دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۲۱۱

مولوی
ز من و تو شرری زاد در این دل ز چنان رو که خطا بود از این رو و صواب است از آن رو
ز همان رو که زد آتش ز همان رو کشد آتش ز همان روی که مردم کندم زنده همان رو
همه عشاق که مستند ز چه رو دیده ببستند که بدانند که بی چشم توان دید به جان رو
نبود روی از این سو همه پشت است از این سو که نگنجید در این حد و نه در جان و مکان رو
به یکی لحظه چریدند همه جان ها و پریدند که نباید که ز نقصان شود از چشم نهان رو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات در فضای عرفانی و با الهام از سبکِ شوریده و قلندرانه مولانا سروده شده است. محور اصلی تمامی ابیات، بازیِ زبانی و محتوایی با واژه «رو» است که در دلالت‌هایِ متعددِ خود (به‌معنای چهره، جانب، سبب و راه) یک مفهومِ وحدانی را در کثرتِ ظواهر بازمی‌تاباند.

شاعر در این قطعه به دنبالِ تبیینِ این پارادوکس است که حقیقتِ مطلق، هم‌زمان هم عاملِ فنا و سوختنِ نفسِ اماره است و هم مایه بقا و حیاتِ جاودانِ روح. پیامِ نهاییِ شعر، دعوتِ مخاطب به دست‌شستن از دیدگانِ ظاهربین و نگریستن به حقیقت با چشمِ جان است؛ چرا که حقیقت در بندِ زمان و مکان نمی‌گنجد.

معنای روان

ز من و تو شرری زاد در این دل ز چنان رو که خطا بود از این رو و صواب است از آن رو

از ارتباطِ میانِ من و تو در این دل، شراره‌ای از عشق پدید آمد که اگر از دیدگاهِ عقلِ جزئی و دنیایی به آن نگریسته شود، لغزش و خطا به نظر می‌رسد، اما از منظرِ شهودِ عرفانی، عینِ درستی و صواب است.

نکته ادبی: واژه «رو» در اینجا ایهامِ تناسب دارد؛ در مصرع اول به معنای جانب و دلیل، و در مصرع دوم به معنای مسیر و جهت به‌کار رفته است.

ز همان رو که زد آتش ز همان رو کشد آتش ز همان روی که مردم کندم زنده همان رو

همان عاملی که آتشِ عشق را در دلم برافروخت، خود همان نیز این آتش را خاموش می‌کند؛ همان چهره‌ای که مرا در وادیِ فنا، از خود بی‌خود کرد و به ظاهر کُشت، دوباره مرا به حیاتِ حقیقی زنده ساخت.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ عرفانی «مرگ و زندگی»؛ سوختن در آتشِ عشق، عینِ زنده شدن است.

همه عشاق که مستند ز چه رو دیده ببستند که بدانند که بی چشم توان دید به جان رو

عاشقانِ مستِ حقیقت، چرا چشمانِ خود را بسته‌اند؟ آنان چنین می‌کنند تا درک کنند که برای تماشایِ چهره‌یِ یار، نیازی به چشمِ سر نیست و با چشمِ جان می‌توان به حقیقتِ رویِ او دست یافت.

نکته ادبی: تضاد میان «چشمِ سر» و «چشمِ جان» (بصیرت) از مضامینِ رایج در ادبیاتِ عرفانی است.

نبود روی از این سو همه پشت است از این سو که نگنجید در این حد و نه در جان و مکان رو

از این جانبِ دنیا، آن چهره‌یِ حقیقت دیده نمی‌شود و همه‌چیز پوشیده و در حکمِ «پشت» است؛ چرا که آن حقیقتِ بی‌همتا در این کالبدِ مادی و محدودیت‌هایِ زمان و مکان نمی‌گنجد.

نکته ادبی: «رو» در اینجا به معنایِ وجهِ آشکار و حقیقتِ هستی است که از دیدِ مردمِ عادی پنهان مانده است.

به یکی لحظه چریدند همه جان ها و پریدند که نباید که ز نقصان شود از چشم نهان رو

در یک لحظه، جان‌ها از چراگاهِ حقیقت بهره‌مند شدند و به سویِ عالمِ بالا پر کشیدند؛ چرا که نباید به خاطرِ نقصِ دیدِ ظاهری، آن چهره‌یِ جانان از نظرِ آنان پنهان بماند.

نکته ادبی: «چریدن» استعاره‌ای از بهره‌مندیِ جان‌ها از فیضِ الهی در ضیافتِ عرفانی است.

آرایه‌های ادبی

ایهام (Pun) رو

این واژه در تمامِ ابیات با معانیِ متفاوت (چهره، جانب، راه، دلیل) ایهام دارد و محورِ تکرارِ ساختاریِ شعر است.

پارادوکس (Tanaqoz) ز همان روی که مردم کندم زنده همان رو

مرگ و زندگی هم‌زمان؛ اشاره به فانی شدن در حق که خود عینِ رسیدن به حیاتِ جاوید است.

استعاره چریدن جان‌ها

تشبیه جان به حیوان و حقیقتِ مطلق به چراگاه که نشان‌دهنده بهره‌مندیِ روحانی است.