دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۲۴۷

مولوی
مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجو در آن بهشت و گلستان و سبزه زار بجو
چو سایه خسپم و کاهل مرا اگر جویی به زیر سایه آن سرو پایدار بجو
چو خواهیم که ببینی خراب و غرق شراب بیا حوالی آن چشم پرخمار بجو
اگر ز روز شمردن ملول و سیر شدی درآ به دور و قدح های بی شمار بجو
در آن دو دیده مخمور و قلزم پرنور درآ جواهر اسرار کردگار بجو
دلی که هیچ نگرید به پیش دلبر جو گلی که هیچ نریزد در آن بهار بجو
زهی فسرده کسی کو قرار می جوید تو جان عاشق سرمست بی قرار بجو
اگر چراغ نداری از او چراغ بخواه وگر عقار نداری از او عقار بجو
به مجلس تو اگر دوش بیخودی کردم تو عذر عقل زبونم از آن عذار بجو
تو هر چه را که بجویی ز اصل و کانش جوی ز مشک و گل نفس خوش خلش ز خار بجو
خیال یار سواره همی رسد ای دل پیام های غریب از چنین سوار بجو
به نزد او همه جان های رفتگان جمعند کنار پرگلشان را در آن کنار بجو
چو صبح پیش تو آید از او صبوح بخواه چو شب به پیش تو آید در او نهار بجو
چو مردمک تو خمش کن مقام تو چشم است وگر نه آن نظرستت در انتظار بجو
چو شمس مفخر تبریز دیده فقر است فقیروار مر او را در افتقار بجو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از آموزه‌های عرفانی است که مخاطب را به جست‌وجوی حقیقت در تمامی مظاهر هستی دعوت می‌کند. شاعر با رویکردی وحدت‌گرایانه، تمام عالم را تجلیگاهِ محبوب می‌داند و از خواننده می‌خواهد که از بندِ ظاهرِ اشیاء رها شده و در پیِ معنای باطنی در هر حالتی، از مستی و بی‌خودی گرفته تا خاموشی، باشد.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، دعوت به نفیِ خویشتن و رسیدن به فنا در وجودِ محبوب است. شاعر نشان می‌دهد که حقیقت، نه در جایگاهی خاص، بلکه در نگاهِ عارفانه‌ای نهفته است که در پیوند با سرچشمه‌ی کمال (شمس تبریزی) حاصل می‌شود. این کلام، دعوتی است به ترکِ عقلِ مصلحت‌اندیش و روی آوردن به وجد و بی‌قراریِ عاشقانه برای یافتنِ یگانه‌ی هستی.

معنای روان

مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجو در آن بهشت و گلستان و سبزه زار بجو

اگر من را در کنارِ یار نیافتی، ناامید نشو؛ در آن بهشت و گلستان و سبزه زاری که نشان از محبوب دارد، به دنبال من بگرد.

نکته ادبی: بجو فعل امری از مصدر جستن به معنای جست‌وجو کن که تکرار آن در کل غزل نقش ردیف و تأکید را دارد.

چو سایه خسپم و کاهل مرا اگر جویی به زیر سایه آن سرو پایدار بجو

من همچون سایه‌ای ناپایدار و سست هستم؛ اگر قصدِ یافتنِ مرا داری، باید مرا در پناهگاه و سایه‌سارِ وجودِ آن سروِ آزاد و استوار (محبوب) بیابی.

نکته ادبی: خسپم (خوابیدن/آرمیدن) در کنار سایه، استعاره‌ای برای بی‌اراده بودن و سرسپردگی عاشق است.

چو خواهیم که ببینی خراب و غرق شراب بیا حوالی آن چشم پرخمار بجو

اگر از من تصویری خراب و غرق در مستی می‌خواهی، به سراغِ آن چشم‌های خمار و پر از رمز و راز محبوب برو تا مرا در آنجا بیابی.

نکته ادبی: خراب در اینجا کنایه از حالت مستی و بی‌خودی عرفانی است نه ویرانی.

اگر ز روز شمردن ملول و سیر شدی درآ به دور و قدح های بی شمار بجو

اگر از شمارشِ روزها و گذرِ زمان خسته شدی، به سوی باده‌های بی‌پایانِ عرفانی بیا و مرا در آن حالتِ مستیِ بی‌پایان جست‌وجو کن.

نکته ادبی: ملول و سیر شدن اشاره به دلزدگی از عالم مادی و روزمرگی دارد.

در آن دو دیده مخمور و قلزم پرنور درآ جواهر اسرار کردگار بجو

در آن چشمانِ مخمور و دریای پرنورِ وجودِ محبوب، غرق شو و به دنبالِ گوهرهای گران‌بهای اسرارِ الهی باش.

نکته ادبی: قلزم به معنای دریای بزرگ و عمیق است که استعاره از نگاهِ عمیق و پربارِ یار است.

دلی که هیچ نگرید به پیش دلبر جو گلی که هیچ نریزد در آن بهار بجو

آن قلبی را جست‌وجو کن که در حضور محبوب از ترس نمی‌لرزد و گلی را طلب کن که در بهارِ وصلِ او هرگز پژمرده نمی‌شود.

نکته ادبی: تضاد ظریفی میان گریستنِ دل و پژمردنِ گل برای القای جاودانگی و ثبات در عشق ایجاد شده است.

زهی فسرده کسی کو قرار می جوید تو جان عاشق سرمست بی قرار بجو

چه بسیار نادان است کسی که در راهِ عشق به دنبالِ آرامش و قرار می‌گردد؛ تو باید جانِ عاشقِ سرمست و بی‌قراری را جست‌وجو کنی که از سکون بیزار است.

نکته ادبی: زهی فسرده کنایه از کسی است که در وادی عشق طراوت و جوشش ندارد.

اگر چراغ نداری از او چراغ بخواه وگر عقار نداری از او عقار بجو

اگر روشناییِ معرفت نداری، آن را از محبوب طلب کن و اگر ملک و داراییِ دنیوی نداری، از او سرمایه و کمالِ واقعی را بخواه.

نکته ادبی: عقار به معنای املاک و دارایی‌های غیرمنقول است که در اینجا در تقابل با ثروتِ معنوی به‌کار رفته است.

به مجلس تو اگر دوش بیخودی کردم تو عذر عقل زبونم از آن عذار بجو

اگر دیشب در مجلسِ حضورِ محبوب از خود بی‌خود شدم، تو عذرِ عقلِ ضعیفِ مرا از چهره‌ی زیبای او بخواه، زیرا زیباییِ او دلیلِ این بی‌خودی است.

نکته ادبی: عذار به معنای چهره و رخسار است که نزدیکی آوایی با عذر دارد.

تو هر چه را که بجویی ز اصل و کانش جوی ز مشک و گل نفس خوش خلش ز خار بجو

هر چیزی را که می‌خواهی، از اصل و ریشه‌اش طلب کن؛ عطرِ خوش را از مشک و زیباییِ گل را از گل‌بوته جست‌وجو کن (نه جای دیگر).

نکته ادبی: کان در اینجا به معنای معدن و سرچشمه است، استعاره‌ای برای منشأ هستی.

خیال یار سواره همی رسد ای دل پیام های غریب از چنین سوار بجو

ای دل، فکرِ یار همچون سواره‌ای به سوی تو می‌آید؛ اخبارِ غیبی و پیام‌های آسمانی را از چنین سوارِ باشکوهی جست‌وجو کن.

نکته ادبی: خیالِ یار در اینجا به معنای صورتی از حضور معنوی اوست که در دل جلوه می‌کند.

به نزد او همه جان های رفتگان جمعند کنار پرگلشان را در آن کنار بجو

نزدِ محبوب، جان‌های تمامِ درگذشتگان جمع است؛ تو نیز در آغوشِ پر از گل و صفا و مهرِ او، هم‌نشینِ آنان باش.

نکته ادبی: کنار به معنای آغوش است که تکرار آن در مصراع دوم با جناسِ تامِ کلمه (کنار به معنای ساحل/پهلو) همراه است.

چو صبح پیش تو آید از او صبوح بخواه چو شب به پیش تو آید در او نهار بجو

وقتی صبح به سراغت آمد، از او شرابِ صبحگاهی (معرفت) بخواه و وقتی شب به سراغت آمد، در دلِ آن تاریکی، نورِ روز و آگاهی را جست‌وجو کن.

نکته ادبی: صبوح به معنای شرابِ صبحگاهی است که در ادبیات عرفانی نمادِ فیضِ الهی است.

چو مردمک تو خمش کن مقام تو چشم است وگر نه آن نظرستت در انتظار بجو

مانند مردمکِ چشم خاموش و ساکن باش، زیرا جایگاهِ تو در چشمِ حق است؛ اگر این‌گونه نباشی، همچنان در انتظارِ نگاهی هستی که تو را ببیند.

نکته ادبی: مردمک چشم نمادِ بیناییِ مطلق و سکوتِ محض است.

چو شمس مفخر تبریز دیده فقر است فقیروار مر او را در افتقار بجو

از آنجا که وجودِ شمسِ تبریزی عینِ فقر و فروتنی است، تو نیز او را با روحیه و قلبی سرشار از نیاز و افتقار به سوی حقیقت جست‌وجو کن.

نکته ادبی: افتکار به معنای نیاز و فقرِ الی‌الله است، اشاره به این که حقیقت نزدِ فروتنان است.

آرایه‌های ادبی

استعاره سرو پایدار

اشاره به محبوب که بلندقامت و استوار و مظهرِ کمال است.

پارادوکس (متناقض‌نما) در شب نهار بجو

جست‌وجوی روشنایی (روز) در دلِ تاریکی (شب) که نشان‌دهنده یافتنِ بصیرت در اوجِ بی‌خودی است.

جناس کنار

استفاده از واژه کنار در دو معنای آغوش و پهلو، که بر غنای موسیقایی بیت افزوده است.

تلمیح شمس مفخر تبریز

اشاره به شمس تبریزی به عنوان پیر و مرادِ مولوی که کانونِ معرفتِ شاعر است.

ایهام خراب

اشاره به دو معنایِ ویرانیِ ظاهری و مستیِ عارفانه که در این شعر منظورِ دوم است.