دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۲۲۶

مولوی
ای بکرده رخت عشاقان گرو خون مریز این عاشقان را و مرو
بر سر ره تو ز خون آثار بین هر طرف تو نعره خونین شنو
گفتم این دل را که چوگانش ببین گر یکی گویی در آن چوگان بدو
گفت دل کاندر خم چوگان او کهنه گشتم صد هزاران بار و نو
کی نهان گردد ز چوگان گوی دل کاندر آن صحرا نه چاه است و نه گو
گربه جان عطسه شیر ازل شیر لرزد چون کند آن گربه مو
زر کان شمس تبریزی است این صاف باشد گر بجویی جو به جو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر رابطه‌ای پرشور و در عین حال دشوار میان عاشق و معشوق است که در آن معشوق (نماد حضرت حق یا مرشد) با قدرت تمام بر وجودِ عاشق تسلط دارد. شاعر با استفاده از تمثیل بازی چوگان، فضای تسلیم محض و بی‌پناهیِ دل در برابر اراده‌ی الهی را ترسیم می‌کند. گویی دلِ عاشق، گویی است که در میدانِ پرخطرِ هستی، گریزی از برخورد با چوگانِ تقدیر ندارد.

در لایه‌های عمیق‌تر، این کلام نمایانگر پیوندی عرفانی است که در آن حتی ضعیف‌ترین ناله‌های روحِ انسانی (که در اینجا به گربه تشبیه شده) در برابر عظمتِ ابدی (شیر ازل) واکنش‌های شگرف ایجاد می‌کند. در پایان، شاعر با ارجاع به مقامِ شمس تبریزی، این آموزه‌ها را طلایِ نابی می‌داند که هر کس ذره‌ذره به جستجوی آن برآید، به حقیقت و خلوص خواهد رسید.

معنای روان

ای بکرده رخت عشاقان گرو خون مریز این عاشقان را و مرو

ای کسی که دارایی و هستیِ عاشقان را به عنوان گرو در اختیار گرفته‌ای، خونِ این دل‌سوختگان را مریز و از میان آنان مرو.

نکته ادبی: «گرو گرفتن» استعاره از تصاحبِ تمامیِ وجودِ عاشق توسط معشوق است.

بر سر ره تو ز خون آثار بین هر طرف تو نعره خونین شنو

در مسیری که تو قدم می‌گذاری، نشانه‌های خون‌بهایی که از عاشقان گرفته‌ای را ببین و از هر سو صدای ناله‌های خونین آنان را بشنو.

نکته ادبی: «آثارِ خون» کنایه از رنج‌ها و فداکاری‌هایی است که عاشقان در راهِ رسیدن به محبوب متحمل شده‌اند.

گفتم این دل را که چوگانش ببین گر یکی گویی در آن چوگان بدو

به دلم گفتم که به چوگانِ معشوق نگاه کن؛ اگر سخنی داری، در آن میدانِ چوگان‌بازی با او در میان بگذار.

نکته ادبی: «چوگان» نمادِ قدرتِ معشوق و تسلطِ او بر جان و دلِ عاشق است.

گفت دل کاندر خم چوگان او کهنه گشتم صد هزاران بار و نو

دل در پاسخ گفت: در قوسِ خمیده‌ی این چوگان، من هزاران بار در چرخه‌ی تحول و تغییر، کهنه و نو شده‌ام (بارها هستی‌ام را از دست داده و دوباره یافته‌ام).

نکته ادبی: تضاد میان «کهنه» و «نو» بیانگر فنا و بقایِ مداومِ دل در مسیرِ عشق است.

کی نهان گردد ز چوگان گوی دل کاندر آن صحرا نه چاه است و نه گو

چگونه گویِ دل می‌تواند از دستِ چوگانِ محبوب پنهان بماند؟ چرا که در این صحرایِ هستی، هیچ چاه یا گودالی برای پنهان شدن وجود ندارد.

نکته ادبی: «چاه و گو» (گودال) نمادِ پناهگاه یا محلِ امن برای دوری از اراده‌ی الهی است.

گربه جان عطسه شیر ازل شیر لرزد چون کند آن گربه مو

اگر جانِ کوچکِ انسان، چون گربه‌ای عطسه‌ای کند (ناله‌ای ضعیف سر دهد)، شیرِ ازل (عظمتِ حق) در برابر این اظهارِ وجود، به تکاپو می‌افتد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی پیوندِ نزدیک و تأثیرِ متقابل میان کوچک‌ترین ذراتِ وجود و قدرتِ لایزال است.

زر کان شمس تبریزی است این صاف باشد گر بجویی جو به جو

این سخن و حالتی که می‌بینی، طلایِ خالصِ معدنِ وجودِ شمسِ تبریزی است؛ اگر ذره‌ذره به دنبالِ آن بگردی، به خلوصِ کامل خواهی رسید.

نکته ادبی: «زر کان» استعاره از معارفِ بلند و حقایقِ نابی است که از سرچشمه‌ی وجودِ شمس می‌جوشد.

آرایه‌های ادبی

استعاره چوگان

نمادِ اراده‌ی معشوق و تقدیرِ الهی که بر دلِ عاشق مسلط است.

تضاد کهنه و نو

بیانگرِ تغییرِ مستمرِ احوالِ عاشق و تجربه‌ی فنا و بقا در راهِ عشق.

تلمیح شیر ازل

اشاره به عظمت و قدرتِ حق تعالی که حتی در برابرِ ضعیف‌ترینِ مخلوقات نیز بی‌تفاوت نیست.

تمثیل گربه جان

اشاره به کوچکی و ناتوانیِ جانِ انسانی در برابرِ شکوهِ الوهیت.