دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۲۱۷

مولوی
چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو درد بی حد بنگر بهر خدا هیچ مگو
دل پرخون بنگر چشم چو جیحون بنگر هر چه بینی بگذر چون و چرا هیچ مگو
دی خیال تو بیامد به در خانه دل در بزد گفت بیا در بگشا هیچ مگو
دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو گفت من آن توام دست مخا هیچ مگو
تو چو سرنای منی بی لب من ناله مکن تا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگو
گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی گفت هر جا که کشم زود بیا هیچ مگو
گفتم ار هیچ نگویم تو روا می داری آتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو
همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینی همه آتش سمن و برگ و گیا هیچ مگو
همه آتش گل گویا شد و با ما می گفت جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تابلویی است از تسلیم محض عاشق در برابر اراده‌ی معشوق که از مقوله‌ی «خاموشی» به عنوان راهکاری برای رهایی از رنج‌های دنیوی و رسیدن به وصال بهره می‌برد. در این فضای عرفانی، عاشق می‌آموزد که تمامی پرسش‌ها، گلایه‌ها و تکاپوهای ذهنی، حجابی در برابر درک حقیقتِ لطف و کرم معشوق هستند.

شاعر با دعوت به سکوت و پذیرشِ بی چون و چرایِ مقدرات، خواننده را به گذار از «منِِ کوچک» و رسیدن به «منِِ کلی» یا همان مقام فنا دعوت می‌کند؛ جایی که آتشِ رنج‌آلودِ هجران، با نگاهِ معشوق به گلستانِ آرامش و معرفت بدل می‌شود.

معنای روان

چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو درد بی حد بنگر بهر خدا هیچ مگو

مرا با این چهره‌ی زرد و دردمند ببین و از سرِ دلسوزی، هیچ سخنی از این درد به میان نیاور؛ تنها به خاطر خدا، سکوت پیشه کن.

نکته ادبی: چهره زرد کنایه از رنج و بیماری ناشی از دوری یار است.

دل پرخون بنگر چشم چو جیحون بنگر هر چه بینی بگذر چون و چرا هیچ مگو

قلب خونین و چشمان اشکریزان مرا که مانند رود جیحون پرآب است نظاره کن؛ اما از تمام این دیدنی‌ها بگذر و درباره‌ی علل و اسباب این رنج، هیچ نپرس.

نکته ادبی: جیحون در متون کلاسیک نماد رودخانه‌ای بزرگ و خروشان است که اینجا برای مبالغه در کثرت اشک به کار رفته.

دی خیال تو بیامد به در خانه دل در بزد گفت بیا در بگشا هیچ مگو

خیال تو دیشب به درِ خانه‌ی دلم آمد، در را کوبید و از من خواست که در بگشایم و بدون پرسش و پاسخ، تو را به درون بپذیرم.

نکته ادبی: خیال در اینجا به معنای صورتِ ذهنی یا حضورِ معنوی محبوب است که در دل عاشق تجلی می‌کند.

دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو گفت من آن توام دست مخا هیچ مگو

من از شدت غم تو دستانم را به دندان می‌گزیدم و بی‌تابی می‌کردم؛ تو گفتی من همان وجودِ تو هستم، پس این بی‌تابی و دست به هم ساییدن را رها کن و خاموش باش.

نکته ادبی: دست گزیدن کنایه از نهایتِ حسرت و اندوه و حیرانی است.

تو چو سرنای منی بی لب من ناله مکن تا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگو

تو همچون سازِ سرنایِ منی؛ تا زمانی که من بر تو ندمم ناله مکن. تا زمانی که من تو را مانند چنگ ننوازم، هیچ سخن و آوازی از خود سر مده.

نکته ادبی: سرنا و چنگ نمادِ جسم و روح عاشق هستند که بدون اراده‌ی الهی (نوازنده‌ی ازلی) توانِ ابرازِ هستی ندارند.

گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی گفت هر جا که کشم زود بیا هیچ مگو

پرسیدم که این جانِ مرا تا کی می‌خواهی در این دنیا به دنبال خود بکشانی؟ گفتی هرجا که تو را هدایت می‌کنم، بی درنگ و بدون پرسش همراه من بیا.

نکته ادبی: کشیدن در اینجا به معنای رهبری کردن و به دنبال خود بردن است، نه به اجبار کشیدن.

گفتم ار هیچ نگویم تو روا می داری آتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو

پرسیدم اگر هیچ نگویم و سکوت کنم، آیا می‌پذیری؟ تو به صورت آتش درآمده و گفتی حتی اگر به آتش تبدیل شدم، بدون هیچ سخنی به درون آن قدم بگذار.

نکته ادبی: آتش در عرفان استعاره از سختی‌ها و ابتلائات الهی است که عاشق باید با تسلیم کامل از آن عبور کند.

همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینی همه آتش سمن و برگ و گیا هیچ مگو

معشوق همچون گلی خندید و گفت وارد شو تا ببینی که تمام این آتشِ پنداری، در حقیقت بوستانِ گل و گیاه و سرسبزی است.

نکته ادبی: سمن به معنای گل یاس است و اینجا نماد لطافت و زیبایی‌های پنهان در پسِ سختی‌هاست.

همه آتش گل گویا شد و با ما می گفت جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو

آتشِ عشقِ معشوق به سخن آمد و به ما آموخت که هرگز از هیچ چیز، مگر از لطف و مهربانیِ محبوبِ ما، سخنی به میان نیاوریم.

نکته ادبی: گویا شدن آتش اشاره به تجلیِ حقیقت در دل عاشق دارد که باعث می‌شود حتی سختی‌ها هم پیام‌آورِ لطف الهی شوند.

آرایه‌های ادبی

کنایه چهره زرد

اشاره به بیماری و رنجوری ناشی از عشق.

تشبیه چشم چو جیحون

تشبیه چشمِ گریانِ عاشق به رودخانه‌ی جیحون برای نشان دادن شدت اشک.

نماد سرنا و چنگ

نمادِ عاشق که بدون اراده و نفسِ معشوق، وجودی از خود ندارد.

متناقض‌نما (پارادوکس) آتشی گردی و گویی که درآ

دعوت شدن به آتش که معمولاً برای سوختن است، اما در اینجا برای رسیدن به وصال و معرفت است.