دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۲۸۷

مولوی
آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله گفت بیا حریف شو گفتم آمدم هله
جام میی که تابشش جان ببرد ز مشتری چرخ زند ز بوی او بر سر چرخ سنبله
کوه از او سبک شده مغز از او گران شده روح سبوکشش شده عقل شکسته بلبله
پاک نی و پلید نی در دو جهان بدید نی قفل گشا کلید نی کنده هزار سلسله
تازه کند ملول را مایه دهد فضول را آنک زند ز بی رهه راه هزار قافله
پیش رو بدان شده رهزن زاهدان شده دایه شاهدان شده مایه بانگ و غلغله
هر کی خورد ز نیک و بد مست بمانده تا ابد هر که نخورد تا رود جانب غصه بی گله
غرقه شو اندر آب حق مست شو از شراب حق نیست شو و خراب حق ای دل تنگ حوصله
هر کی بدان گمان برد از کف مرگ جان برد آنک نگویم آن برد اینت عظیم منزله

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر در فضای شوریدگی و عرفان سروده شده و به توصیفِ دیدار با محبوبِ ازلی می‌پردازد. محبوب، جامی از شرابِ معرفت به همراه دارد که نمادِ عشقِ الهی و آگاهیِ معنوی است. شاعر در این قطعه، تأثیرِ شگرفِ این عشق را بر روانِ آدمی به تصویر می‌کشد؛ عشقی که تمامیِ قید و بندهای عقلی و دنیوی را درهم می‌شکند و انسان را به رهاییِ مطلق می‌رساند.

پیام اصلی، دعوت به تسلیم در برابرِ جذبه‌ی حق است. در این نگاه، عقلِ جزئی که مایه ی محاسبه و محدودیت است، در برابرِ این شرابِ الهی رنگ می‌بازد و روحِ آدمی از سنگینیِ دغدغه‌های مادی رها می‌شود. شاعر می‌خواهد بگوید که راهِ رسیدن به حقیقت، نه در تفکرِ خشک، بلکه در مستیِ عرفانی و فنایِ خودخواهی است.

معنای روان

آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله گفت بیا حریف شو گفتم آمدم هله

محبوب با جامی از شرابِ معرفت که همچون مشعلی فروزان می‌درخشید، به نزدِ من آمد. او مرا به هم‌پیالگی و همراهی دعوت کرد و من با شور و اشتیاق و فریادِ 'آمدم' پاسخِ او را دادم.

نکته ادبی: هله یک شبه‌جمله یا ندایی است که برای ترغیب، شتاب و دعوت به کار می‌رود.

جام میی که تابشش جان ببرد ز مشتری چرخ زند ز بوی او بر سر چرخ سنبله

این شراب چنان درخشندگی و فروغی دارد که تابشِ آن حتی ستاره‌ی مشتری را نیز حیران و بی‌جان می‌کند. عطرِ خوشِ این شراب چنان گیراست که فلکِ سنبله در برابرِ آن به رقص و چرخش در می‌آید.

نکته ادبی: مشتری و سنبله نمادهایی از کائنات و افلاک هستند که در برابر عظمت عشق حق، خاضع می‌شوند.

کوه از او سبک شده مغز از او گران شده روح سبوکشش شده عقل شکسته بلبله

به واسطه‌ی این شراب، کوه‌های استوار و سنگین، سبک و سست می‌شوند و در مقابل، مغزِ انسان که در حالتِ عادی خالی است، سرشار از معرفت و سنگین می‌شود. روحِ انسان شیفته و جان‌فدایِ این شراب می‌گردد و عقلِ حسابگر همچون کوزه‌ای شکسته، کاراییِ خود را از دست می‌دهد.

نکته ادبی: تضاد میان سبک و گران در اینجا نشان‌دهنده واژگونی ارزش‌های مادی در ساحت عرفان است.

پاک نی و پلید نی در دو جهان بدید نی قفل گشا کلید نی کنده هزار سلسله

این شراب نه پاک است و نه پلید؛ بلکه فراتر از تعاریفِ دوگانه‌ی دنیوی است. در سراسرِ هستی چیزی مانندِ آن دیده نشده است. این شراب، گشاینده‌ی قفل‌های بسته و کلیدی است که هزاران زنجیرِ گرفتاری را از پایِ جانِ انسان باز می‌کند.

نکته ادبی: نفی پاکی و پلیدی اشاره به مقام فنا و گذار از دوتایی‌های اخلاقی و عرفی دارد.

تازه کند ملول را مایه دهد فضول را آنک زند ز بی رهه راه هزار قافله

این شرابِ معرفت، انسانِ افسرده و دل‌مرده را شاداب می‌کند و به کسی که سرگشته و بیهوده‌گو است، درکی حقیقی می‌بخشد. این همان حقیقتی است که از راهی پنهان و غیرِ معمول، راهبر و رهگشایِ هزاران قافله‌یِ سالکان است.

نکته ادبی: فضول به معنای کسی است که به کارهای بیهوده مشغول است، در اینجا کنایه از ذهن ناآرام است.

پیش رو بدان شده رهزن زاهدان شده دایه شاهدان شده مایه بانگ و غلغله

این شرابِ عشق، پیشرو و راهنمایِ عاشقان شده و ایمانِ ظاهریِ زاهدان را می‌رباید. این شراب همچون دایه‌ای است که زیباییِ باطنیِ زیبارویان را پرورش می‌دهد و عاملِ اصلیِ شور و فریاد و غوغایِ عاشقان است.

نکته ادبی: رهزن زاهدان شدن به معنای فروپاشیِ ریاضتِ رسمی و مصلحتی در برابر جذبه عشق است.

هر کی خورد ز نیک و بد مست بمانده تا ابد هر که نخورد تا رود جانب غصه بی گله

هر کس که از این شراب بنوشد، برای همیشه در مستیِ الهی غرق می‌ماند. و هر کس از آن نچشد، تا پایانِ عمر در مسیرِ اندوه و رنج سرگردان خواهد بود و هیچ گلایه‌ای هم از کسی ندارد، چون خود را محروم کرده است.

نکته ادبی: بی گله کنایه از تسلیم و پذیرشِ بی چون و چرایِ سرنوشتِ محرومانِ از عشق است.

غرقه شو اندر آب حق مست شو از شراب حق نیست شو و خراب حق ای دل تنگ حوصله

ای کسی که دلی کوچک و طاقتِ کمی داری، در اقیانوسِ حقیقت غرق شو، از شرابِ الهی سرمست باش و در راهِ او هستیِ مجازیِ خود را از دست بده و ویران شو.

نکته ادبی: خرابِ حق بودن اصطلاحی عرفانی است به معنای نابودیِ نفسِ اماره و آبادانیِ باطن به نورِ الهی.

هر کی بدان گمان برد از کف مرگ جان برد آنک نگویم آن برد اینت عظیم منزله

هر کس به این شراب و این عشق گمانِ درست ببرد و آن را باور کند، از چنگالِ مرگِ معنوی رهایی می‌یابد. کسی که به آن مقامِ وصف‌ناشدنی برسد، چنین جایگاهِ بلند و عظیمی را به دست آورده است.

نکته ادبی: گمان بردن در اینجا به معنای ایمانِ قلبی و درکِ شهودی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره جام می

اشاره به شرابِ معرفت، فیضِ الهی و آگاهیِ عرفانی که عقل را از کار می‌اندازد.

پارادوکس (متناقض‌نما) کوه سبک شده مغز از او گران شده

توصیفِ واژگونیِ صفاتِ مادی در برابرِ نیرویِ معنوی عشق.

تشخیص چرخ زند... بر سر چرخ سنبله

جان‌بخشی به افلاک و نسبت دادنِ رقص و چرخش به ستارگان در برابرِ عظمتِ شراب.

کنایه رهزن زاهدان

کنایه از اینکه عشق، زهدِ خشک و رسمی را از اعتبار ساقط می‌کند و سالک را به مسیرِ دیگری می‌برد.