دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۲۲۱

مولوی
سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از او دل کی باشد که نگردد همگی آتش از او
گرد آن حوض همی گردی و عاشق شده ای چون شدی غرق شکر رو همه تن می چش از او
چون سبوی تو در آن عشق و کشاکش بشکست بر لب چشمه دهان می نه و خوش می کش از او
عسلی جوشد از آن خم که نه در شش جهت است پنج انگشت بلیسند کنون هر شش از او
آن چه آب است کز او عاشق پرآتش و باد از هوس همچو زمین خاک شد و مفرش از او
آه عاشق ز چه سوزد تتق گردون را ز آنک می خیزد آن آتش و آن آهش از او
شمس تبریز که جان در هوس او بگریست گشت زیبا و دلارام و لطیف و کش از او

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزلِ شورانگیز، تصویری از دگرگونیِ بنیادین سالک در مسیر عشقِ الهی است. شاعر در این ابیات، از مرحله‌ی نخستینِ آشنایی که توأم با حیرت است، به سوی فنایِ کاملِ خویشتن در دریایِ حقیقت رهنمون می‌شود. او می‌گوید که برای چشیدنِ شهدِ معرفت، باید ظرفِ وجودِ خود را بشکنیم و در چشمه‌ی لایزالِ حق غرق شویم.

فضایِ حاکم بر این سروده، فضایی عرفانی و سرشار از وجد است. کلامِ شاعر نشان می‌دهد که تمامیِ رنج‌ها و آهِ عاشق، نه از سرِ بیچارگی، که نشانه‌ای از هم‌ذات‌انگاری با محبوبِ ازلی است. در نهایت، شمس تبریزی به عنوان خورشیدِ جان، کانونِ اصلی این جذبه و زیبایی معرفی می‌شود که هستیِ عاشق را دگرگون ساخته است.

معنای روان

سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از او دل کی باشد که نگردد همگی آتش از او

هرکس که با دیدنِ محبوب، دلخوش و مجذوب شود، تمامیِ حواس و خویشتنش را از دست می‌دهد. مگر قلبی وجود دارد که در برابر تجلیِ او، سراپا آتشِ عشق نگردد؟

نکته ادبی: عبارت سر و پا گم کردن کنایه از حیرانی و از خود بی‌خود شدن است.

گرد آن حوض همی گردی و عاشق شده ای چون شدی غرق شکر رو همه تن می چش از او

تو که تنها به گردِ حوض (ظواهر) می‌گردی و عاشق شده‌ای، بدان که وقتی در دریایِ شکر (شیرینیِ حقیقت) غرق شدی، آنگاه از وجودِ او بهره‌مند خواهی شد.

نکته ادبی: شکر در عرفان نماد لذت و حقیقتِ معنوی و چشیدنِ آن کنایه از وصل است.

چون سبوی تو در آن عشق و کشاکش بشکست بر لب چشمه دهان می نه و خوش می کش از او

هنگامی که ظرفِ وجودِ تو (سبویِ خودپسندی) در کشمکشِ عشق شکست، دیگر به ظواهر تکیه نکن؛ لب بر چشمه‌ی حقیقت بگذار و گواراییِ آن را بنوش.

نکته ادبی: سبو استعاره از منیّت و خودِ انسانی است که باید برای رسیدن به کمال از بین برود.

عسلی جوشد از آن خم که نه در شش جهت است پنج انگشت بلیسند کنون هر شش از او

عسلِ معرفتی از خمی می‌جوشد که در هیچ‌کدام از جهاتِ شش‌گانه عالمِ مادی نمی‌گنجد؛ به قدری شیرین و متعالی است که حتی تمامیِ جهت‌های عالم نیز در پیِ چشیدنِ آن هستند.

نکته ادبی: شش جهت کنایه از تمام گستره جهان ماده و ابعاد آن است.

آن چه آب است کز او عاشق پرآتش و باد از هوس همچو زمین خاک شد و مفرش از او

این چه آبِ حیاتی است که عاشقِ پرشور را هم شعله‌ور می‌کند و هم سبک‌بال؛ و هوس و تمایلاتِ زمینیِ او را به خاکِ پایی برای محبوب تبدیل کرده است؟

نکته ادبی: آب در اینجا نماد حقیقت یا عشقِ الهی است که پارادوکس‌وار آتش‌افروز است.

آه عاشق ز چه سوزد تتق گردون را ز آنک می خیزد آن آتش و آن آهش از او

دلیلِ اینکه آهِ عاشق، پرده‌های آسمان را می‌سوزاند چیست؟ به این دلیل که آن آتشِ درونی و آن آهِ سوزناک، هر دو از جانبِ محبوب برانگیخته می‌شوند.

نکته ادبی: تتق به معنای پرده و حجاب است که در اینجا به فلک نسبت داده شده.

شمس تبریز که جان در هوس او بگریست گشت زیبا و دلارام و لطیف و کش از او

شمس تبریزی که جانِ عاشق در اشتیاقِ او گریست و بی‌تاب شد، با تجلیِ جمالِ الهی، زیبا و دل‌نشین و لطیف گشت.

نکته ادبی: کش در پایان بیت به معنای باجذبه و دلربا است.

آرایه‌های ادبی

استعاره سبو

نمادِ ظرفِ وجودِ انسان و منیت که باید شکسته شود تا حقیقت جاری گردد.

پارادوکس (تناقض) عاشق پرآتش و باد

عاشق هم‌زمان در آتشِ هجران می‌سوزد و در آبِ معرفت غرق می‌شود.

کنایه سر و پا گم کردن

به معنای از خود بی‌خود شدن و در حیرتِ مطلق فرو رفتن.

نمادپردازی حوض و چشمه

اشاره به درجاتِ عشق؛ حوض جایگاهِ ظاهری و چشمه جایگاهِ حقیقت و وصل است.