دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۰۱

مولوی
من سرخوش و تو دلخوش غم بی دل و بی سر به دل می ده و بر می خور از دلبر و دل بر به
عالم همه چون دریا تن چون صدف جویا جان وصف گهر گویا زین ها همه گوهر به
صورت مثل چادر جان رفته به چادر در بی صورت و بی پیکر وز هر چه مصور به
تو پرده تن دیدی از سینه بنشنیدی آن زخمه که دل می زد کان پرده دیگر به
از چهره تو زر می زن با چهره زر می گو با زر غم و بی زر غم آخر غم با زر به

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده به سیر و سلوک درونی و دعوت به عبور از ظواهر فریبنده عالم مادی می‌پردازد. شاعر در فضایی عرفانی و شادمانه، مخاطب را ترغیب می‌کند تا از قید و بند تن و اشکال ظاهری رها شود و به دنبال حقیقت پنهان در پس این پرده‌ها باشد. محور اصلی کلام، تمایز میان 'صورت' (جسم و ظاهر) و 'معنا' (جان و حقیقت) است.

شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌هایی چون دریا و صدف، و همچنین اشاره به موسیقیِ جان، استدلال می‌کند که حقیقتِ وجودی انسان، فراتر از ابزارهای جسمانی است. لحن کلام حاکی از نوعی تسلیم عاشقانه و نگاهی ژرف به مقوله غم و شادی است که در نهایت، آن را ارزشمندتر از درگیری‌های مادی می‌داند.

معنای روان

من سرخوش و تو دلخوش غم بی دل و بی سر به دل می ده و بر می خور از دلبر و دل بر به

من سرخوشم و تو شادمانی؛ اندوهی که نه دلی دارد و نه سری (سرسام‌آور و بی‌ریشه) ارزشی ندارد. پس دلت را به معشوق ببخش و از او بهره ببر؛ چرا که آن که دلی را می‌رباید، بهترین انتخاب است.

نکته ادبی: ترکیب 'غم بی دل و بی سر' کنایه از اندوهی است که بنیاد و اساسی ندارد و سرگشتگی می‌آورد.

عالم همه چون دریا تن چون صدف جویا جان وصف گهر گویا زین ها همه گوهر به

تمام عالم همچون دریایی است و جسم ما مانند صدفی که در پی گوهری می‌گردد. جانِ آدمی در حال وصف آن گوهر حقیقت است؛ از این‌ها (دریا و صدف) که بگذری، خودِ گوهر از همه چیز برتر و والاتر است.

نکته ادبی: واژه 'جویا' اسم فاعل به معنای جست‌وجوکننده است که وضعیت تن را در برابر عالم ترسیم می‌کند.

صورت مثل چادر جان رفته به چادر در بی صورت و بی پیکر وز هر چه مصور به

ظاهر و صورتِ عالم همچون چادری است که جان آدمی در درون آن پنهان شده است. حقیقتِ وجودی انسان بهتر است که از صورت و پیکر رها باشد و فراتر از هر آن چیزی باشد که در ذهن و تصور می‌گنجد.

نکته ادبی: مصور در اینجا به معنای هر آن چیزی است که دارای شکل و تصویر است و به محدودیت‌های ذهنی اشاره دارد.

تو پرده تن دیدی از سینه بنشنیدی آن زخمه که دل می زد کان پرده دیگر به

تو تنها پرده و حجابِ تن را دیدی و از آنچه در سینه و جان می‌گذشت، چیزی نشنیدی. آن زخمه‌ای (نوا و تلنگری) که بر دل نواخته می‌شد، پرده و مقامِ موسیقاییِ دیگری است که بسیار برتر از آن چیزی است که تو تصور می‌کنی.

نکته ادبی: زخمه در اینجا استعاره از تلنگرِ عشق یا الهامِ معنوی است که بر تارهای دل می‌نوازد.

از چهره تو زر می زن با چهره زر می گو با زر غم و بی زر غم آخر غم با زر به

از چهره‌ات (سیمایت) ارزش و اعتبار (زر) ساطع کن و با چهره‌ای که نشانی از زر دارد سخن بگو. چه با ثروت و چه بی ثروت، غم وجود دارد؛ اما در نهایت اندوهی که با زر و اعتبارِ معنوی باشد، بهتر و ارزشمندتر است.

نکته ادبی: زر در اینجا می‌تواند نمادی از زرِ حقیقی (ثروت) یا استعاره‌ای از معرفت و ارزش معنوی باشد که چهره را درخشان می‌کند.

آرایه‌های ادبی

تشبیه عالم همه چون دریا

تشبیه جهان به دریا برای نشان دادن گستردگی و پیچیدگی آن.

استعاره تن چون صدف

تشبیه بدن به صدف که دربردارنده گوهرِ جان است.

کنایه غم بی دل و بی سر

کنایه از بی ریشه بودن و بیهودگی اندوه مادی.

تضاد با زر غم و بی زر غم

به کارگیری تضاد برای بیان اینکه رنج، بخشی از ذات دنیاست و تفاوت در کیفیت رنج است.

نماد زخمه

نمادِ عاملِ بیرونی یا ندای حق که به دل می‌رسد و موجب تحول می‌شود.