دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۰۴

مولوی
هر روز پری زادی از سوی سراپرده ما را و حریفان را در چرخ درآورده
صوفی ز هوای او پشمینه شکافیده عالم ز بلای او دستار کشان کرده
سالوس نتان کردن مستور نتان بودن از دست چنین رندی سغراق رضا خورده
دی رفت سوی گوری در مرده زد او شوری معذورم آخر من کمتر نیم از مرده
هر روز برون آید ساغر به کف و گوید والله که بنگذارم در شهر یک افسرده
ای مونس و ای جانم چندانت بپیچانم تا شهد و شکر گردی ای سرکه پرورده
خستم جگرت را من بستان جگری دیگر همچون جگر شیران ای گربه پژمرده
همرنگ دل من شو زیرا که نمی شاید من سرخ و سپید ای جان تو زرد و سیه چرده
خامش کن و خامش کن دررو به حریم دل کاندر حرمین دل نبود دل آزرده
شمس الحق تبریزی بادا دل بدخواهت بر گرد جهان گردان در طمع یکی گرده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلیگاه شور و اشتیاق عارفانه است. شاعر در این ابیات از ورود نیروی حیات‌بخش و تحول‌آفرین عشق سخن می‌گوید که همگان را از بندهای معمول و تظاهرات ریاکارانه می‌رهاند و به رقص و سماع وامی‌دارد. این عشق، همچون کیمیاگری بزرگ، خویِ انسانی را که تلخ و پژمرده است، به حلاوت و شیرینی بدل می‌سازد.

مضمون محوری این اثر، دعوت به رهایی از «منِ» کوچک و ورود به حریم مقدس دل است. شاعر با تکیه بر قدرتِ معنوی پیر و مرشد، مخاطب را به عبور از ترس‌ها و شک‌وتردیدها فرامی‌خواند تا با تطهیر روح و جان، به یگانگی با محبوب دست یابد و در امنِ حریم دل، از اندوهِ عالم فانی مصون بماند.

معنای روان

هر روز پری زادی از سوی سراپرده ما را و حریفان را در چرخ درآورده

هر روز زیبارویی از عالم غیب از پشت پرده بیرون می‌آید و ما و تمام همراهانِ در راهِ عشق را به شور و رقص می‌آورد.

نکته ادبی: پری‌زاد استعاره از تجلیات جمال حق است و سراپرده به عالم غیب اشاره دارد.

صوفی ز هوای او پشمینه شکافیده عالم ز بلای او دستار کشان کرده

صوفی از شدتِ هیجانِ این عشق، جامه‌ی پشمینه‌ی خود را چاک می‌زند و جهان از بلای این عشق دستار به سر می‌کشد (حیران و سرگشته می‌شود).

نکته ادبی: دستار کشان کردن کنایه از حیرت و سرگشتگی است.

سالوس نتان کردن مستور نتان بودن از دست چنین رندی سغراق رضا خورده

دیگر نمی‌توان تظاهر به پارسایی کرد یا حقیقتِ عشق را پنهان داشت؛ باید از دستِ چنین رندِ بی‌باکی، جامِ رضایت و تسلیم را سر کشید.

نکته ادبی: سغراق همان ساغر و جام است و رند در اصطلاح عرفانی، عاشقِ لاقید و جسور است.

دی رفت سوی گوری در مرده زد او شوری معذورم آخر من کمتر نیم از مرده

دیروز عشق به سراغ مردگان رفت و در آن‌ها شور و زندگی دمید؛ پس مرا معذور دارید که من از آن مردگان کمتر نیستم و حق دارم که شوریده باشم.

نکته ادبی: اشاره به قدرت احیاگری عشق که حتی مرده را به حرکت وامی‌دارد.

هر روز برون آید ساغر به کف و گوید والله که بنگذارم در شهر یک افسرده

هر روز عشق با ساغری در دست بیرون می‌آید و سوگند می‌خورد که در تمام این شهر، کسی را غمگین و افسرده باقی نگذارد.

نکته ادبی: ساغر نماد مستیِ معرفت است که غم‌های دنیوی را می‌زداید.

ای مونس و ای جانم چندانت بپیچانم تا شهد و شکر گردی ای سرکه پرورده

ای مونس و جانِ من، آن‌قدر تو را با رنج‌ها و سختی‌ها می‌پرورانم و می‌تراشم تا از آن سرکه‌ی تلخ و ترش، به شهد و شکری شیرین تبدیل شوی.

نکته ادبی: سرکه استعاره از خویِ تند و نفسِ اماره است که باید در کوره بلا به کمال برسد.

خستم جگرت را من بستان جگری دیگر همچون جگر شیران ای گربه پژمرده

جگرِ ضعیف و ترسوی تو را بیرون می‌کشم و به جایش قلبی بزرگ و شجاع مانند شیر به تو می‌بخشم، ای که اکنون چون گربه‌ای پژمرده‌ای.

نکته ادبی: جگر شیر نماد دلیری و قوت قلب در برابر هجمه‌های معنوی است.

همرنگ دل من شو زیرا که نمی شاید من سرخ و سپید ای جان تو زرد و سیه چرده

رنگ‌وبوی خود را با من همرنگ کن؛ زیرا شایسته نیست که من سرخ و سپید (حی‌وحاضر و پاک) باشم و تو زرد و سیاه (بیمار و تیره‌دل) بمانی.

نکته ادبی: رنگ زرد نشانه بیماری و ضعف و سیاهی نشانه جهل است.

خامش کن و خامش کن دررو به حریم دل کاندر حرمین دل نبود دل آزرده

ساکت باش و خاموشی پیشه کن و به حریم دل پناه ببر؛ زیرا در حرمِ قلب، هیچ اندوه و دل‌شکستگی وجود ندارد.

نکته ادبی: حریم دل کنایه از مقام فنا و اتصال به حق است که فراتر از دایره غم‌هاست.

شمس الحق تبریزی بادا دل بدخواهت بر گرد جهان گردان در طمع یکی گرده

ای شمس تبریزی، امیدوارم که دلِ بدخواه و دشمنِ تو، در طمعِ به دست آوردنِ تکه‌ای نان، سرگردانِ دنیا باشد.

نکته ادبی: اشاره به شمس تبریزی به عنوان مراد و پیشوایِ معنوی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره پری‌زاد

استعاره از جمال حق یا تجلیاتِ یار که دل‌ربایی می‌کند.

کنایه در چرخ درآوردن

کنایه از به رقص و شور و سماع واداشتن.

تضاد سرکه و شهد و شکر

مقابله‌ی میان سرکه (نفسِ تلخ و ناپخته) با شهد و شکر (جانِ متعالی و شیرین).

تشبیه همچون جگر شیران

تشبیه برای بیانِ ضرورتِ شجاعت در راهِ سلوک.

مراعات نظیر شهد، شکر، سرکه

هماهنگی میان واژگان مربوط به طعم‌ها برای تصویرسازیِ بهترِ تحولِ روحی.