دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۱۱

مولوی
از انبهی ماهی دریا به نهان گشته انبه شده قالب ها تا پرده جان گشته
از فرقت آن دریا چون زهر شده شکر زهر از هوس دریا آب حیوان گشته
در عشرت آن دریا نی این و نه آن بوده بر ساحل این خشکی این گشته و آن گشته
اندر هوس دریا ای جان چو مرغابی چندان تو چنین گفته کز عشق چنان گشته
دوش از شکم دریا برخاست یکی صورت و آن غمزه اش از دریا بس سخته کمان گشته
دل گفت به زیر لب من جان نبرم از وی سوگند به جان دل کان کار چنان گشته
از غمزه غمازی وز طرفه بغدادی دل گشته چنان شادی جانم همدان گشته
در بیشه درافتاده در نیم شبی آتش در پختن این شیران تا مغز پزان گشته
از شعله آن بیشه تابان شده اندیشه تا قالب جان پیشه بی جا و مکان گشته
گرمابه روحانی آوخ چه پری خوان است وین عالم گورستان چون جامه کنان گشته
از بهر چنین سری در سوسن ها بنگر دستوری گفتن نی سر جمله زبان گشته
شمس الحق تبریزی درتافته از روزن تا آنچ نیارم گفت چون ماه عیان گشته

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در فضای عرفانی و با الهام از آموزه‌های وحدت وجودی سروده شده است. شاعر در این اثر، عالم ماده و کثرت‌های جسمانی را چون حجابی در برابر حقیقتِ متعالی (دریا) تصویر می‌کند و جانِ آدمی را به ماهی یا مرغابی‌ای تشبیه می‌کند که در آرزوی بازگشت به اصلِ خویش، همواره در تکاپو و تلاطم است. درون‌مایه‌ی اصلی شعر، بیانِ رنجِ دوری و شوقِ وصال است؛ جایی که عقلِ جزئی در برابرِ جذبه‌ی عشقِ الهی شکست می‌خورد و فردیتِ سالک در آتشِ این عشق می‌سوزد تا به مرتبه‌ای فراتر از مکان و زمان دست یابد.

در لایه‌های عمیق‌تر، شاعر به گذار از پندارهای مادی به سوی حقیقتِ هستی اشاره دارد. گرمابه و گورستان در این شعر استعاره‌هایی از تطهیر و رهایی از قیدِ جسمانیت هستند. سرانجامِ این سفر، تجلیِ نورِ حقیقت در کالبدِ پیرِ طریقت (شمس تبریزی) است که با تابیدن از روزنه‌ی امکان، آنچه را که در زبان نمی‌گنجد، برای جانِ مشتاق آشکار می‌سازد.

معنای روان

از انبهی ماهی دریا به نهان گشته انبه شده قالب ها تا پرده جان گشته

ارواح که همچون ماهی‌های دریای حقیقت‌اند، در پسِ انبوهِ قالب‌های جسمانی پنهان گشته‌اند و کثرتِ این بدن‌ها، حجابی ضخیم بر روی جانِ پاک شده است.

نکته ادبی: واژه 'انبهی' به معنای انبوهی و بسیاری است و اشاره به کثرتِ ظواهر در عالم ماده دارد.

از فرقت آن دریا چون زهر شده شکر زهر از هوس دریا آب حیوان گشته

از شدتِ دوری از آن دریای حقیقت، شیرینیِ شکر برای عاشق همچون زهر تلخ شده است و در مقابل، زهرِ فنا و مرگِ خودخواهی برای او همچون آبِ حیات گوارا گشته است.

نکته ادبی: استفاده از صنعتِ پارادوکس (متناقض‌نما) برای توصیف وارونگیِ ادراکِ سالک در مسیر عشق.

در عشرت آن دریا نی این و نه آن بوده بر ساحل این خشکی این گشته و آن گشته

در لذت و سرورِ آن دریای یگانگی، نه این عالمِ دوگانه وجود داشت و نه آن عالم؛ اما بر ساحلِ این دنیای مادی، همه‌چیز به صورتِ جداگانه و متکثر پدیدار شده است.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ وحدت در برابر مقامِ کثرت که از اصولِ بنیادین عرفان نظری است.

اندر هوس دریا ای جان چو مرغابی چندان تو چنین گفته کز عشق چنان گشته

ای جانِ من، تو همچون مرغابی‌ای هستی که در اشتیاقِ آن دریا دائم در تقلایی؛ آن‌قدر از عشقِ آن سخن گفتی و در تکاپو بودی که سرانجام وجودت رنگ و بوی آن عشق را به خود گرفته است.

نکته ادبی: مرغابی نمادِ جانِ مشتاقی است که پیوسته در پیِ آبِ (حقیقت) خویش است.

دوش از شکم دریا برخاست یکی صورت و آن غمزه اش از دریا بس سخته کمان گشته

دیشب از عمقِ این دریایِ معنا، صورتی زیبا نمایان شد و آن نگاهِ گیرایِ او، همچون کمانی سخت و کشیده، دلم را نشانه گرفت.

نکته ادبی: غمزه در ادبیات عرفانی به معنای ناز و کرشمه‌ای است که دل را شکار می‌کند.

دل گفت به زیر لب من جان نبرم از وی سوگند به جان دل کان کار چنان گشته

دلم به خود گفت که از چنگِ این محبوبِ زیبا جان سالم به در نخواهم برد؛ و به جانِ دلم سوگند که این واقعه دقیقاً همان‌گونه که پیش‌بینی کرده بودم، رخ داد.

نکته ادبی: جان نبردن کنایه از اسیرِ عشق شدن و از دست دادنِ اختیارِ عقلانی است.

از غمزه غمازی وز طرفه بغدادی دل گشته چنان شادی جانم همدان گشته

از آن نگاهِ ناز و فریبنده و از آن جلوه‌ی خاصِ بغدادی، دلم چنان غرقِ شادی شد که جانم با حقیقتِ این عشق، یکی و هم‌تراز گشت.

نکته ادبی: واژه 'همدان' ایهام دارد؛ هم به معنای شهر همدان و هم به معنای هم‌تراز و هم‌سرشت شدن.

در بیشه درافتاده در نیم شبی آتش در پختن این شیران تا مغز پزان گشته

در نیمه‌شبی، آتشِ عشق در بیشه‌ی وجودم افتاده است تا با پختن و تصفیه‌ی این شیرانِ (ارواحِ نیرومند)، مغزِ جانشان پخته و کامل شود.

نکته ادبی: شیران استعاره از سالکانِ قوی‌دلی است که در مسیرِ عشقِ حق به مجاهده پرداخته‌اند.

از شعله آن بیشه تابان شده اندیشه تا قالب جان پیشه بی جا و مکان گشته

از شعله‌ی آن آتشِ عشق، اندیشه‌ام درخشان و تابنده شد تا جایی که قالبِ جسمانیِ من، پیله‌ی خود را رها کرد و در مرتبه‌ای فراتر از مکان و زمان قرار گرفت.

نکته ادبی: بی‌جا و مکان اشاره به مقامِ تجردِ روح و رهایی از قیدِ مادیات دارد.

گرمابه روحانی آوخ چه پری خوان است وین عالم گورستان چون جامه کنان گشته

این عالمِ روحانی همانندِ گرمابه‌ای است که در آن اشعار و حقایق خوانده می‌شود؛ درحالی‌که این دنیایِ مادی همچون گورستانی است که در آن آدمیان در حالِ کندنِ لباسِ خویش (رها کردنِ بدن) هستند.

نکته ادبی: جامه کنان کنایه از مرگِ آگاهانه یا فنایِ ارادی در راهِ رسیدن به حق است.

از بهر چنین سری در سوسن ها بنگر دستوری گفتن نی سر جمله زبان گشته

برای درکِ این رازِ بزرگ، در سوسن‌ها بنگر؛ سخن گفتن از این حقیقت غیرممکن است، زیرا زبانِ آدمی خود، سرِ این حقیقت گشته و به سکوت واداشته شده است.

نکته ادبی: سوسن نمادِ رازداری است، زیرا در عینِ داشتنِ زبان‌های متعدد، خاموش است.

شمس الحق تبریزی درتافته از روزن تا آنچ نیارم گفت چون ماه عیان گشته

شمسِ تبریزی از روزنه‌ی این جهان نمایان شد تا آنچه را که زبانم توانِ بیانش را ندارد، همچون ماه بر همگان آشکار کند.

نکته ادبی: شمس تبریزی به عنوانِ مظهرِ کاملِ تجلیِ حق در کالبد انسانی معرفی شده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره دریا، ساحل، بیشه

دریا نمادِ عالمِ وحدت و حقیقت، ساحل نمادِ عالمِ کثرت و ماده، و بیشه نمادِ وجودِ سالک است که آتشِ عشق در آن شعله‌ور می‌شود.

پارادوکس (متناقض‌نما) زهر شده شکر / زهر آب حیوان گشته

بیانِ وارونگیِ ارزش‌های دنیوی در نگاهِ عارف؛ آنچه نزدِ دنیاپرستان شیرین است نزدِ عارف تلخ، و آنچه مرگ‌بار است، حیات‌بخش است.

ایهام همدان

اشاره همزمان به شهر همدان و معنایِ لغویِ هم‌سرشت و هم‌تراز بودن با محبوب.