دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۲۳۵

مولوی
آمد خیال آن رخ چون گلستان تو و آورد قصه های شکر از لبان تو
گفتم بدو چه باخبری از ضمیر جان جان و جهان چه بی خبرند از جهان تو
آخر چه بوده ای و چه بوده ست اصل تو آخر چه گوهری و چه بوده ست کان تو
دلاله عشق بود و مرا سوی تو کشید اول غلام عشقم و آن گاه آن تو
بنهاد دست بر دل پرخون که آن کیست هر چند شرم بود بگفتم کز آن تو
بر چشم من فتاد ورا چشم گفت چیست گفتم مها دو ابر تر درفشان تو
از خون به زعفران دلم دید لاله زار گفتم که گلرخا همه نقش و نشان تو
هر جا که بوی کرد ز من بوی خویش یافت گفتم نکو نگر که چنینم به جان تو
ای شمس دین مفخر تبریز جان ماست در حلقه وفا بر دردی کشان تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیم‌گرِ حالتی از شوریدگی و اشتیاق وافر است که در آن، عاشق با خیالِ محبوب مواجه شده و در فضایی عارفانه، مرز میان خویش و معشوق را برمی‌دارد. در این اثر، شاعر به جستجوی حقیقتِ هستیِ معشوق می‌پردازد و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که تمامیِ وجودِ او، پرتوی از ذاتِ الهی و جلوه‌ای از جمالِ محبوب است.

فضای حاکم بر شعر، فضایی سرشار از تلمیحات عرفانی و تسلیمِ محض در برابرِ عشق است. شاعر با تکیه بر استعاراتِ گل و شکر و خورشید، راهِ رسیدن به حقیقت را نه در عقلِ جزئی، بلکه در خدمتِ به عشق و سپردنِ جان به دستِ پیر و مرشد می‌داند. این غزل به نوعی اعتراف‌نامه‌ای است که در آن عاشق، تمامیِ هستی و درد و رنجِ خویش را نشانه‌ی حضورِ محبوب می‌داند.

معنای روان

آمد خیال آن رخ چون گلستان تو و آورد قصه های شکر از لبان تو

تصویرِ چهره‌ی تو که همچون گلستانی زیباست در ذهن من پدیدار شد و داستان‌های شیرین و دل‌انگیزی از لبان تو برایم به ارمغان آورد.

نکته ادبی: تشبیه رخ به گلستان برای نشان دادن طراوت و کثرت زیبایی است.

گفتم بدو چه باخبری از ضمیر جان جان و جهان چه بی خبرند از جهان تو

از آن خیال پرسیدم که چقدر از اسرار درون من باخبری؟ او پاسخ داد که حتی جانِ آدمی و جهانِ هستی، از جهانِ بیکران و عمیقِ تو بی‌خبرند.

نکته ادبی: استفاده از تضاد میان آگاهیِ خیال و بی‌خبریِ جانِ بشری نسبت به حقیقتِ الهی.

آخر چه بوده ای و چه بوده ست اصل تو آخر چه گوهری و چه بوده ست کان تو

پرسیدم سرانجام حقیقتِ تو چیست و اصل و ریشه‌ی تو به کجا بازمی‌گردد؟ تو چه گوهرِ نایابی هستی و سرچشمه‌ی وجود تو کجاست؟

نکته ادبی: استعاره‌ی گوهر و کان (معدن) برای تبیینِ ذاتِ الهی به کار رفته است.

دلاله عشق بود و مرا سوی تو کشید اول غلام عشقم و آن گاه آن تو

عشق، واسطه و راهنمایی بود که مرا به سوی تو کشاند؛ من ابتدا بنده‌ی عشق هستم و از آن طریق به بندگیِ تو درآمده‌ام.

نکته ادبی: دلاله در اینجا به معنای راهنما و واسطه‌ی میان عاشق و معشوق است.

بنهاد دست بر دل پرخون که آن کیست هر چند شرم بود بگفتم کز آن تو

او دست بر قلبِ خونین و پردردِ من گذاشت و پرسید این قلبِ کیست؟ با اینکه از شدت شرم و حیا می‌سوختم، به او گفتم که این قلب تنها متعلق به توست.

نکته ادبی: کنایه از تسلیمِ کاملِ عاشق در برابر معشوق و اعتراف به تعلقِ وجودی به او.

بر چشم من فتاد ورا چشم گفت چیست گفتم مها دو ابر تر درفشان تو

او نگاهش به چشمانِ من افتاد و پرسید این‌ها چیستند؟ گفتم ای ماهِ من، این‌ها دو ابرِ بارانی و درخشانِ تو هستند (اشاره به اشک‌هایی که بازتابِ نگاهِ اوست).

نکته ادبی: مها مخففِ ماهِ من و خطابِ به معشوق است.

از خون به زعفران دلم دید لاله زار گفتم که گلرخا همه نقش و نشان تو

از ترکیبِ خونِ دل و زردیِ چهره‌ام، دلم چون گلزاری شده بود؛ به او گفتم ای کسی که چهره‌ات چون گل زیباست، تمام این نقش‌ها و نشان‌ها، اثراتِ وجودِ توست.

نکته ادبی: زعفران به معنای زردیِ رخسار از سرِ بیماریِ عشق است.

هر جا که بوی کرد ز من بوی خویش یافت گفتم نکو نگر که چنینم به جان تو

هر جا که عطرِ مرا بویید، رایحه‌ی خویش را در من یافت؛ گفتم به جانِ تو سوگند که خوب بنگر، چرا که من در این حد به تو شبیه‌ام و از تو پُر شده‌ام.

نکته ادبی: به جانِ تو سوگند خوردن نشان از پیوندِ عمیق و اتحادِ عاشق و معشوق دارد.

ای شمس دین مفخر تبریز جان ماست در حلقه وفا بر دردی کشان تو

ای شمسِ دین، ای مایه‌ی افتخارِ تبریز، تو جانِ ما هستی؛ ما در حلقه‌ی وفاداران و در جمعِ کسانی هستیم که رنجِ دوریِ تو را با جان و دل می‌کشند.

نکته ادبی: دردی‌کشان استعاره از عاشقانِ سوخته‌دلی است که تلخی‌های طریقت را بر دوش می‌کشند.

آرایه‌های ادبی

تشبیه رخ چون گلستان

تشبیه چهره‌ی معشوق به گلستان برای بیان طراوت و زیباییِ بی‌حد.

کنایه دردی کشان

کنایه از عاشقان و عارفانی که سختی‌ها و تلخی‌های راهِ عشق را تحمل می‌کنند.

استعاره دلاله عشق

معرفیِ عشق به عنوان یک راهنما یا واسطه‌ای که عاشق را به سرمنزلِ مقصود هدایت می‌کند.

مراعات نظیر خون، زعفران، لاله زار

گردهم‌آییِ واژگانی که به رنگِ سرخ و زرد اشاره دارند و تصویری از چهره و قلبِ عاشق می‌سازند.