابد استعاره از هوشیاری معنوی و کشف و شهود است.

از هفت فلک بیرون وز هر دو جهان افزون وین طرفه که آن بی چون اندر دل بنهفته

این حقیقت از هفت آسمان فراتر است و از هر دو جهان مادی و معنوی بزرگ‌تر؛ و شگفت‌آور اینجاست که همین حقیقت بی‌چون و چرا، در دل من پنهان شده است.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکس حضور امر مطلق (خداوند) در ظرف محدود (قلب انسان).

از بهر چنین مشکل تبریز شده حاصل و اندر پی شمس الدین پای دل من کفته

برای حل چنین معمای پیچیده‌ای، شمس تبریزی به دست آمده و راهنما شده است؛ و من در پی او، چنان دویده‌ام که پای دلم خسته و مجروح شده است.

نکته ادبی: کفته از ریشه کافتن و به معنای خسته و فرسوده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره ترسا، دیر، مه، گوهر ناسفته

استفاده از واژگان نمادین برای بیان مفاهیم عرفانی که فراتر از معانی لغوی آن‌هاست.

کنایه پای دل من کفته

کنایه از شدتِ رنج و خستگی در مسیرِ دشوارِ سلوک و عاشقی.

تناقض (پارادوکس) از هفت فلک بیرون ... اندر دل بنهفته

بیانِ هم‌زمانیِ عظمتِ بی‌کرانِ حقیقتِ الهی و جای گرفتنِ آن در قلبِ کوچکِ انسان.

تشبیه چو گل اشکفته

مانند کردن رخسار معشوق به گلی که تازه شکفته است برای نشان دادن شادابی و زیبایی.