دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۲۵۲

مولوی
بی دل شده ام بهر دل تو ساکن شده ام در منزل تو
صرفه چه کنم در معدن تو زر را چه کنم با حاصل تو
شد جمله جهان سبز از دم تو قبله دل و جان هر قابل تو
شد عقل و خرد دیوانه تو بی علم و عمل شد عامل تو
مرغان فلک پربسته تو هر عاقل جان ناعاقل تو
هاروت هنر ماروت ادب گشتند نگون در بابل تو
گردن بکشد جان همچو شتر تا زنده شوم از بسمل تو
حل گشت ز تو هر مشکل جان ماندم به جهان من مشکل تو
بنویس برات این مزد مرا تا نقد کنم از عامل تو
از روز به است اکنون شب ما از تاب مه بس کامل تو
تا شب شتران هموار روند تا منزل خود با محمل تو
در منزل خود آزاد شوند از ظالم تو وز عادل تو
خامش کن و خود در یک دمه ای خامش نکند این قایل تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تصویری از دلدادگیِ شورمندانه و بی‌قرار است که در آن، عاشق تمام هستی خویش را در راهِ معشوقِ ازلی نثار کرده است. فضا، فضایِ سلوکِ عرفانی است؛ جایی که عقلِ حسابگر به جنونِ عاشقانه بدل می‌شود و ثروت و دانشِ ظاهری در برابرِ حقیقتِ وجودِ معشوق، بی‌ارزش می‌گردد.

شاعر با بهره‌گیری از نمادهایِ کهن، از "سفرِ شبانه" و "ذبحِ نفس" سخن می‌گوید تا به خواننده نشان دهد که چگونه می‌توان از بندِ دوییِ (ظالم و عادل) رهایی یافت. غایتِ این مسیر، فنایِ عاشق در اراده‌ی معشوق است؛ به‌گونه‌ای که عاشق دیگر از خود اراده‌ای ندارد و حتی کلام و سکوتش نیز در یدِ قدرتِ محبوب است.

معنای روان

بی دل شده ام بهر دل تو ساکن شده ام در منزل تو

من که دلم را برایِ عشقِ تو فدا کرده‌ام، در خانه‌یِ دلِ تو ساکن و مقیم شده‌ام.

نکته ادبی: "بی‌دل شدن" کنایه از عاشق شدن و از دست دادنِ اختیارِ عقل است.

صرفه چه کنم در معدن تو زر را چه کنم با حاصل تو

وقتی به معدنِ وجودِ تو دسترسی دارم، دیگر به دنبالِ اندوختنِ ثروتِ دنیوی چه نیازی هست؟ در برابرِ آنچه تو به من می‌بخشی، طلا و مالِ دنیا بی‌ارزش است.

نکته ادبی: "صرفه کردن" به معنایِ سود جستن و منفعت طلبیدن است.

شد جمله جهان سبز از دم تو قبله دل و جان هر قابل تو

جهان با دمِ مسیحاییِ تو زنده و سرسبز شد و تو قبله‌گاهِ جان و دلِ هر کسی هستی که قابلیتِ عشق‌ورزی دارد.

نکته ادبی: "قابل" به معنایِ گیرنده و کسی است که صلاحیتِ پذیرشِ فیض را دارد.

شد عقل و خرد دیوانه تو بی علم و عمل شد عامل تو

عقل و خردِ من در راهِ عشقِ تو از دست رفته و به جنون کشیده شده است؛ به گونه‌ای که دیگر به علم و عملِ ظاهری نیازی ندارم و خودِ تو هدایتگرِ کردارِ منی.

نکته ادبی: "عامل" در اینجا به معنایِ کسی است که کارها را انجام می‌دهد؛ اشاره به فناءِ فعلِ عاشق در فعلِ معشوق.

مرغان فلک پربسته تو هر عاقل جان ناعاقل تو

مرغانِ آسمان (فرشتگان و موجوداتِ عالی) اسیرِ عشقِ تو هستند و هر انسانِ عاقلی در برابرِ عظمتِ تو سرگشته و بی‌خرد جلوه می‌کند.

نکته ادبی: "پربسته" کنایه از اسارت و ناتوانی در پرواز به سویِ کمالی جز معشوق است.

هاروت هنر ماروت ادب گشتند نگون در بابل تو

حتی اسطوره‌های دانش و ادب مثلِ هاروت و ماروت در برابرِ سحر و افسونِ عشقِ تو، در شهرِ بابلِ وجودت سرنگون و مغلوب شدند.

نکته ادبی: هاروت و ماروت دو فرشته‌ای هستند که در فرهنگِ اسلامی برایِ آموختنِ سحر به بابل آمدند؛ اینجا نمادِ دانشِ بشری‌اند.

گردن بکشد جان همچو شتر تا زنده شوم از بسمل تو

جانِ من همچون شتری که گردن می‌کشد تا قربانی شود، بی‌قرار است تا با تیغِ عشقِ تو "بسمل" شود و به زندگیِ حقیقی برسد.

نکته ادبی: "بسمل" به معنایِ قربانی کردن و ذبح نمودن است؛ کنایه از فنایِ خودخواهی.

حل گشت ز تو هر مشکل جان ماندم به جهان من مشکل تو

همه یِ گره‌هایِ وجودی و مشکلاتِ جانِ من با حضورِ تو حل شد، اما من همچنان در این جهانِ بزرگ، برایِ تو یک "مشکل" و معما باقی ماندم.

نکته ادبی: ایهام در واژه "مشکل": هم به معنایِ معما و هم به معنایِ دشواری.

بنویس برات این مزد مرا تا نقد کنم از عامل تو

فرمانِ این پاداش و مزدِ مرا بنویس تا نزدِ کارگزارِ خودت آن را نقد کنم.

نکته ادبی: "برات" به معنایِ حواله یا فرمانِ پرداختِ پول است.

از روز به است اکنون شب ما از تاب مه بس کامل تو

شبِ ما از روز روشن‌تر و بهتر شده است، چرا که ماهِ تابانِ وجودِ تو در این شب می‌درخشد.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ روز و شب برایِ تأکید بر حضورِ نورانیِ معشوق در خلوت.

تا شب شتران هموار روند تا منزل خود با محمل تو

تا شب‌هنگام، شترانِ (جانِ) ما به راحتی و همواری به سویِ منزلِ مقصودِ خود با بارِ عشقِ تو حرکت کنند.

نکته ادبی: "محمل" کجاوه‌ای است که بر شتر می‌بندند؛ استعاره از حملِ بارِ امانتِ عشق.

در منزل خود آزاد شوند از ظالم تو وز عادل تو

در آن منزلگاهِ نهایی، مسافران از قیدِ داوری‌هایِ بشری همچون ظالم و عادل آزاد می‌شوند و به وحدت می‌رسند.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ فراسویِ خیر و شر در عرفان.

خامش کن و خود در یک دمه ای خامش نکند این قایل تو

ساکت شو! تو خودت فقط یک دم و لحظه‌ای؛ کسی که در تو سخن می‌گوید (معشوق)، هرگز خاموش نخواهد شد.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه "قائل" (سخن‌گو) در حقیقتِ وجودیِ عاشق، همان معشوق است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح هاروت و ماروت

اشاره به داستانِ قرآنیِ دو فرشته که در چاهِ بابل معلق بودند و به مردم سحر می‌آموختند.

نمادگرایی شتر

نمادِ سالک یا روحِ انسانی که در سفرِ الی‌الله بارِ گناه یا عشق را بر دوش می‌کشد.

تناقض (پارادوکس) عاقلِ ناعاقل

توصیفِ حالِ عارف که در برابرِ تجلیِ الهی، عقلِ بشری‌اش را از دست می‌دهد.

ایهام مشکل

اشاره به اینکه عاشق هم مسائلش حل شده و هم خودش برایِ معشوق یک مسئله و معماست.