دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۲۷۳

مولوی
امسی و اصبح بالجوی اتعذب قلبی علی نار الهوی یتقلب
ان کنت تهجرنی تهذبنی به انت النهی و بلاک لا اتهذب
ما بال قلبک قد قسا فالی متی ابکی و مما قد جری اتعتب
مما احب بان اقول فدیتکم احیی بکم و قتیلکم اتلقب
و اشرتم بالصبر لی متسلیا ما هکذی عشقی به لا تحسبوا
ما عشت فی هذا الفراق سویعه لو لا لقائک کل یوم ارقب
انی اتوب مناجیا و منادیا فانا المسیء بسیدی و المذنب
تبریز جل به شمس دین سیدی ابکی دما مما جنیت و اشرب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، نجوایی است میان عاشق و معشوقی قدسی که در فضای عرفانی تبلور یافته است. شاعر در این ابیات، درد جانکاه هجران و ناتوانی خود در برابر کشش عشق را به تصویر می‌کشد و با استمداد از حضرت شمس‌الدین تبریزی، رنج فراق را درمانی می‌بیند که اگرچه تلخ است، اما جان را صیقل می‌دهد.

مضمون اصلی، اعتراف به ناتوانی در برابر فراق و طلبِ دوباره‌ی نگاهِ پیر و مراد است. شاعر میانِ توبه، گریه و تمنایِ دیدار سرگردان است و رنجِ حاصل از این دوری را نه تنها مایه‌ی تباهی، بلکه ابزاری برای تصفیه‌ی درون و پیوندِ عمیق‌تر با ساحتِ معشوق می‌داند.

معنای روان

امسی و اصبح بالجوی اتعذب قلبی علی نار الهوی یتقلب

هر شب و روز در آتش عشق تو می‌سوزم و در عذابم؛ قلب من بی‌تابانه در شعله‌های این عشق، دستخوش دگرگونی و سوز و گداز است.

نکته ادبی: تقابل امسی (شامگاه) و اصبح (صبحگاه) به استمرارِ درد و رنجِ عاشق در تمام ساعات شبانه‌روز اشاره دارد.

ان کنت تهجرنی تهذبنی به انت النهی و بلاک لا اتهذب

اگر مرا از خود می‌رانی، در واقع این دوری وسیله‌ای برای تربیت و تزکیه‌ی من است؛ چرا که تو سرچشمه‌ی خرد و آگاهی منی و بدون حضور تو، من به کمال و ادبِ لازم دست نمی‌یابم.

نکته ادبی: واژه‌ی تهذب از ریشه‌ی هذب به معنای پاک کردن و پیراستن است، که در عرفان به معنای تزکیه‌ی نفس به دستِ مراد است.

ما بال قلبک قد قسا فالی متی ابکی و مما قد جری اتعتب

چه شده است که دل تو نسبت به من این‌چنین سخت و بی‌رحم شده؟ تا چه زمانی باید در فراق تو بگریم و از سرنوشتِ تلخی که برایم رقم خورده، شکایت کنم؟

نکته ادبی: استفهام انکاری در ما بال نشان‌دهنده‌ی حیرت و بی‌پناهی عاشق در برابرِ تغییرِ رفتارِ معشوق است.

مما احب بان اقول فدیتکم احیی بکم و قتیلکم اتلقب

به خاطر شدتِ عشقی که دارم، می‌گویم که جانم فدای شما باد؛ من با وجود شما زنده هستم و افتخار می‌کنم که در راهِ عشقِ شما، کشته شده‌ام.

نکته ادبی: تعبیر قتیلکم (کشته‌ی شما) در ادبیات عرفانی اشاره به فنا شدنِ عاشق در معشوق است که بالاترین درجه‌ی کمال تلقی می‌شود.

و اشرتم بالصبر لی متسلیا ما هکذی عشقی به لا تحسبوا

تو به من اشاره کردی که با صبر و شکیبایی آرام بگیرم، اما بدان که عشق من از آن نوع نیست که با چنین توصیه‌ای آرامش یابد و گمان نکن که صبر در قاموسِ عشق من جایگاهی دارد.

نکته ادبی: ردِ توصیه‌ی صبر توسط عاشق، نشان‌دهنده‌ی غلبه‌ی عشق بر عقل و خویشتنداری است.

ما عشت فی هذا الفراق سویعه لو لا لقائک کل یوم ارقب

حتی یک لحظه هم در این فراق زنده نمی‌ماندم، اگر امیدِ به دیدارِ تو نبود که هر روز در انتظارِ آن به سر می‌برم.

نکته ادبی: واژه‌ی سویعه تصغیرِ ساعه (ساعت) است که برای تأکید بر غیرممکن بودنِ تحملِ دوری حتی برای مدت بسیار کوتاه به کار رفته است.

انی اتوب مناجیا و منادیا فانا المسیء بسیدی و المذنب

من با تضرع و ناله به درگاهت توبه می‌کنم، چرا که من گناهکار و عصیان‌گر هستم و تو سید و مولای منی.

نکته ادبی: توبه در اینجا نه فقط به معنای پشیمانی از گناه، بلکه نوعی بازگشت به آستانه‌ی مراد برایِ زدودنِ کدورت‌هاست.

تبریز جل به شمس دین سیدی ابکی دما مما جنیت و اشرب

تبریز سرزمینی است که به وجود شمس‌الدین، خورشیدِ دین و مولای من، پرتو افکنده است؛ من برای گناهانی که مرتکب شده‌ام، اشکِ خونین می‌ریزم و آن را می‌نوشم.

نکته ادبی: اشاره به شمس دین که تلمیحی به شمس تبریزی است؛ و گریه خون که کنایه از شدتِ اندوه و ندامت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره نار الهوی

تشبیه عشق به آتش که هم سوزاننده است و هم تصفیه‌کننده.

تلمیح شمس دین

اشاره به شخصیت عرفانی شمس تبریزی که به عنوان خورشیدِ هدایتِ دین توصیف شده است.

اغراق ابکی دما

گریستن به خون، نهایتِ اندوه و تألمِ عاشق را به تصویر می‌کشد.

پارادوکس (تناقض) قتیلکم اتلقب

عاشق بودن و کشته شدن به دست معشوق، نوعی فنایِ عرفانی است که در عین مرگ، حیاتِ روحانی است.