دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۲۴۶

مولوی
ای سر مردان برگو برگو وی شه میدان برگو برگو
ای مه باقی وی شه ساقی جان سخن دان برگو برگو
قبله جمعی شعله شمعی قصه ایشان برگو برگو
ای همه دستان ساقی مستان راز گلستان برگو برگو
هم همه دانی هم همه جانی خواجه دیوان برگو برگو
آب حیاتی شاخ نباتی نکته جانان برگو برگو
غم نپذیری خشم نگیری ای دل شادان برگو برگو
خسرو شیرین بنشین بنشین راه سپاهان برگو برگو
دل بشکفتی خیلی و گفتی باز دو چندان برگو برگو
آن می صافی جام گزافی درده و خندان برگو برگو
یار ربابی هر چه که یابی حرمت ایمان برگو برگو
نی بستیزی نی بگریزی بی سر و پایان برگو برگو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، نجوایی مشتاقانه و شورانگیز است از سوی سالک راه حقیقت که با بیانی حماسی و عارفانه، معشوق یا پیرِ راه را خطاب قرار می‌دهد. در فضای این شعر، اشتیاق برای کشف اسرار هستی و دستیابی به شراب معرفت موج می‌زند و شاعر با اصرار، از مخاطبِ روحانی خود می‌خواهد که پرده از حقایق بردارد و اسرارِ نهانِ عالمِ جان را بازگو کند.

فضای شعر، فضایی صمیمانه، عاشقانه و سرشار از تحسین است. مخاطبِ شعر، سرچشمه‌یِ حیات و زیبایی و دانایی تصویر شده است که نه تنها مرشدِ راه است، بلکه خودِ راه و مقصد نیز به شمار می‌آید. این اثر، دعوتی است به شنیدنِ کلامِ جان‌بخش و نوشیدنِ باده‌یِ معرفت از دستِ کسی که فراتر از قیودِ مادی است.

معنای روان

ای سر مردان برگو برگو وی شه میدان برگو برگو

ای پیشوای مردانِ حق، لب به سخن بگشا؛ ای پادشاهِ میدانِ نبردِ با نفس، از اسرار بگو.

نکته ادبی: «برگو» فعل امر مکرر برای تأکید بر التماس و درخواست است.

ای مه باقی وی شه ساقی جان سخن دان برگو برگو

ای ماهِ همیشه تابان و ای ساقیِ جان‌بخش، تو که حقیقتِ کلام و روحِ سخن را می‌دانی، با ما سخن بگو.

نکته ادبی: استفاده از «مه باقی» اشاره به جاودانگی معشوق دارد.

قبله جمعی شعله شمعی قصه ایشان برگو برگو

تو قبله‌گاهِ جمعِ مشتاقان و همچون شعله‌یِ شمعی روشن‌گرِ راه هستی؛ داستانِ حالِ عارفان را برای ما بازگو کن.

نکته ادبی: «قبله جمع» کنایه از مرجعیت و هدایتگری است.

ای همه دستان ساقی مستان راز گلستان برگو برگو

ای که سررشته‌یِ تمامِ افسون‌ها و زیبایی‌ها در دست توست و ساقیِ مستانِ راه حقیقتی، رازِ گلستانِ جان را برای ما بگو.

نکته ادبی: «دستان» در اینجا به معنای حیله، ترفند یا صنعت‌گری هنرمندانه است.

هم همه دانی هم همه جانی خواجه دیوان برگو برگو

تو هم دانایِ همه‌یِ اسراری و هم جانِ هر موجودی؛ ای خداوندگارِ دیوانِ معرفت، با ما سخن بگو.

نکته ادبی: «خواجه دیوان» عنوانی برای کسی است که بر علوم یا اسرار تسلط کامل دارد.

آب حیاتی شاخ نباتی نکته جانان برگو برگو

تو همان آبِ حیات‌بخشی که جان را تازه می‌کند و شاخه‌ای پربار از بوستانِ حقیقت؛ نکته‌های باریک و نهانِ دوست را برای ما بگو.

نکته ادبی: «شاخ نباتی» استعاره از شیرینی و طراوت کلام معشوق است.

غم نپذیری خشم نگیری ای دل شادان برگو برگو

ای که هیچ غمی به دل راه نمی‌دهی و خشمی در وجودت نیست، ای شادمانِ حقیقی، با ما سخن بگو.

نکته ادبی: نفی غم و خشم نشانه رسیدن به مقام فنا و آرامش درونی است.

خسرو شیرین بنشین بنشین راه سپاهان برگو برگو

ای که همچون خسروِ شیرین‌سخن هستی، اندکی درنگ کن و بنشین و راهِ رسیدن به آن دیارِ قدسی را برای ما بگو.

نکته ادبی: سپاهان در اینجا نماد شهری در اقلیمِ جان یا اشاره‌ای به مقصدِ روحانی است.

دل بشکفتی خیلی و گفتی باز دو چندان برگو برگو

ای که دلم را شکوفا کردی و بسیار سخن گفتی، اکنون دوباره و دوچندان برایم سخن بگو.

نکته ادبی: «دل بشکفتی» کنایه از رسیدن به حالتی از انبساط خاطر است.

آن می صافی جام گزافی درده و خندان برگو برگو

آن شرابِ صاف و پاک و آن جامِ سرشار از معرفت را به ما بنوشان و با لبخند، از اسرار برایمان بگو.

نکته ادبی: «می صافی» استعاره از معرفتِ خالص و بی‌آلایش است.

یار ربابی هر چه که یابی حرمت ایمان برگو برگو

ای هم‌نفسِ ساز و موسیقیِ روح، هر حقیقتی را که یافته‌ای، از حرمت و ارزشِ ایمان برای ما بازگو.

نکته ادبی: «رباب» ساز نمادین در اشعار عرفانی برای بیان نغمه‌های الهی است.

نی بستیزی نی بگریزی بی سر و پایان برگو برگو

ای که نه درگیرِ ستیزه‌ای و نه از راهِ حقیقت گریزان؛ ای کسی که از قیدِ سر و پایِ مادی رها شده‌ای، با ما سخن بگو.

نکته ادبی: «بی سر و پا» صفتِ کسی است که از تعلقات مادی آزاد شده است.

آرایه‌های ادبی

تکرار برگو برگو

به‌کارگیری واژه «برگو» در پایان تمام ابیات به عنوان ردیف، برای تأکید بر التماس و نیاز سالک.

استعاره ماه باقی، آب حیات، ساقی مستان

تشبیه مرشد به ماه برای روشنگری، به آب برای حیات‌بخشی و به ساقی برای مستیِ روحانی.

تناقض‌نمایی (پارادوکس) بی سر و پایان

اشاره به رهایی از قیود دنیوی که در ظاهر به معنای بی‌نظمی است اما در عرفان به معنای آزادی مطلق است.

تلمیح خسرو شیرین

اشاره به داستان خسرو و شیرین که در اینجا به زیبایی و بزرگی مخاطب دلالت دارد.