دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۲۷۷

مولوی
یک چند رندند این طرف در ظل دل پنهان شده و آن آفتاب از سقف دل بر جانشان تابان شده
هر نجم ناهیدی شده هر ذره خورشیدی شده خورشید و اختر پیششان چون ذره سرگردان شده
آن عقل و دل گم کردگان جان سوی کیوان بردگان بی چتر و سنجق هر یکی کیخسرو و سلطان شده
بسیار مرکب کشته ای گرد جهان برگشته ای در جان سفر کن درنگر قومی سراسر جان شده
با این عطای ایزدی با این جمال و شاهدی فرمان پرستان را نگر مستغرق فرمان شده
چون آینه آن سینه شان آن سینه بی کینه شان دلشان چو میدان فلک سلطان سوی میدان شده
از هیهی و هیهایشان وز لعل شکرخایشان نقل و شراب و آن دگر در شهر ما ارزان شده
چون دوش اگر بی خویشمی از فتنه من نندیشمی باقی این را بودمی بی خویشتن گویان شده
این دم فروبندم دهن زیرا به خویشم مرتهن تا آن زمانی که دلم باشد از او سکران شده
سلطان سلطانان جان شمس الحق تبریزیان هر جان از او دریا شده هر جسم از او مرجان شده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، توصیفی است از سفر درونی سالکانی که با پشت‌پا زدن به تعلقات دنیوی و هجرت از «منِ» کاذب، به نور حقیقت در عمق جان خود دست یافته‌اند. شاعر، جهانِ بیرون را بازتابی از انوار درونی می‌داند و حقیقتِ انسان را نه در سفرِ افاقی (جهان‌گردی)، بلکه در سفرِ انفسی (خودشناسی) جست‌وجو می‌کند.

فضا، فضایی آکنده از شورِ عرفانی، حیرتِ عاشقانه و رهایی از بندهایِ خاکی است. در این ساحت، انسان به چنان مقامِ استغنایی می‌رسد که گویی پادشاهِ عالمِ خویش گشته و تمامِ هستی، مسحورِ وجودِ تابناک او شده است.

معنای روان

یک چند رندند این طرف در ظل دل پنهان شده و آن آفتاب از سقف دل بر جانشان تابان شده

عده‌ای از رندان و عارفانِ حقیقت‌جو، در سایه‌سارِ قلب خویش پنهان شده‌اند؛ در حالی که خورشیدِ حقیقت، از سقفِ قلب‌شان بر روح و جان آن‌ها می‌تابد.

نکته ادبی: رند در اینجا به معنای عارفِ بی‌قید و بند به ظواهر است و ظلِ دل، استعاره از آرامشِ نهانی است.

هر نجم ناهیدی شده هر ذره خورشیدی شده خورشید و اختر پیششان چون ذره سرگردان شده

هر ستاره‌ی کوچکی در این وادی به ناهیدی درخشان بدل شده و هر ذره‌ای از وجودشان همچون خورشیدی تابان گشته است؛ به گونه‌ای که حتی خورشید و ستارگانِ آسمان نیز در برابرِ شکوهِ آنان، همچون ذراتی سرگردان می‌نمایند.

نکته ادبی: مبالغه در وصفِ کمالاتِ سالک؛ نجم و ناهید نمادِ کوچکی و ذره و خورشید نمادِ عظمت هستند.

آن عقل و دل گم کردگان جان سوی کیوان بردگان بی چتر و سنجق هر یکی کیخسرو و سلطان شده

آنان که عقلِ مصلحت‌اندیش و دلِ وابسته‌ی خود را گم کرده‌اند و جانشان را به اوجِ آسمان (کیوان) رسانده‌اند، بی‌آنکه لشکر و پرچمی داشته باشند، هر کدام به پادشاهی همچون کیخسرو بدل شده‌اند.

نکته ادبی: کیخسرو نمادِ پادشاهِ آرمانی و فرهمند است که در اینجا برای نشان دادنِ عزتِ درونی عارف به کار رفته است.

بسیار مرکب کشته ای گرد جهان برگشته ای در جان سفر کن درنگر قومی سراسر جان شده

تو بسیار اسب دوانده‌ای و در جهان بسیار سفر کرده‌ای (تا حقیقت را بیابی)، اما اکنون به سفرِ درونی روی آور و در جانِ خود بنگر تا قومی را ببینی که سراسر وجودشان به جانِ پاک بدل شده است.

نکته ادبی: مرکب کشته‌ای کنایه از رنج‌های بیهوده‌ی سفرِ بیرونی است؛ جان به معنای حقیقتِ وجود و روحِ متعالی است.

با این عطای ایزدی با این جمال و شاهدی فرمان پرستان را نگر مستغرق فرمان شده

با وجود این بخششِ الهی و این جمال و زیباییِ بی‌نظیر، بنگر که چگونه آنان که فرمان‌بردارِ حق هستند، تماماً در فرمانِ الهی غرق و مستغرق شده‌اند.

نکته ادبی: عطای ایزدی به مقامِ شهود اشاره دارد و مستغرق شدن، کنایه از فنای اراده‌ی انسانی در اراده‌ی حق است.

چون آینه آن سینه شان آن سینه بی کینه شان دلشان چو میدان فلک سلطان سوی میدان شده

سینه‌ی آنان همچون آیینه‌ای صاف و زلال است که از هرگونه کینه و کدورتی پاک شده؛ قلب‌هایشان همچون میدانِ آسمان وسیع گشته و خداوند (سلطان) به این میدانِ قلب پا نهاده است.

نکته ادبی: تشبیه سینه به آینه، استعاره‌ای کلاسیک برای پاکی و شفافیتِ دلِ عارف است.

از هیهی و هیهایشان وز لعل شکرخایشان نقل و شراب و آن دگر در شهر ما ارزان شده

از فریادهایِ مشتاقانه و لب‌هایِ شیرین‌سخنِ آنان، حقیقت و معرفت (که همچون شرابِ طهور و نقلِ شادی‌بخش است) در شهرِ ما فراوان و همگانی شده است.

نکته ادبی: هیهی و هیهای اصواتِ شوریدگی است؛ نقل و شراب نمادِ رزقِ معنوی و لذتِ عرفانی است.

چون دوش اگر بی خویشمی از فتنه من نندیشمی باقی این را بودمی بی خویشتن گویان شده

اگر دیشب همانندِ من از خود بی‌خود شده‌ای، از آشفتگی و مستیِ من خرده مگیر و نگران نباش؛ چرا که منِ باقی‌مانده‌یِ من، در حالتِ بی‌خویشتنی، حقایق را بر زبان می‌آورد.

نکته ادبی: بی‌خویشمی اشاره به فنایِ نفس و سکرِ عرفانی دارد که در آن عقلِ جزئی حاکم نیست.

این دم فروبندم دهن زیرا به خویشم مرتهن تا آن زمانی که دلم باشد از او سکران شده

من اکنون زبان را می‌بندم و سکوت می‌کنم، زیرا در گروِ حالِ خویشم و منتظرِ آن زمانی هستم که دلم دوباره از شرابِ عشقِ او مست و لبریز شود.

نکته ادبی: مرتهن به معنای در گرو یا در بند بودن است؛ سکران به معنای مست که استعاره از غلبه‌یِ حالِ عرفانی است.

سلطان سلطانان جان شمس الحق تبریزیان هر جان از او دریا شده هر جسم از او مرجان شده

سلطانِ پادشاهانِ جان، همان شمسِ تبریزی است که هر جانی را به واسطه‌ی او به دریایی از معرفت بدل شده و هر جسمی به واسطه‌یِ فیضِ او به مرجانی ارزشمند تبدیل گشته است.

نکته ادبی: شمسِ تبریزی به عنوانِ مرشد و مظهرِ کمالِ الهی، عاملِ تحول و گوهرپاشی در هستیِ سالک معرفی شده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خورشید بر سقف دل

خورشید نمادِ حقیقت و انوارِ الهی است که قلب را روشن می‌کند.

مبالغه هر ذره خورشیدی شده

اغراق برای نشان دادنِ شدتِ تجلیِ نورِ حق در وجودِ سالک.

تلمیح کیخسرو

اشاره به پادشاه اساطیری ایران برای ترسیمِ شکوهِ روحانیِ عارف.

تضاد و پارادوکس مرکب کشته‌ای... در جان سفر کن

مقابله‌ی میانِ سفرِ افاقی (بیرونی) و سفرِ انفسی (درونی).

تشبیه چون آینه آن سینه شان

مانند کردنِ سینه‌ی عارف به آینه برای نمایشِ پاکی و انعکاسِ حق.

نمادگرایی دریا و مرجان

دریا نمادِ جانِ وسیع و مرجان نمادِ جسمِ گران‌بها و شکوفا شده است.