دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۲۸۳

مولوی
ساقی فرخ رخ من جام چو گلنار بده بهر من ار می ندهی بهر دل یار بده
ساقی دلدار تویی چاره بیمار تویی شربت شادی و شفا زود به بیمار بده
باده در آن جام فکن گردن اندیشه بزن هین دل ما را مشکن ای دل و دلدار بده
باز کن آن میکده را ترک کن این عربده را عاشق تشنه زده را از خم خمار بده
جان بهار و چمنی رونق سرو و سمنی هین که بهانه نکنی ای بت عیار بده
پای چو در حیله نهی وز کف مستان بجهی دشمن ما شاد شود کوری اغیار بده
غم مده و آه مده جز به طرب راه مده آه ز بیراه بود ره بگشا بار بده
ما همه مخمور لقا تشنه سغراق بقا بهر گرو پیش سقا خرقه و دستار بده
تشنه دیرینه منم گرم دل و سینه منم جام و قدح را بشکن بی حد و بسیار بده
خود مه و مهتاب تویی ماهی این آب منم ماه به ماهی نرسد پس ز مه ادرار بده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با لحنی پرشور و وجدآمیز، بیانگر اشتیاق عمیق سالک به دیدار معشوق ازلی است. در اینجا «ساقی» نه یک شخص زمینی، بلکه نمادی از جلوه‌ی پروردگار یا پیر طریقت است که شراب معرفت و عشق را به تشنگان حقیقت ارزانی می‌دارد. شاعر با زبانی که آمیخته به طلب و نیاز است، مخاطب را به رها کردن قید و بندهای عقلانی و سپردن دل به دریای بی‌کران عشق دعوت می‌کند.

فضای حاکم بر شعر، فضایی حماسی-عرفانی است که در آن «عقل» به عنوان مانعِ راهِ عشق، مورد سرزنش قرار می‌گیرد. نویسنده با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های زنده، کوشیده است تضاد میان «تشنه‌کامیِ عاشق» و «بیکرانگیِ بخششِ معشوق» را به تصویر کشد. پیام نهایی، دعوت به تسلیمِ مطلق در برابر حق و رسیدن به سرمستیِ روحانی است که فارغ از دغدغه‌های عالمِ صورت و ماده است.

معنای روان

ساقی فرخ رخ من جام چو گلنار بده بهر من ار می ندهی بهر دل یار بده

ای ساقیِ زیباروی من، جام شرابِ سرخ‌رنگ (همرنگ گلنار) را به من بده. اگر برای دلِ من نمی‌دهی، لااقل به حرمتِ دوستی با یار، آن را به من بنوشان.

نکته ادبی: «فرخ‌رخ» صفتی مرکب برای ستایشِ چهره‌ی مبارک و زیبایِ ساقی است.

ساقی دلدار تویی چاره بیمار تویی شربت شادی و شفا زود به بیمار بده

تو خود ساقیِ محبوبِ منی و تنها درمانگرِ این بیماریِ عشق. پس داروی شفا و شادی را هرچه سریع‌تر به این بیمارِ عاشق برسان.

نکته ادبی: «بیمار» در اینجا استعاره از سالکی است که از دردِ دوریِ یار رنج می‌برد.

باده در آن جام فکن گردن اندیشه بزن هین دل ما را مشکن ای دل و دلدار بده

شراب را در جام بریز و با این کار، گردنِ اندیشه و عقل‌گرایی را بزن (آن را از بین ببر). ای یارِ دل‌نواز، دلِ مرا مشکن و آن شراب را به من عطا کن.

نکته ادبی: «گردن اندیشه زدن» کنایه از نادیده گرفتنِ منطق و عقلِ جزئی در برابرِ شهودِ قلبی است.

باز کن آن میکده را ترک کن این عربده را عاشق تشنه زده را از خم خمار بده

آن میخانه‌ی عرفانی را باز کن و این هیاهوی عقل و منطق را کنار بگذار. به این عاشقِ تشنه و سوخته، از شرابِ کهنه‌ی خماران بنوشان.

نکته ادبی: «عربده» در اینجا نمادِ جدال‌های بیهوده‌ی ذهنی است.

جان بهار و چمنی رونق سرو و سمنی هین که بهانه نکنی ای بت عیار بده

تو که جانِ بهار و گلستانی و مایه‌ی زیباییِ سرو و سمن هستی، بهانه نیاور و ای بتِ زیبا و فریبنده، آن شراب را به من ببخش.

نکته ادبی: «بتِ عیار» استعاره از معشوقی است که در عین زیبایی، در طریقتِ عاشقی، زیرک و مکار است.

پای چو در حیله نهی وز کف مستان بجهی دشمن ما شاد شود کوری اغیار بده

اگر بخواهی با مکر و حیله از دستِ مستان فرار کنی، دشمنانِ ما شاد می‌شوند؛ پس برای کور کردنِ چشمِ اغیار، آن شراب را به ما بده.

نکته ادبی: اشاره به اینکه پنهان‌کاری در عشق، باعث قوت گرفتنِ رقیبان (اغیار) می‌شود.

غم مده و آه مده جز به طرب راه مده آه ز بیراه بود ره بگشا بار بده

غم و آه را به دل راه مده و جز به شادی و طرب، اجازه‌ی ورود به قلب را نده. آه کشیدن نشانه‌ی گمراهی است؛ پس راه را باز کن و رزقِ معنوی را عطا کن.

نکته ادبی: «بار دادن» در اینجا به معنای اجازه ورود دادن به فیضِ الهی است.

ما همه مخمور لقا تشنه سغراق بقا بهر گرو پیش سقا خرقه و دستار بده

ما همگی تشنه‌ی دیدارِ تو و خواستارِ جامِ زندگیِ ابدی هستیم. برای اثباتِ این ادعا، خرقه و دستارِ خود را به عنوان گرو در نزدِ ساقی بگذار.

نکته ادبی: «گرو» نهادنِ خرقه، نمادِ فدا کردنِ اعتبار و جایگاهِ اجتماعی در راهِ عشق است.

تشنه دیرینه منم گرم دل و سینه منم جام و قدح را بشکن بی حد و بسیار بده

من تشنه‌ی دیرینه‌ی تو هستم و دلی گرم و سینه‌ای سوخته دارم. جام و قدح را بشکن (چون ظرفیتِ این عشق را ندارند) و بی‌حد و اندازه به من بنوشان.

نکته ادبی: تکرار واژگان برای نشان دادنِ شدّتِ عطشِ سالک است.

خود مه و مهتاب تویی ماهی این آب منم ماه به ماهی نرسد پس ز مه ادرار بده

تو خودِ ماه و نورِ مهتابی و من همچون ماهیِ کوچک در این آبم. ماه نمی‌تواند به ماهی برسد (وصلِ مستقیم ممکن نیست)، پس از آن نورِ ماه، روزی و فیضِ الهی به من ارزانی دار.

نکته ادبی: «ادرار» در زبان کهن به معنای بخشش، مستمری و روزی است؛ نباید با معنای امروزی خلط شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره ساقی، جام، می

ساقی نماد معشوقِ ازلی یا پیرِ راه، جام نمادِ ظرفِ وجودِ سالک و می نمادِ معرفت و عشقِ الهی است.

تمثیل ماه و ماهی

تمثیلی برای نشان دادنِ فاصله‌ی میانِ عالمِ ملکوت و عالمِ ملک و اشتیاقِ وافرِ انسان برای رسیدن به آن فیض.

پارادوکس (متناقض‌نما) گردن اندیشه زدن

درخواست برای حذفِ عقلِ استدلالی به نفعِ شهودِ قلبی و عشق.

ایهام ادرار

دارای ایهام بین معنای لغوی (خروج) و معنایِ اصطلاحی در دیوان‌های قدیم (به معنایِ بخشش و روزی).